شمارهٔ ۱۳ - در تهنیت عید غدیر خم
روزگاری است که از جور خزان، فصل بهاربار بربست و به یکبار برفت از گلزار
سبزه از باغ بشد سوی عدم راهنوردغنچه از راغ بشد سوی سفر راهسپار
گل ز گلزار به صد خون دل آمد بیرونلاله از باغ به صد خون جگر کرد فرار
غالبا عهد گل و صحبت ابنای زمانچون شب وصل و دم عیش نپاید بسیار
وین عجبتر که در این سردی دی شعر حبیبکار آتش کند اندر دل و جان هشیار
شعر من آتش سرد آمد و آب سوزانکه چو آب است ز سردی و ز گرمی چون نار
رسم چرخ است که آبان و دی اندر هر سالبه جهان گام زند در پی نیسان و ایار
کرده اوراق چنان دفتر ما باد خزانکه مگر سال دگر جمع شد دیگر بار
هفتهای بیش نپاید به چمن صحبت گلهمچو همصحبتی سیمبر گلرخسار
غنچه نگشود لب از بهر تکلم که ببستروزگارش دهن از خنده و لب از گفتار
از دم سرد خزان روی چمن زرد چنانکزعفران کرده تو گوئی به گلستان انبار
زعفرانی نه کز او خنده و تفریح آیدزعفرانی که از او غصه و رنج آید بار
گ نه هر شاخ شجر دست کریمی است چراآستین کرم افشانده که ریزد دینار
عمر شب عهد شباب است که در عین کمالاز جوانی همه نقصان رسدش آخر کار
اول جدی و شب از روز به هنگام سحرپیلهوروار کند نسیه شبی مشک تتار
تا به آئین تجارت به نجوم و اقساطبدهد در ثمن او زر سنجیده عیار
تا پسین ماه که آید سرطان روز به روزریزدش در به ترازو به قرار تجار
آن دهد زر که ستاند بَدَلش مسک سیاهاین دهد مشگ که گیرد عوضش رز نضار
زر سنجیدهٔ این یک، همه روز روشنمشک پیچیده آن یک ،همگی از شب تار
در دلم بود که چون سبزه دمد در گلشندر سرم بود که چون لاله چمد در گلزار
عشوه پرداز شود چون به چمن چهره گلارغنون ساز شود چون به دمن صوت هزار
باغ از غنچه شود غیرت مشکوی ختنراغ از سبزه شود حیرت آهوی تتار
دشت از لاله شود سرخ چو صحن شنگرفکوه از سبزه شود سبز چو سطح زنگار
من و با یک دو سه مشکین نفس صاحب طبعمن و با یک دو سه شکر سخن شیرین کار
همه در فن ریاضی به مثل اقلیدسهمه در علم طبیعی به صفت بهمنیار
بر سر سبزه بنوشم همه جا ساغر میبر لب آب بریزم همه دم جام عقار
صبحدم مهر صفت چتر زنم در گلشنای مگه ابر غطا خیمه زنم در گلزار
گه ببینم به خ لاله و گه به رخ دوستگه ببوسم ز لب غنچه و گه از لب یار
صبح چون آب روان سر بنهم در صحراشام چون باد صبا پا بنهم در گلزار
گاه چون نهر بغلطم به میان گلشنگاه چون سبزه برویم ز شکاف دیوار
گاه چون لاله زنم گام به صحن گلشنگاه چون مرغ نهم گام به طرف کهسار
هی از این شاخ بدان شاخ پرم چون قمریهی از این باغ بدان باغ روم همچو هزار
الغرض روز و شب و شام و سحر چون نرگسنشود باز دو چشمم دمی از خواب خمار
من بدین عزم که امسال بگیرم مهلتبهر خود یک دو سه روز از فلاک کجرفتار
تا ز بی فرصتیم فصل بهاران امسالنرود بیهده از دست چه پیرار و چه پار
تا می از خم به سبو ریختم از شیشه به جامگل ز گلزار سفر کرد و بشد فصل بهار
سبزه شد سرد و چمن زرد و گلستان بیوردباغ پژمرده گل افسرده و گلشن بیمار
حالیا بر سر آنم که پی سوگ ربیعمجلس تعزیتی ساز دهم ناهنجار
بدهم قهوه به نظاره ولی از صهبابنهم جزوه و سی پاره ولی از اشعار
هی بگوئیم پی فاتخه از ناله و دردرحم الله بهارا رحم الله بهار
فکر بکری رسدم باز مگر در خواطربهتر از تعزیه و سوگ و غریو و تیمار
که خیالی کنم و طرح نوی ریزم بازمن به رغم فلک کجروش بدکردار
بی گل و لاله یکی باغ کنم طراحیکه بر او رشک برد لاله و گل در گلزار
چمنی سبز کنم تازه چو باغ مینودمنی طرح دهم سبزه چو دشت فرخار
صحن مشکوی کنم باغچه مشکین بویساحت خانه کنم انجمنی سنبلزار
هیچ دانی چه کنم تا شود این کار درستهیچ دانی چه کنم تا برم این حیله به کار
به کف آرم بُتکی سرو قد و سنگین دلگلرخ و مهوش و نسرینبر و سیمین رخسار
سازم از لعل لبش باغچهای پر غنچهآنچنان لعل که ریزد شکر اندر گفتار
باغبان گو ببرد لاله از این صد خرمنخوشه چین گو بچند سنبل از آن صد خروار
خانه را سبز کنم از خط او چون گلشنبزم را زیب دهم از رخ او چون گلزار
تا شود از رخ و زلف و لب و اندام و قدشصحن مشکوی چو گلزار پر از نقش و نگار
بر سر سبزه خط و گل رویش نوشمروز و شب، شام و سحر باده گلگون هموار
هی رخش بینم و هی جام نمایم لبریزهی لبش بوسم و هی ساغر سازم سرشار
هی لبش بوسم و نوشم می بر رغم خزانهی رخش بینم و جویم گل بر جای بهار
ای بت خلق فریب ای گل صد برگ حبیبای زده راه شکیب از دل عاشق یکبار
ای قدت سرو چه سروی که بود نسرینبروی لبت لعل چه لعلی که بود شکربار
ای دو زلف تو چه سنبل همه پر تاب و شکنوی دو چشم تو چه نرگس همه پر خواب و خمار
ای گل روی ترا باد صبا مجمره سوزوی مه چهر تو را مهر فلک آینهدار
بر زبان قلمم از لب لعل تو شبیسخنی رفت مگر از سر مستی یکبار
خامه شد نیشکر و شد شکرستان نامهمن چو طوطی شده شیرین سخن و شکر خوار
دفتر من شده دانی ز چه بنگاله هندکه ازو قند بآه فاق رود بار به بار
هر شبی شعر کنم نظم و به قناد برمتا کند نقل و فروشد سحرش در بازار
وین عجبتر که شبی بر سر دفتر قلممنام گیسوی پریشان ترا کرد نگار
ناگهم خانه چو کاشانه افسون خوانانگشت پر عقرب جراره و پر افعی و مار
او همی نیش به دل میزد و من از رندیهی بر او منتر و افسون بدمیدم زَاشعار
تا به کی خواب کنی نقش نهی بر مسندتا به کی صبر کنی روی نهی بر دیوار
سخت غمگین شدهام باده بده بی ابرامسخت پژمان شدهام بوسه بده بی اصرار
موسم خم غدیر است که با خم و غدیرخورد باید می بر رغم سپهر غدار
وقت آنست که یکسر همه اسرار وجودبی میانجی شود از قالب خاکی اظهار
وقت آنست که از امر خدا پیغمبراز جهاز شتران منبر سازد ناچار
پس به یرلیغ خداوند و به تبلیغ امینمدحت حیدر کرار نماید تکرار
خانه پرداز عدم سر سویدای قدممعنی نون و قلم صورت ذات دادار
نقشه نقش نبوت که بود روح وجودنقطه بای مشیت که بود آخر کار
اولین آیت توحید کتاب ایجادآخرین غایت تایید خطاب اسرار
آنکه با قدرت او دست قدر بی قدرتآنکه بار تبت او قدر فلک بی مقدار
به سوی نقطه ذاتش نبرد راه عقولتا ابد گر بزند دور چه خط پرگار
ایک ه از قوت تدبیر تو شد شرع متینوی که از قبضه شمشیر تو شد دین ستوار
خطه جاه تو را هشت فلک یک درگاهصحن درگاه تو را هفت زمین یک دربار
ادهم عزم تو را دست فلک قاشیه کشساحت بزم تو را مهرسرا مشعلهدار
دفتر فضل تو را دست قدر چامه نویسمصحف عز تو را کلک قضا نامه نگار
نامه علم تو را شصت ازل خامه تراشصفحه نعت تو را دور ابد صفحه شمار
کاخ احسان تو را چرخ و فلک مائده چینساحت خوان تو را خلق جهان زائده خوار
صحن ایوان تو را روی زمین یک مسندخنگ جولان تو را سطح فلک یک مضمار
جنت از گلشن لطف تو یکی تازه نهالدوزخ از آتش مهر تو یکی تیره شرار
ابر از فیض کف راد تو شد گوهر ریزآب از عکس دم تیغ تو شد جوهر دار
در صدف قطره نیسان تو کنی مرواریددر رحم نقطه انسان تو نمائی جاندار
قطره آب شد از فیض تو مهری روشنرشحه ابر شد از لطف تو دری شهوار
شش جهت بر در کاخ تو یکی مسندگاهنُه فلک بر سر خوان تو یکی صاحب کار
بر سر خوان تو خورشید بود کاتب خرجبر دربار تو جمشید بود حاجب بار
دعوت خوان ترا کلک قضا رقعه نویسسفره جود تو را دست قدر خوانسالار
خطه ملک تو را صفحه گیتی سامانخیمه قدر تو را دیده انجم مسمار
از ازل خورده قضا از کف قهر تو فلککه بود تا ابد اندر سر او رنج دوار
دشمن از بیم دم تیغ تو سر تا به قدمیک دهان باز کند تا که بگوید زینهار
سالها مهر به صد خون دل و لخت جگرپرورد دانه یاقوت خوشابی شهوار
تا به صد خجلت و شرمندگی از روی نیازکند از عجز به خاک کف پای تو نثار
تو بر او دست نیالوده و نگشوده نظرکنیش خاک صفت در ره درویشان خوار
شبی از هیبت قهر تو نسیم سحریسخنی گفت به اطفال چمن در گلزار
جگر لاله شد از داغ جگر سوز سیاهبس چکید از ورق غنچه و گل ریخت ز بار
در دل باد درافتاد ز هیبت خفقانچشم نرگس یرقان کرد و ز غم شد بیمار
مگر از تیغ تو آموخت فلک این گردشمگر از تیر تو اندوخت سپهر این رفتار
که بود قاطع آمال ز بس زود گذرکه بود فاتح آجال ز بس زود گذار
گرنه حزم تو بود محور گردون ریزدبه یکی لحظه ز هم منطقه و قطب به دار
دوش از حالت مهر و مه گردون کردماین سخن را ز یکی اهل خرد استفسار
گز چه گهگاه شود مهر پذیرای کسوفوز چه هر ماه شود ماه طلبکار نزار
مه گردنده شود بی کلفی زار و نژندمهر تابنده شود بی سببی تیره و تار
گفت این هردو دو سکه است که در تاب چرجمیزند دست قضا هر شب و روزش هموار
این یک از سیم دلفروز مصفا دِرهموان یک از زر فلک تاب منقش دینار
دست دارای جهان پادشه کون و مکانبس زر و سیم بسنجیده زند بر معیار
گر بود ناسره و قلب شود تار و سیاهور بود صاف و درشت آید بیرون ز غیار
خلق گویند که در غزوه خیبر چون زدضربت تیغ تو بر فرق عدو برق شرار
هیکل تیغ تو در چشم دو پندار دوبیناز یک آورد پدیدار دو و از دو چهار
راست رو تیغ کجت کرد چنان عدل که هوشگشت دو نیم برابر به سر اسب و سوار
حق بگفتا که سراقیل نگهدار یمینشود از شخص تو میکال نگهدار یسار
پر سپر سازد از تیغ تو جبریل مبادکه کند از شکم گاو و دل حوت گذار
لیکن این نکته به میزان خرد نیست مراچون نکو مینگرم صافی و سنجیده عیار
کیست میکال که بازوی تو گیرد در رزمیا سرافیل که نیروی تو دارد از کار
کیست جبریل که سازد سپر تیغ تو پرکه بریزد پر و بالش ز تف تیغ و شرار
گر نه حلم تو نهد پا به میان در صف رزمنیست در قوت بازوی ملایک این کار
مرغ تیر تو چه مرغی است که اندر صف رزمعوض دانه همی روح چِنَد با منقار
خصم دلریش بد اندیش به حیلت سازدهمچو آتش اگر از بیم تو در سنگ حصار
تیغ پولاد تو از سنگ برآرد جانشبه طریقی که کشد از جگر سنگ شرار
خواهم انشاد مدیح تو ولیکن چه کنمکه مرا مایه نی و مدح تو کاری دشوار
که بیاض آرم اگر از همه اوراق شجرکه مداد آرم اگر از همه امواج بحار
عرش و کرسی فلک و چرخ شود مادحه گویجن و انس و قلم و لوح شود دفتر دار
نشود مدحت تو گفته یکی از اندکنشود وصف تو بشمرده کمی از بسیار
شد ثناگوی تو حق راوی مدحت جبریلشاه دین ختم رسل خواجه کل نامه نگار