گنج

شمارهٔ ۱۰ - برای دوست مسافری سروده شده است

۳۶ بیت
ای بسته رخت و عزم سفر کرده زین دیاریک کاروان دل پی او گشته رهسپار
او همچون مهر کرده غروب و ستاره‌وارما را سپید در ره او چشم انتظار
گر نیست آفتاب فلک پوی از چه رویبر پشت چرخ گشته سوار آفتاب‌وار
گر مرکبش نه چرخ بود از چه رو چو چرخبگرفته آب و آتش و باد اندرو قرار
این گرنه چرخ، از چه بود آفتاب‌واروان گرنه مهر، از چه بود آسمان مدار
این گرنه چرخ، چرخ صفت از چه دیر پایوان گرنه مهر، مهر نمط از چه پایدار
این گرنه مهر، از چه چو مهر است پر ز نوروین گرنه چرخ، از چه چو چرخ است پر ز نار
گر مرکبت سفینه نبودی، بدوختیماز چشم خویش نعل به سمش ستاره‌وار
در کشتی بخار میفکن به دجله رختزیرا که بحر را نبود دجله ره گذار
بگذار تا ز دیده بسازم سفینه‌اتوز اشک چشم دجله و از دود دل بخار
نی نی ز آب دیده من دجله بهتر استکین اشک شور باشد و آن آب خوشگوار
الا که آب چشم من از شعر شکرینشربت کنی که نیشکر آرد به جویبار
کشتی به بحر طبع برافکن که طبع توبحریست خوشگوار به عکس همه بحار
نی نی به بحر طبع مشو زانکه ترسمتکشتی ز موج بحر نیابد ره کنار
ما را چو موج دیده به دنبال کشتی اَستزین بحر موج زن که به کشتی کند گذار
بسیار دیده چشم که کشتی سوار بحرهرگز ندیده بحر به کشتی شود سوار
دی رفت زانجمن ببهار و ندیده‌ایمکاز انجمن به دی برود موسم بهار
از تلخکامی ار بزنی نشتر، از عروقجوشد به جای خون همه زهرم چو کوکنار
سر سبزیم مبین که ز زهر درون مراتاج زمرد است به سر کوکناروار
چشم تو را اصابه عین الکمال اگرزد چشم زخمی از اثر چشم روزگار
غمگین مشو که اهل نظر را بسی سخنبا چشم نرگس است که دارد کمی خمار
دانی که چشمت از چه به رخ می فشاند آباز بس بدو نگاشتی اشعار آبدار
مدح تو شعر نیست که داری ز شعر ننگوصف تو نظم نیست که داری ز نظم عار
ارباب فضل را ز سخن پروری چه فخراصحاب علم را به زبان آوری چه کار
لیکن به حکم تربیت ما گهی سخنگوئی ز نظم و نثر به عنوان اختیار
کلک تو کلک نیست که آهوی مشکریزنظم تو نظم نیست که لولوی شاهوار
بنموده نیش و نوش به هم ضم بسان نحلآورده زهر و مهره فراهم به مثل مار
شعر تو شعر نیست که اعجاز احمدینظم تو نظم نیست که الهام کردگار
در دست تو قلم به مثل چوب موسویدر کام تو زبان به صفت تیغ ذوالفقار
مداح شاه ملک وجودی و نی عجباز دست و کلکت ار شده اعجاز آشکار
باری دوای چشم تو را از طبیب عقلدارم عجیب داروی نغزی به یادگار
کایدون چو سر نهی به در طور موسویخلوتسرای وحدت و دربار افتخار
قبر امام هفتم موسی بن جعفر آنکموسی به طوف قله طورش نیافت بار
تقبیل آستانه چو کردی چو هفت چرخزی طوف او چو کعبه بزن چرخ هفت بار
وانکه ز خاک مرقد او توتیا صفتچون آسمان به دیده بکش اندکی غبار
تا چون ستاره چشم تو روشن شود که منهمچون ستاره تجربه کردم هزار بار