شمارهٔ ۱۴ - در ولادت محمود حضرت احمد مختار و خلافت مسعود حیدر کرار
سخن مگو که نبینی ز هیچکس آزارچرا که مهر خموشی است خاتم زینهار
یکی بگوی و دو بشنو که داده حضرت حقدو گوش بهر شنو یک زبان پی گفتار
چو تیغ هر که سراسر زبان بود دائمبه پیش خلق بود سر به پا فکنده و خوار
خلاف آنکه سرا پاش گوش همچو صدفکه حقه ایست لبالب ز گوهر شهوار
به رازداری چون خامه باش کش تا تیغبه سر نرفته نیارد ز دل به لب اسرار
نه همچو نامه که چون بر لبش نهی انگشتکند صحیفه جان باز و راز دل اظهار
در این دو ساعت عشرت به حکمت داوردر این دو روز معیشت به صنعت دادار
چهار دشمن دیرین به هم برآمده دوستچهار خصم پر از کین به هم برآمده یار
که تا نظر کنی از دست هم کشند زمامکه تا نفس کشی از شست هم برند مهار
ز چار سوی خوری لطمههای باد فناتو در میانه این چار موج کشتیوار
چو یک درخت که بندد به چار سیل طریقچو یک چراغ که گردد به چار باد دو چار
به هرزه چند کنی پای باد را زنجیربه خیره چند کشی راه سیل را دیوار
به یاوه چند کنی آب سوده در هاونبه حیله چند کنی باد بسته بر مسمار
دمی نرفته دگر دم رود ز عمر که هستچو ذوالفقار دو دم چرخ، قاطع الاعمار
مخسب یک نفس اندر سحر که خواهی داشتشبی که صبح قیامت مگر شوی بیدار
به اضطرار چو میبایدت گذشت و گذاشتبه اختیار در آغاز بگذر و بگذار
چنان ز باد فنا شمعْ خود شود خاموشکه روی روزنه بینی به خواب در شب تار
چنان ز سیل اجل کاخ تن شود ویرانکه بوم نیز نسازد در او مکان و قرار
ز هم بپاشد گیتی چو مرده دیرینبه هم بپیچد گردون چو صفحه طومار
چنان صحیفه گردون ز هم شود اوراقکه می به کار نیاید به کاغذ عطار
یکی به کوی خموشان گذار پا و ببیننوشته بر سر الواحشان به خط غبار
که پای بر سرم آهسته تر بنه که تو نیزبه جای پای نهی سر در این مغاک و مغار
اگر ز خون دل گلرخان نمیخورد آبچرا همیشه بود سرخگونه ناوک خار
منه خیال بر این آبگون محیط فلککه چون حباب بر آب و هوا گرفته قرار
که زود بشکندش سنگ فتنه شیشه عمرچو باد هرکه در آید در آبگینهٔ حصار
زمین چو تخته نرد است و آسمان لیلاجتو طفل کودک و لیلاج پیر بس پر کار
ز مهر و مه به کفَش کعبتین چیده بسیدر او سپید و سیه مهرهها ز لیل و نهار
اگر بُرد بستاند وگر بَری ندهدکز این حریف دغل هیچکس نبرد قمار
چه بی وفا است عروسی که صد هزارش شویچه بی صفا است صدیقی که صد هزارش یار
ز ماه نو شد ابروی او سفید و هنوزکشد ز قوس باز و سمه از زنگار
ز نافه غَسَق افشانده مشک بر گیسوز سرخی شفق آورده غازه بر رخسار
به سر کشیده گه از حیله چادر نیلیبه سر فکنده گه از مکر مِعجر گل خار
به دیده سرمه کشد از سیاهی دیجوربه چهره طره گشاید ز عقرب جرار
به رخ نگار کشد از شرارهٔ آتشبه روی زلف نهد از ستارهٔ دُمدار
چو بست نقشه این کاخ خامهٔ نقاشچو کرد صورت این خانه پنجهٔ معمار
ز خشت فقر و فنا بست طاق این گنبدز خاک جور و عنا کرد فرش این دربار
مسوز دست به هر خوان چو دستهٔ کفگیرمدوز چشم به هر در چه چشمه معمار
که گر شوی همه چشم طمع چه پرویزنکه گر شوی همه دندان حرص همچو انار
سپهر بر سرت آخر ز غم ببیزد خاکزمانه پوستت آخر ز تن بدرد زار
چو آفتاب مزن در فضای هر خس گامچو عنکبوت متن بر سرای هر کس تار
ز موج حادثه چون بحر چین به جبهه مزنز برق نائره چون ابر خون ز دیده مبار
نبرده سختی نادان کجا شود دانانخورده سوهان آهن چسان شود هموار
هر آنچه دیر نپاید مشو بدان شادانهر آنچه زود سر آید مباش از آن غمخوار
چه شعله خاک نشین شد چه موج باد و چه آبچه چشم واهمه بین شد چه رنگ نور و چه نار
به ره نمایی گم گشتگان منزل دلشنیدهام سخنی خوش ز کاروان سالار
که پای لنگ بود وقت دیر و منزل دوراگر سبک نکنی کی رسد به منزل بار
مرا که سال بسی میرسد ز عمر اکنونبود به دیده ز سی ماه تیرهتر دیدار
چو مخملم همه تن مژه لیکن از پی خوابچو نرگسم همه سر دیده لیک بهر خمار
ز بس که گشته دلم از هوای دنیا پرچو چرخ خَم شده پشت از تحمل اوزار
اگرچه هیچ ندارم و لیک خورسندمبه مهر خواجه و لطف ائمه اطهار
که نقش صورتشان چون به دل کنم تصویرکه حرف مدحتشان چون به لب کنم تکرار
شود هزار بنان مویم از پی تحریرشود هزار زبان طبعم از پی گفتار
اگر نه باورت آید بدین قصیده نگراگر نه باورت آید چنین چکامه نگار
چه خواست صورت امکان برآورد مستورچه خواست طلعت یزدان برافکند استار
چو خواست یوسف کنعان جان ز چاه عدمشود به مصر وجود از شهود در بازار
کند به بزم وجود از سرای جود گذرکند به کاخ شهود از فضای غیب گذار
گشاید از خم ابروی خویش چین و شکنبشوید از سر گیسوی خویش گرد و غبار
نهاد بوتهای از چرخ کیمیاگر صنعدر او ز مهر فروزان فروخت شعلهٔ نار
کشید جوهر ارواح انبیاء و رسلگرفت صفوه اخلاف و عنصر ابرار
بحار فیض چنان موج زد ز لطمه جودکه برفکند گرانمایه گوهری به کنار
چه راز بود که هستی به گوش امکان گفتکه شد بسان صدف درج گوهر شهوار
چو نور بود که اندر زجاجه از مصباحفکند عکس ز مشکوة بر در و دیوار
چه مهر بود که هر ذرهای ز تابش اوهزار مهر که هر مهر مطلع الانوار
چه قطره بود که از ابر مرحمت باریدکه گشت جاری از آن قطره صد هزار بحار
چه نور خیره در او فکرت اولی الالبابچه مهر تیره از او دیده اولی الابصار
سخن دراز مکن، کرد صورتی تصویرکه فرق کس نکند با مصور از آثار
چه پای نکته بدینجا رساند دست قلمز پیر عقل نمودم به جبر استفسار
که این نمونه توحید حضرت داورکه این نشانه تقدیس حضرت دادار
که این سُلاله تخلیص جوهر ایجادکه این لطیفه تصعید جوهر اخیار
که این مشبک قندیل محفل توحیدکه این مجسم تمثال پردهٔ اسرار
که این شرارهٔ ایجاد نور قلهٔ طورکه این ستارهٔ مجلس فروز خلوت یار
که این زجاجهٔ مصباح هیکل توحیدکه این مشبک مشکات عالم انوار
به کاخ تیره امکان چسان نمود نزولبه صلب آدم خاکی چسان گرفت قرار
چگونه نور بتابد به محفل ظلمتچگونه یار درآید به مجلس اغیار
ز جیب فکر درآورد عقل سر بیرونجواب داد که ای مرد عاقل هشیار
مگر نه شاه درآید به بنگه درویشمگر نه ماه بتابد به ظلمت شب تار
مگر نه مهر فروزنده تابد از روزنمگر نه لاله رخشنده روید از کهسار
مگر نه در ظلمات است آب چشمه خضرمگر نه در دل سنگ است نور جذوه نار
مگر نه در دل مومن فکنده حق پرتوکه گشته نام دلش عرش حضرت جبار
مگر نه قطره نیسان نهان شود به صدفکه آب گردد از او جسم گوهر شهوار
مگر نه دانه گندم شود به خاک نهانکه سبز گردد و با برگ و بر شود اشجار
چه راز دار جهان و جهانیان خاک استبه دست خاک سپردند حقه اسرار
مگر نبینی تابنده مهر با انجممگر نبینی گردنده چرخ با انوار
به دور خاک دوانند صاعد و هابطبه گرد ارض روانند ثابت و سیار
رسید وقت که نور خدا شود ظاهررسید وقت که سِرّ قضا شود اظهار
رسید وقت که هر ذرهای شود خورشیدرسید وقت که هر قطرهای شود انهار
شد از تجلی دیدار آینه منشقچنانکه از رخ توحید پردهٔ پندار
دو نیمه گشت و به هر یک فتاد جلوهٔ دوستدو نیمه گشت و ز هر یک نمود روی نگار
دو نیمه گشت و به هردو فتاد یک صورتدو نیمه گشت و ز هردو نمود یک رخسار
یکی دو گشت وز دو یک نمود کز یک رازدو لب کنند حکایت ولی به یک گفتار
بدان نمط که ز اشراق مجمع النوریندو دیده نور دهد لیک یک بود دیدار
یکی ز چاک گریبان جان عبداللهنمود چون سحر از دامن افق رخسار
یکی ز جیب جمال دل ابوطالبفشاند همچو خور از شقه شفق انوار
رسید وقت که از نقش نام ختم رسلشود به خاتم حق ختم سطر این طومار
رسید وقت که تابنده چهرهٔ صانعکند در آینهٔ صنع عکس خود دیدار
رسید وقت که دستانسرای بزم ازلدهد ترانه ز بیت القصیدهٔ اشعار
رسید وقت که مرغ سخنسرای قلمهزار نغمه برآرد چو نغمههای هزار
ز وجد باز قلم از کفم چو هوش از سرپرید رقص کنان همچو مرغکی طیار
ز حکم خواجه بر او آیتی فرو خواندمکه همچو کوه گران در کفم گرفت قرار
چنان که پنجه من تا به کف نماند به جایچنانک ه بازوی من تا به دوش رفت از کار
ز عزم خواجه فسونی در او دمیدم بازکه شد ز باد سبکتر به پویه و رفتار
ز خاطر خود هی دُر فشاند بر دفترز گفته خود هی مشک ریخت در طومار
سخن نگفته من، او هی نمود شعر انشاءگهر نسفته من، او هی نمود نثر نثار
چو بحر عمان، عنبر کشید بر ساحلچو ابر آذر، گوهر فشاند بر کهسار
نمود خطهٔ دفتر بسان خطهٔ هندز بس چو طوطی افشاند شکر از گفتار
نمود ساحت دیوان بسان ساحت چینز بس چو آهو آورد نافه از تانار
نمود صفحه کاغذ بسان صفح بدخشز بس که چون بط افشاند لعل از منقار
سرودمش چه نگاری چه میکنی جاناچه افتاده ترا چیست موجب اینکار
جواب داد که وه وه ز عاقل داناجواب داد که بخ بخ ز عارف هشیار
مگر ندانی کاین ماه را بود دو ربیعمگر ندانی کامسال را رسد دو بهار
مگر ندانی کایدون شود دو عید قرینمگر ندانی کایدر شود دو عیش قرار
حریف چرخ ببازد به یک روش دو قمارعروس بخت نماید به یک کرشمه دو کار
کسی ندیده به یک مه بود دو فصل ربیعکسی ندیده به یک ره رسد دو وصل نگار
دو روزگار همایون دو ساعت میموندو عید میمنت افزون دو ابر شادی بار
یکی ولادت محمود حضرت احمدیکی خلافت مسعود حیدر کرار
یکی بشارت میلاد خواجه عالمیکی اشارت تمکین سید ابرار
یکی که صبح ز طرف افق نموده طلوعیکی که شمس به برج حمل گرفته قرار
یکی به تهنیت میر انبیاء و رسلیکی به تهنیت شیر حضرت دادار
بگفتمش که فدای دهان شیرینتکه قند را بشکسته است نرخ در بازار
چو نیک و نغز سرائی سخن بپوی و بگویچه خوب نکته نمائی بیان بیا و بیار
نشست یک شب و داد این قصیده را تحریرنخفت یک دم و کرد این فریده را تقصار
که روزی اینسان یعنی به جمعه فصل بهارکه از ربیع نخستین گذشته پنج و سه چهار
هبوط آدم را افزون ز هفتصد و سی و هفتگذشته سال به تاریخ کم ز هفت هزار
چو تیغ مهر گریبان آسمان بدریدچو دست صبح بزد چاک دامن شب تار
همه کواکب ساکن به برجهای شرفهمه سعادت ساری در اوجهای مدار
نهاده جدی فلک شاخ بر کنار افقنموده شیر فلک زی کنام غرب فرار
به دست کیوان تیری به کین دشمن شاهکه جا به دیده گردون گرفته تا سوفار
به کاخ عقرب بنموده مشتری ره تاکفسون دمد مگر از حیله بر دم جرار
غزال چرخ به همراه گرگ خون آشامبه پشت بره گردون دو پشته گشته سوار
گرفته زهره به کف مزمر و عطارد کلکنموده هر دو چو یونس به بطن حوت قرار
گرفته ماه ز بهر شرف به کف شاهینکه بزم عیش و طرب را شود ترازو دار
که آفتاب جهان تاب مشرق اسرارگشود چهره و آفاق گشت پر انوار
ز بطن آمنه و صلب پاک عبداللهبه کعبه در حرم امن حضرت غفار
به زاد احمد محمود شه ابوالقاسمرسول حضرت یزدان محمد مختار
کنار آمنه شد رشک وادی ایمنچو درنهفت چنین گوهری به جیب و کنار
کنار آمنه شد رشک ساحت عمانچو زد ندای اناالحق در او چه طور شرار
جمال خواجه عیان شد مگر به مصر جمالکه کرد یوسف مصری به بندگی اقرار
نهاد چون به زمین پا چنان سراسیمهبه پای خاست فلک کش به سر بماند دوار
عنان کشید قلم سوی قصه معراجکه بر فلک بزند گام اندر این مضمار
شبی که هیچ ز ظلمت در او نبود آثارجز آنکه چشم سیاهی در او گرفته قرار
شبی چنانکه در آئینه سکندر گشتز عکس آب خضر موج زن بسی انهار
که بار خواست مهین پیک وحی بار خدایاز آن دری که نبد عقل را بر آن دربار
بکوفت حلقه بر آن در که پیروانش چشمهماره دوخته بر وی چو حلقهٔ مسمار
سخن گزافه سراید قلم که دیدهٔ عقلز بانگ حلقه در آن نیمه شب نشد بیدار
درون حلقه که سهل است، کز برون سرایچو حلقهٔ گوش نبودش به حلقهٔ اسرار
چه بار یافت در آمد به کف رکاب بُراقگرفت و خواجه بر او شد چه خوب سیر سوار
دو اسبه راند همی تا به مسجد اقصیسمند تیز تک باد پای خوش رفتار
فرو شد و به نماز ایستاد و از پس اوپیمبران خدا جملگی نمازگزار
سوار گشت و عنان تاب شد به سوی سپهربه پیش خنکش پیک خدای شاطروار
چو پا به پشت فلک زد چنان ز جا برخاستفلک که پای ز سر کرد گم، سر از دستار
ز گرد سم سبک باد سیر پیمایشهنوز مانده بر آینهٔ فلک زنگار
هنوز رعشه بود بر سرش از این هیبتهنوز لرزه بود بر تنش از این تیمار
سپهر دوخت چه بر خرمن نوالش چشمگدا صفت که مگر خوشهای کند ایثار
نمود خوشهٔ پروین بدو عطا که سرشهنوز باشد از این خوشه سبز چون گلزار
نمود لالهٔ خورشا بدو عطا که رُخَشهنوز باشد از این لاله سرخ چون گلنار
به چرخ اطلس بخشید دیبیِ اطلسبساط انجم پوشید حلقهٔ زر تار
به ماه داد ز سیم سپید یک دِرهمبه مهر داد ز زر نضار یک دینار
که زرِ آن یک، پا سنگ خورد از کافورکه سیم این یک، هم سنگ شد به مشک تتار
غرض که کرده زر و سیم هر دو سرمایهبه سود برده ز سودای سیم و زر اعمار
نه سیم را یک ذره کاست از میزاننه زران را یک حبه کم شد از مقدار
ز جود او چو فلک سخت ماند در حیرتز بذل او چو فلک گشت نیک برخوردار
ز قوس چرخ گذر کرد قامتش چون تیرکه بود قله عرشش نشانهٔ سوفار
ز شاخ سدره چه پرواز زد همای وجودبماند پیک خدا چون بُراق از رفتار
سرود خواجه که هان ای مهین خجسته بُراقز همرهی به چه واماندی اندر این مضمار
به عجز گفت که یک گام اگر زنم زین بیشبسوزدم پر و بال از تجلی انوار
شنیدهای که به قصد هوا چه مرغِ سراپر آورد نپرد پیش از سر دیوار
درون پرده قدم نه شها که من ایدرچه نقش پرده نهم سر به فرش این دربار
به پشت رفرف شد خواجه از فراز بُراقوزان سپس به ره قرب گشت راه سپار
چه نوک خامه بدینجا رسید، دست خردگرفت چاک گریبان من که دست بدار
سخن مگوی که افتد به حال نامه شررسخن مگوی که خیزد ز نوک خامه شرار
سخن مگو که زبان گشته باز آتش خیزسخن مگو که نهان گشته باز آتش بار
سخن مگو که نه هر چشم قابل دیدنسخن مگو که نه هر گوش محرم اسرار
سخن مگو که نه هر خار میشود گلبنسخن مگو که نه هر خاک میشود گلزار
سخن مگو که نه هر سنگ گوهر آرد رنگسخن مگو که نه هر شاخ میوه آرد بار
سخن گزافه ندانم همین قدر دانمدر آن حریم علی بود محرم اسرار
علی به فرش و پیمبر به عرش و حق بیرونز وهم ممکن و وضع و مکان و استقرار
شنیدهام که پیمبر ز نقش روی علیبه صحن عرش شبی خواند آیت اسرار
به حیرتم که به دیوار عرش نقش علینموده بود رقم کلک حضرت دادار
و یا که ذات علی از تجلی سبحانبمانده بود ز حسرت چو نقش بر دیوار
و یا در آئینهٔ غیب چشم پیغمبرنمود چهر علی را ز عکس خود دیدار
ز نام حیدر کرار خار نوک قلمچنان چمید که بشگفت صد گل از یک خار
بسیط نامه از این خرمی چنان شد سبزکه برشگفت ز هر گلبنی دو صد گلزار
نشست مرغ سخن بر فراز این گلبنکه این قصیده نوازد هزار دستانوار
از این قصیدهٔ غرّا که مجمع الامثالاز این فریده یکتا که مطلع الانوار
به دست روح قدس عقد سبحه تقدیسبه جید حور جنان نظم لولوی شهوار
اگرچه رتبه شعرم گذشته از شعریاگرچه شعر مرا گشته نظم نثره نثار
به کیش اهل فضیلت نکو نمیآیدمرا ز شعر شعار و مرا ز نثر نثار
چه مایه فضل کز اینگونه شعر دارم ننگچه پایه قدر کز اینگونه نظم دارم عار