گنج

شمارهٔ ۱۲ - در ستایش شاه دین امیر مومنان

۸۹ بیت
قدح بیار که امروز نه خم دوارزجوش باده عیش است چون قدح سرشار
بیار می که گنه را نکرده استغفاررسید مژده غفران ز حضرت غفار
گرت بود ز حساب و شمار فردا بیمبیار جام می امروز بی حساب و شمار
شد از شماره فزون جام و پاره کن تسبیحبود که رشته اش آید بکار رشته تار
کجاست صوفی بد اعتقاد بی ناموسکجاست شیخ ریا کار می پرست آزار
که از ردا فکنم بربدوش آن پالانکه از حنک بزنم بر دهان این افسار
کشان کشان برم اینرا بکوچه رنداندوان دوان کشم آنرا بخانه خمار
دو اسبه کرده بیکره مگر سه منزل طیکه پای باده بود از حباب آبله دار
ز خم بکام سبو وز سبو بخاطر جامسپرده راه و کنون در قدح گرفته قرار
کهن حریف قدح نوش میفروشم دوشلبان لعل بدین نکته داشت گوهربار
که عقد دختر رز را روا بود امروزحضور قاضی و مفتی بمجمع حضار
که در نکاح بفتوی احمد حنبلبود دو شاهد موثوق لازم الاحضار
بحل مشکل این مسئلت ز مفتی شهربجستجوی شدم تا بخانه خمار
بدیدمش که ز مستی برفته کار از دستبدیدمش که ز سستی بماند دست از کار
بدیدمش چو سبو سر نهاده بر سر دستبدیدمش چو قدح لب نهاده بر لب یار
زبسکه خورده می و کرده قی چو اشتر مستزجوش کف بلب آورده و گسسته مهار
بجای خرقه تدلیس بر سرش برنسبجای سبحه تزویر در کفش زنار
فضای ساحت میخانه آنچنان روشنز عکس باده و جام بلور و لعل نگار
می از شعاع برآورده چون امیر شجاعبکین دشمن نا اهل دشنه خونخوار
تهمتنی که بیک شعله برق خنجر اوبر آرد از دل صد خرمن نفاق، شرار
تهمتنی که کشد نوک خنجر دو سرشچو ذوالفقار دو سر کیفر از دل کفار
چنان به تیغه خنجر ز ریشه بخل نفاقفکند کش نه بر آید دگر نه برگ و نه بار
بیاض نقطه بینش سواد چهره قلبجمال فسق و فجور و کمال عیب و عوار
ز فیص صحبت خیر البشر بغیر از شرنبود حاصل آن بد نهاد بد کردار
که کجروش نبرد ره بگردد ار تاحشربگرد نقطه مقصود چون خط پرگار
چه سود مغز جعل را ز نکهت گلشنچه سود نقد دغل را ز صحت معیار
اگر ز خط شعاعی بدست گیرد کورعصا چه فائده چون می نباشدش دیدار
و گر زچشمه خورشید سازیش عینکچه سود روشنی آنرا که دیده باشد تار
چه سود تیره گهر را ز تابش خورشیدچه سود شوره زمین را ز ریزش آزار
شود ز تاب رخ آفتاب روز افزونسپید جامه چرکین شبیه رخ قصار
ولی زتابش خورشید فایده این بسکه بازدید کند دیده اولی الابصار
شبه زمشک و شب از روزو آهن از فولادگهر زسنگ و صدف از خزف ز گلبن خار
ز چهر اهل صفا کور دل چه خواهد دیدکه عکس آه در آئینه نیست جز زنگار
همین نه تنها اکنون که در همه اوقاتهمین نه تنها ایدون که در همه اعصار
هر آنکه جست تولا بدعوت باطلهر آنکه کرد تبرا ز دعوت اخیار
حلول روح وی است اندر آن همه اجسامبروز ذات وی است اندر آن همه ادوار
گهی بعشوه ابلیس و گه بصورت دیوگهی بهیکل طاووس و گه بجلوه مار
گهی زده ره آ دم بدانه گندمکهی زده ره حوا بعشوه بسیار
گهی بهیکل شیطان زسجده آدمقبول امر خدا را نموده استنکار
گهی بصورت قابیل شد برادر کشگهی بهیکل کنعان ز نوح کرد فرار
گهی بشانه ضحاک از فریب و فسونچو مار گشته و از خلق بر کشیده دمار
بقوم لوط گهی منکر و گهی منکربه قوم هود گهی بنده و گهی سالار
گهی بهیکل فرعون و گاه در هامانگهی بسامری و گه بشکل عجل خوار
گهی چو مزدک آورده کارنامه برونگهی چومانی بنموده بارنامه نگار
زنسرو و دو یعوق و زجبت و از طاغوتمنات و غری و لات و زهربت پندار
غرض وجود وی آمد بآیه قرآنمراد ذات وی آمد ز معنی اخبار
هر آنچه زشت بعالم از او بود که بودخمیر مایه سجین و طینت اشرار
بهزل چند گرائی حبیب آن بهترکه ختم نامه کنی نام حیدر کرار
بیا که مشرق طبعم بمدحت شه دینچو آفتاب فلک گشته مطلع الانوار
زهی اساس شریعت بعدل تو محکمزهی بنای حقیقت بعلم تو ستوار
ز برق تیغ تو یک شعله برق در آذرز ابر جود تو یک قطره ابر در آزار
بگو ستاره که همچون گدا بخوان تو چرخگشوده چشم مگر لقمه ای کینش ایثار
سخن ز قهر تو بنگاشتم که ناگه زدبجای دود ز نوک قلم زبانه شرار
بدان رسیده که یکباره بر زند آتشبجان نامه و دست و زبان نامه نگار
چو نام لطف تو بردم که جوش زد ناگههزار چشمه حیوانم از قلم یک بار
سخن ز رمح تو راندم که ناگهان قلممچو چوب موسی عمران گذشت هیکل مار
قلم ز تیغ تو گفتا سخن که ناخن مندرنده گشت چو چنگال ضیغم خونخوار
بروز رزم تنت را نه درع داودی استکه درع را چکند شرزه شیر خصم شکار
که روح حضرت داود گشت از حیرتهزار چشم و بقد تو دوخت جمله هزار
خیال تیغ تو در دیده گر نماید رسمگمان رمح تو در خاطر ار کند اخطار
شود بچشمش هر مژه خنجر خون ریزشود بچشمش هر موی نیزه ای خطار
نخست بر تن خصم تو آنکه گریه کندبود زره که بصد چشم گردد او خونبار
بگاه پویه که یکران سمند پویانتکند فضای ازل تا ابد بکی مضمار
هنوز از دم او بر ازل بود سایههنوز از سم او بر ابد نشسته غبار
که از ازل با بد در گذشته راه نوردکه از ابد بازل بازگشته راه سپار
شها توئی که ز حزم تو شد زمین ساکنشها توئی که زعزم تو شد فلک سیار
به تند باد شدی یکزمان همه گیتیاگر چو عزم تو میبود باد در رفتار
بناف شیر فلک رفته بود گاو زمیناگر چه حزم تو میبود کوه سنگین بار
هزار بار ز خورشید و روز روشن تربه پیش اهل نظر سایه تو در شب تار
خیال سایه مژگان تو بدیده مهرنمود خط شعاعی بدیده نظار
بمهر روی تو خورشا چو ذره نا پیداببحر جود تو دریا چو قطره بیمقدار
دو حرف جود تو بنگاشتم که جوئی شدز نوک خامه و جوشید از او بسی انهار
چو جوی نهر شد و نهر بحر دانستمکه طبع من ز چه آورده گوهر شهوار
بدین قصیده شها یکنظر به لطف ببینکه بحر طبعم هی گوهر افکند به کنار
بسان شهد و شکر هزل همزبان باجدمثال شمع و شرر نور همعنان با نار
گهی ز رزم حکایت کند گهی از بزمگهی ز روم روایت کند گه از تاتار
گهی ز شیخ کند گفتگو گه از راهبگهی ز مسجد و گاهی ز خانه خمار
در این قصیده چو انعام شد قوافی اگرمکررات ز تکرار هیچ باک مدار
که نشر مشک کند نافه چو کنی تضویحکه صاف شهد شود قند چون کنی تکرار
سزا بود که بر اوراق شاخه طوبیبکلک نور کند نوری قصیده نگار
همیشه تا که بود برگ ریز وقت خزانهماره تا که بود سبزه خیز فصل بهار
همیشه تا که ز گلشن درین بروید گلهماره تا که ز گلبن در آن برآید خار
همیشه تا که درخت اندرین بریزد برهماره تا که نهال اندر آن بر آرد بار
همیشه تا که زند برق خنده درآذرهماره تا که کند گریه ابر در آزار
محب آل علی همچو گل بود خندانعدوی آل علی همچو خار بادا خور
همیشه این بود از عمر خویش بی بهرههماره آن بود از بخت خویش برخودار
همیشه این یک از دلخوشی بخندد سختهماره آن یک از ناخوشی بگرید زار
هماره ساغر این از می طرب لبریزهمیشه کاسه آن از شراب غم سرشار
همیشه چهره این یک زتاب می گلگونهماره دیده آن یک ز جوش دل خونبار