گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح حضرت امیر مومنان

۵۶ بیت
صبح چون خورشید خاور سرز مشرق بر کندساقی خورشید منظر باده در ساغر کند
آفتاب می کند از مشرق ساغر طلوعجلوه گاه بزمرا چون عرصه خاور کند
ساقی سیمین بدن از در درآید سرگردانباده در مینا نماید عود در مجمر کند
زلف مشکین را پریشان سازد از سر تا کمرمشکوی عشاقرا چون طلبه عنبر کند
طره جادوی او مه را بزنجیر افکندحلقه گیسوی او خورشید را چنبر کند
کعبه ابرویش ار زاهد ببیند در نمازمی نپندارم که رو در قبله دیگر کند
کفر زلفش با چلیپائی چه زنار افکندبیم اندارم که عالمرا همه کافر کند
چین ابرویش بکین خلق از چین تاختندست را بر تیغ و تیر و دشنه و خنجر کند
تار گیسوی پر از چینش ز تبت تا تتاربسکه مشک افشان شود پر نافه اذفر کند
گاه بر دوش افکند زلف پریشان گه بسرگاه از مشک سیه درع و گهی مغفر کند
عارضش گوئی ز بیم تیر دلدوز مژهاز دو گیسوی عبیر افشان، زره در بر کند
از وفا لعلش شراب زندگی بخشد بخلقاز خطا خطش بخون عاشقان محضر کند
لعل جان بخشش که میبخشد بخلق آبحیاتخضر را از تشنگی همراه اسکندر کند
گر ببیند قامتش را باغبان در صحن باغقامت شمشاد را از بیخ و از بن بر کند
نرگس مستش کشد خنجر بخون عاشقانترک چون سرمست گردد، دست بر خنجر کند
حقه گوهرفشان را چون گهر ریز آوردمحفل عشاقرا پر لعل و پر گوهر کند
پسته شکر شکنرا چون شکر ریز آوردمنظر احبابرا پر قند و پر شکر کند
خاصه در روزی چنین میمون که فراش قضاعرش را زینت نماید فرش را زیور کند
نی غلط گفتم که از یمن چنین روزی سزاستفرشرا صد مرتبت از عرش بالاتر کند
چهره خورشید را در محفل آرد عود سوززهره ناهید را در بزم خیناگر کند
مهر را مشعل فروزد، ماه را آئینه دارشاهد افلاکرا هندوی رامشگر کند
بهر میلاد شهنشاهی که دست قدرتشبا دم تیغ دو سر کار جهان یکسر کند
برق تیغش گر کند بر خاطر گردون گذرتوده افلاکرا چون تل خاکستر کند
نار قهرش گر زند بر گلشن جنت شررچشمه تسنیم را چون شعله آذر کند
ابر لطفش قطره ای گر بر فشاند بر جحیمنار دوزخ را زلال چشمه کوثر کند
از خیال تیغ او در چشم دشمن گاه خوابهر مژه کار هزاران دشنه و خنجر کند
قهر او ابلیس را از چرخ گردد بر زمینمهر او ادریس را بر چرخ گردون بر کند
آنکه گر رایش دهد فرمان بگردون مهر راآورد از باختر بیرون و در خاور کند
آتش موسی پدید آرد ز سینای وجودنفحه عیسی عیان از لعل جان پرور کند
نی غلط گفتم که گر خواهد بمیراند مسیحزنده اش بار دگر از نفحه دیگر کند
پور آذر را در آذر افکند از امتحانوانگه آذر را بر او چون چشمه کوثر کند
گنج پنهان راز امکان سر ایمان سر غیبجمله را نوز ازل ظاهر از این مظهر کند
ماضی و مستقبل ایجاد و هم میقات کونجمله را امر خدا صادر این مصدر کند
در کتاب جود و لوح بود و قرآن وجودنام او را ذات حق سر لوح و سر دفتر کند
دشمنش گر فی المثل در رزم بر فرض محالدرع از انجم بپوشد چرخرا مغفر کند
صرصر تیغش دهد بر باد اوراق فلکوین خم نیلوفری چون برگ نیلوفر کند
دفتر ایجاد را پیوند از هم بگسلدمصحف افلاکرا شیرازه از هم در کند
پنجه قدرت نمایش چرخرا سازد دو نیمچار تن یکجا عیان از جسم دو پیکر کند
رمح جان سوزش، سنان در چشم گردون بشکندتیر دلدوزش گذر از دیده اختر کند
عقده راس ذنب را در کند از جوزهراو جرا سازد حضیض و قطب را محور کند
عقرب افلاکرا از یک فسون افسون دهداژدهای چرخرا از یکنظر چنبر کند
این نه ماه نو که هر ماهش فلک بر فرق خویشاز کرامت گاه اکلیل و گهی افسر کند
کز نشان نعل بکران شهنشه آسمانهر مه از عز و شرف این تاجرا بر سر کند
روزگارش گاه همچون بخت شه فربه کندآسمانش گاه همچون تیغ شه لاغر کند
چون همای دولتش بال عدالت گستردبیضه افلاکرا پنهان بزیر پر کند
چون علم پرچم زند عالم همه بر هم زنداین جهانرا محو سازد، عالم دیگر کند
نوبهار دین حق را فارغ از بیم خزانگلشن توحید را سر سبز و بارآور کند
لیل را سازد نهار، از دی بر آرد نوبهارسنگرا سجاده سازد، خاکرا عنبر کند
خصمرا آواره سازد، دوسترا خوش دل کندشرکرا بیچاره سازد کفر را مضطر کند
صعوه را با باز بر یکشاخ دمساز آوردپشه را با باد در یکبزم هم محضر کند
گرگرا با میش در یک گله چوپانی دهدوحش را باطیر در یک کاخ هم منظر کند
باز با تیهو بیک گلزار پرواز آوردشیر با آهو بیک سرچشمه آبشخور کند
سم یکران سمندش پشت گردون بکشندخام پر خم کمندش چرخرا چنبر کند
حلقه فرمانبری در گوش کیخسرو کندطوق طوع و بندگی در گردن قیصر کند
از ضیاء مهر چهرش، سنگ لعل و درشودکیمیای قدرتش خاک سیه را زر کند
در مدیحش تهنیت را میسزد روح القدساین همایون چامه از شعر حبیب اذفر کند