گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مولود سید المرسلین خاتم پیغمبران

۱۷۹ بیت
شامگان که شه خیل نجوم از خاورکرد زی مملکت باختر آهنگ سفر
من آهنگ تفرج را از مشکوی خویشاندک اندک بسوی دجله شدم راه سپر
دیدم از تاب خور افروخته چونان دجلهکه همی ریخت بخاک از جگر آب شرر
عکس خورشید فرو هشته بروی دجلهسخت و ستوار یکی جسر مسلسل از زر
لیک جسری چونان صاف که گر مردم چشمبنهد گام فرو لغزد از او پای نظر
بدر افکند از این پرده شب بازی بازلعبتان بیمر، این هندوک بازیگر
از شب تیره چه لختی شد، برگشتم بازبسوی مشکوی ویرانه و بگشودم در
در فرو بستم و بنشستم و بگشادم پیشجزوه ای چند پریشان ز کتاب و دفتر
مه نبر خواسته و من بزمین ننشتهکه مهم حلقه بدر کوفت چو مهر خاور
جستم از جای و گشودم در و بنهاد قدمبدرون تنگ چو جانش بکشیدم در بر
گه بشوخی ز دهانش بشخردم چو قدحکه به تنگی بمیانش بگرفتم چو کمر
باده ای پیش نهادمش که گفتی خماربر کشیده است مگر زاتش سوزان جوهر
باده ای چونان کز فرط لطافت گفتیعکس خورشید فتاده به بلورین ساغر
بمثل گفت خرد باده مگو خون پریستکه بجوش آمده در شیشه ز بس کرده مقر
آنچنان باده که گفتی ز زر سرخ مذابآب داده است مگر دهقانش از خوشه زر
یا که با خاکش آمیخته عقد لولوبا که از تاگش آویخته عقد گوهر
از گل روح و مراج خرد و جان و جوداز دل عقل و روان هنر و روح فکر
گفتم ای باده تو از نسل که زادی گفتاآب خضرم پدر است، آتش موسی مادر
گفتمش تربیت از دست که دیدی گفتادست جمشید که از جام مرا داد خطر
علم و حکمت ز که آموخته ای گفتم، گفتشرح این قصه دراز است از این ره بگذر
بافلاطون اندر میکده در مدرس خمسالها بودم همدرس در آئین نظر
اوقلیدس ز من آموخت مگر هندسه راکه بتحریر کشید این همه اشکال وصور
پور سینا زمن آموخت همه دانش و رایکایدر اندر گیتی شیخ رئیس است سمر
ریخت از شیشه چو در جام بلورین، گفتمآب خشکی است در آمیخته با آتش تر
خورد باری دو سه پیمانه و پیمود بمنبدو صد عشوه و صد ناز، دو پیمانه دگر
چون می از لب بگلو رفت و شد از جام بکامنشاه باده دوید اندر مغزش چو فکر
چون خرد خانه تهی کرد و ز سر بیرن رفتبر زمین زد کله از مستی و بگشاد کمر
خنده از گوشه لب، ناز هم از گوشه چشمبنهادند ز مستی دو سه گام آنسوتر
در سخن گرم شد از نشاه مستی چونانکهی بجای سخن از لعل لبش ریخت شکر
دیده باشی که چسان مست سخن میگویدمست و مستانه سخن گفت همی از هر در
الغرض گفت یکی طرفه حکایت دارمتازه و نغز چنان کز لب من شیرین تر
اندرین ماه یکی واقعه سخت افتادکه ندیده است کسش در بتواریخ و سیر
هفته ای پیشترک در نهم ماه ربیعفتنه ای رفت که بر خلق بیفزود عبر
حسن زاهد کش با عشق که شاهد بازیبهمه خلق در آفاق از او گشته سمر
در نهان خانه دل خلوت عیشی کردندکه نیارست سوی خلوتشان باد گذر
بربط ورود و دف و عود و شراب و شاهدمجمر و عود و رباب و نی و تار و مزمر
شهد و شمامه و بط، شیشه و پیمانه و جامبلبل و بلبله و سنبل و گل، شمع و شکر
غمزه، ساقی و، فرح، باده کش و ساغر گیرعشوه، رقاص و، طرب، چنگزن و رامشگر
می بخوردند و همی عربده کردند بهماز طرب رقص کنان شب همه شب تا بسحر
سر نزد صبح نخستین که شب آهنگ خیالسر فرا کرد ز بالین و روان از بستر
ناگهان دید که در خلوت دل مشغله ایستکه شده خاته ایجاد از او زیر و زبر
شد سراسیمه و آشفته سوی شحنه هوشکه عبث خفته آسوده بخلوتگه سر
شحنه هوش بر آشفت هم از بام دماغباعوانی دو ز قهر و غضب و کینه و شر
ناگهانی چو فلان خود را بی اذن دخولاندر افکند بمشکوی دل و جان اندر
مستی از جای فروجست و گره برزد مشتبر سرش زد که پریشان شد مغزش در سر
سر مجروح و تن خسته بیروح آمدبر در عقل که ای میر عدالت گستر
این چه غوغا است که در ملک وجود افتاده استاز دو سه رند قدح خواره بی عقل و هنر
و الی عقل بطبل و علم و خیل و حشمبر در خلوت دل برد دو صد گونه حشر
عشق سرمست بهمدستی سودا و جنونحسن مخمور بپا مردی مستی و نظر
شورشی سخت مع القصه در افتاد، کزانگشت شوریده همه لشکر و شهر و کشور
مفتی تقوی و شیخ ورع و قاضی زهدبنشستند و نبشتند بدینسان محضر
که همه خلق بدانید که امروز جهادواجب آمد بجهان از پی نهی منکر
مسح و تخت الحنک و سبحه و مسواک و عصابگرفتند و برفتند سه شیخ رهبر
عامیان نیز ز دنبال مشایخ پویانبر سر هر گذر افزون ز دو پنجاه نفر
بر در خلوت دل یکسره بردند هجومهمه با خنجر و با چوب و عصا، تیر وتبر
برخی از بام و گروهی ز در و از روزنبی محابا بگرفتند در خانه و سر
بشکستند و به بستند و بخستند همیهر که دیدند بشمشیر و بگرز و خنجر
شکم خم بدریدند و کشیدند آنگاهحمل شش ماهه می از رحم مام بدر
چون تن کشته بغلطید صراحی در خونبسکه جوشید ز شریانش همی خون جگر
ساغر و مینا مانند سر کشته و تنکه جدا گشته به تیغ ستم از یکدیگر
این یکی چون سر ببریده که باشد بی تنوان یکی چون تن افتاده که باشد بیسر
این تنی گشته جدا از سر خود بی شمشیروان سری گشته سوی از تن خود بی خنجر
عشق بیچاره بد بخت به همراه جنونهر دو در دام فتادند و ندیدند مفر
سر یکحلقه زنجیر ابر گردن عشقبنهادند ابر پای جنون آندیگر
بکشیدند بر سوائیشان در بازارتا رسیدند بمسند گه شرع انور
بر در شرع ستادند خلایق انبوهتا چه فرمان دهد و ثبت کند درمحضر
عقل و هوش و ورع و تقوی و زهد آوردندمحضری ثبت در او نام جهان سرتا سر
کین دو خوردند می و عربده کردند بهمهوش را سر بشکستند و خرد را لشگر
شرع پرسید بآهستگی از عشق و جنونکه سخن راست بگوئید چون بوده است خبر
عشق افکند سر از خجلت در زیر و جنونخاست بر پای که ایخسرو با شوکت و فر
سخن راست ز دیوانه بباید پرسیدگویمت بنده که از راستیم نیست گذر
من و یاری دو سه طرار و قدح خوار و حریفهمچو من بلکه، بدور از تو، ز من نیز بتر
عهد کردیم که از غره ماه ذی حجلب نسازیم تر از باده تا سلخ صفر
این دو مه را که حرام است در او قتل و قتالدامن آلوده نسازیم بخون ساغر
چون محرم شد و بر بست صفر بارو رسیدیزک ماه ربیع آن مه عشرت گستر
ما بهم گفتیم اکنون که بشد ماه حرامعشرت و عیش حلال آمد بار دیگر
خاصه اندر نهم ماه که هر عصیانراتا سه روز آمده یرلیغ بعفو از داور
باده خوردیم و باین قید گرفتار شدیمتو بده داد که هستی ملک دین پرور
شرع رو کرد بزهد و ورع و تقوی و گفتکه نکو گفت و صحیح است مر این نقل و اثر
پس بفرمود که زینهرسه ریا کار کشمبمکافات ستمکاری ایدون کیفر
گفت آنگاه یکی سلسله از زلف بتانبر کشیدند ز سبعون ذراع افزونتر
دست تقوی را، با پای ورع، گردن زهدسخت و ستوار ببستند بزنجیر اندر
هفته ای رفت کنون کز ورع و تقوی و زهددم زند هر که، ببرند سرش با خنجر
گفتم ایماه مگر ماه ربیع آمد بازگفت آری مگرت نیست از این قصه خبر
که مهین ماه مظفر که بود ماه صفربا دو صد دبدبه و کبکبه و فتح و ظفر
هفته ای یکدوسه بل بیشترک، بیشترکبازگشت او و برون رفت بآهنگ سفر
چون بشد ماه صفر ماه ربیع الاولآمد از راه بخیل و حشم و شوکت و فر
چون خبردار شد از آمدن ماه ربیعبیخبر آمد هم، فصل ربیعش باثر
بی قدح زیست در این فصل نشاید کردنعوض می همه گر خون بخورد دانشور
این نه ژاله است که میریزد از فیض سحابوین نه لاله است که میروید از بطن حجر
کز خم چرخ رسد ساغر ما را بادهکز دل سنگ دمد باده ما را ساغر
سنگدل تر نتوان زیست در این فصل زکوهکه طرب را ز گل و لاله فرو بسته کمر
کم ز نرگس نتوان بود که با دیده کورمست و بیخود ز دل خاک برون آرد سر
عیش را بهر تهی دست مگر در این فصلاز دل خاک دمد کاسه سیمین با زر
کم ز مرغی نتوان بود که در وقت نشیداز ورق دفتر و از شاخ نماید منبر
تهنیت را دهد آهنگ در این عید سعیدمژده مولد دارای جهان خیر بشر
امر کن اصل سخن خواجه هر دانشمندروح جان، جان جهان، خاتم هر پیغمبر
آنکه بی فرمانش یک قطره نریزد ز سحابآنکه بی یرلیغش یک برگ نروید ز شجر
گر گند رشحه لطفش بدل سنگ گذارور کند شعله قهرش بدل خاک گذر
ار دل آن، همه روید بدل نار گیاهور ز دل این همه، ریزد عوض سبزه شرر
نام حزمش بنگارند اگر بر کشتیروز طوفان شودش موج بدریا لنگر
گر نه از تیغش افتاده شرر در دل سنگتا قیامت ز چه خیزد ز دل سنگ شرر
گر نه از جودش افتاده گهر در کف ابرتا قیامت ز چه ریزد ز کف ابر گهر
ایکه از تیغ تو خورشید همی دزدد آبتا بدان آب دهد تاب بسنگ و گوهر
عالم از فیض تو مخلوق و تو نیز از عالمکه شجر روید از دانه و دانه زشجر
آدم از جود تو موجود و تو نیز از آدمکه ثمر زاید از شاخه و شاخه ز ثمر
عکس رخسار تو بود آنکه همی جست نشانخضر در آب و در آئینه از او اسکندر
با خرد دوش سرودم مگر از محفل شاهچرخ دوی است که بر خواسته اندر مجمر
ریخت چون دست قضا طرح زمین گردونکرد از عزم تو کشتی زحزمت لنگر
لنگر از کشتی بگسست و فرو ماند بجایکشتی از لنگر برید و روان گشت بسر
از تو آموخت فلک دانش را ورنه نبوددر فن علم طبیعی چونین دانشور
که زدانش بنهد آب درون آتشکه ز حکمت بدهد باد بدست چنبر
دشمن ار خواهد از پنجه حکم تو فرارحاسد ار جوید از حطیه حکم تو مفر
چون دو گیتی همه را یکسره سر بر خط تو راستبسوی ملک عدم باید کردنش سفر
از عدم نیز دو گام آنسو باید رفتنشتا که از ملکت حکم تو رود بلکه بدر
که عدم گاه کند نیز در افهام مجالکه فنا نیز کند گاه در اوهام گذر
خود گرفتم که فلک خصمی احباب تو رابندد از کاه کشان بر بمیان سخت گمر
ببر اندر کشد از حلقه انجم جوشنبسر اندر نهد از بدر فروزان مغفر
هر سحرگه کشد از مهر فروزنده علمهر شبانگه کشد از خیل کواکب لشکر
کند از ماه بهر مه ز پی جنگ و جدلگاه شمشیر و گهی دشنه و گاهی خنجر
هیبت قهر تو یک لحظه زند بر چهرشگه فتد مهرش زی باختران از خاور
هر سحرگاه ز دامان بردش خوشه سیمهر شبانگه ز گریبان کشدش تکمه زر
هر سحرگاه نهد داغ نجومش بر دلهر شبانگاه کند خاک سیاهش بر سر
حاش لله که کند خصمی احباب تو چرخخصمی خواجه چسان کرد تواند چاکر
کیست گردون که زحکم تو بگرداند رویچیست انجم که ز رای تو به پیچاند سر
چرخ در کوی تو چونان عسس شب گرد استکه همی گردد بر گرد درت تا بسحر
یا که مانند یکی هندوک دربان استکه همه شب نهنند پیکر خود بر بستر
پاسبانانت شب و روز چراغ از مه و مهرکین بنوت بکشد پاس پس از آندیگر
مهر اگر بنده درگاه تو نبود ز چه روصبح پیش از همه خدام نهد بر در سر
شب معراج که شبرنگ گران خنگ تو رابره وادی افلاک در افتاد گذر
حلقه زرین از نعل سم یک رانتپاره گردید در آن معرکه پهناور
کرد در گوش فلک نعل سم خنگ تو راکه در آویخته مانند آویزه زر
این همان بدرو هلال است که گاهی ملکشطوق می سازد و گه باره و گاهی افسر
من چنین دانم کین قبه عالی بنیانمن بر این رایم کین گنبد گیتی پرور
قطره ای بود ز جود تو که بگرفت هواتا حبابی شد و بگرفت جهان سر تا سر
گر بنوک قلم از صورت جود تو دو حرفبنگارند بسطح حجر و ساق شجر
من بر آنم که شود جوئی و زان جوی همیجود جو شد عوض آب روان تا محشر
گر نهد نفحه ای از لطف تو در باغ قدمور کند رشحه ای از جود تو در ابر نظر
عوض لاله بروید ز دل آن، خورشیدبدل ژاله ببارد ز کف این، گوهر
طبع من روز ازل نامزد مدح تو شدکه حرامست بر او غیر مدیحت شوهر
جز علی ذات تو را نیست به گیتی همتاجز علی شخص تو را نیست بعالم همسر
لیک در نسبت ذات تو با ذات علینکته ای هست که انصاف دهد دانشور
عکس روی تو در افتاد در آئینه غیبگشت زانعکس عیان صورت ذات حیدر
آنکه گر هیبت تیغش گذرد در اوهامبگسلد یکسره پیوند معانی ز صور
نکته ای از لب او هر چه معانی و حروفنقشه ای از رخ او هر چه متافی و سور
ای که چون پای نهی در صف هیجا برکابلرزه افتد بتن شخص دو کیهان یکسر
چون سپر جای کند در پس پشت تو سپهرچون عنان بوسه زند بر کف راد تو ظفر
اولین بنده که گیرد ز عنان تو قضاستدومین بنده که پوید برکاب تو، قدر
تو نهی پای بر آن اشقر گردون پیمایکه روان تر ز خیال است و سبک تر ز نظر
عاریت از دم او کرده مگر پر طاووستعبیت در سم او کرده مگر تک، صرصر
دم نخوانمش که حورای جنانرا طرهسم ندانمش که جبریل امین را شهپر
عقل چون کرد مساحت بمسافت سنجیداز دم تیغ تو یک قامت تا قعر سقر
از دم تیغ شرر خیز تو گر پیغامیبگذارد بسوی دشت و چمن باد سجر
عوض چوب گر از خاک بروید شمشیربدل برگ گر از تاک بر آید خنجر
بدل غنچه شود سبزه ز گلبن پیکانعوض سبزه شود رسته ز گلشن نشتر
فی المثل گر جگر خصم تو سخت است چه سنگعاقبت از دم تیغت فتدش خون بجگر
نه دل خصم تو سر سخت تر از سنگ عقیقنه دم تیغ تو کم تاب تر از تابش خور
نه عجب گر شود از معدلت تیغ تو جاندر تن خصم دو نیمه بمثال پیکر
مشکل افتاده مرا کار بمدح تو شهاگرچه از مدح توام نیست به هر حال گذر
گر ز عزم تو برم نام ببرد خامهور ز رزم تو کنم شرح بسوزد دفتر
پس بهرحال مدیح تو چه ممکن نبودمرمرا ترک مدیح هو تو بسی اولی تر
من بدین خامه ببریده بی کام و زبانمن بدین نامه شوریده بی نام و خطر
نه عجب گربه ثنای تو بیارم خورشیدنه عجب گر بمدیح تو بریزم اختر
زانکه از گردون در وصف نیم من قاصرزانکه از گیتی در مدح نیم من کمتر
چکنم دوخته طبع من از قد جهانهست افزون و ببالای تو نبود در خور
فرق طبع من تا بحر همین مقدار استکه از این لولوی خشک آید وزان لولوی تر
مهر گردون را با خامه من یک سخن استکه از آن گوهر کان خیزد، از این کان گهر
این نه شعر است و نه سحر است و نمیدانم چیستکه هم از شعر برون است و هم از سحر بدر
خامه من بمثل سختی و دشواریراآهنین پتک بود من نیم ار آهنگر
خسروا داده در این ماه همایون که بودمه میلاد خداوند جهان پیغمبر
دولت و مرحمت و نصرت و الطاف تو دادیکمین بنده دیرینه یکی بنده پسر
پسری داده که در نسبت با دختر طبعهر دو زادستند از یک پدر و دو مادر
دارم امید که لطف تو برادر را نیزبگذارد بمن از یمن قدوم خواهر
ای مهین سید من تهنیت جد تراکردم انشاد بدین لطف و خوش در محضر
تاز طول سخنت می نشود طبع ملولنکته گویم اجازت بود ار، زان سرور
هم بجان تو که ز الطاف خدای دو جهاندو جهان جان بنهفته است بیک پیکر در
که مرا عزم بدانست که پیرایش نظمشست و پنجه را افزونتر نمایدبشمر
لیک ننوشته یکی شعر که از دست زمامبگسلد طبع و بگوید ز دو صد افزونتر
عذر تکرار قوافی نه در این چامه سزاستکز دو صد نیز فزون است به تخمین نظر