گنج

شمارهٔ ۱۵ - مولود ختم ولایت زمان عجل الله فرجه

۱۲۷ بیت
دو هفته پیش که آید ز ره مه شعبانرسید پیک سموم و برید تابستان
نفس گسسته بدن خسته دیده آتشخیزز ره رسیده تعب دیده سینه آتشخوان
درشت خوی و ترش روی و تلخگوی چنانکه از ره آید ناگه محصل دیوان
بلب شرار و بگیسو غبار و، ابرو، چینبسان مردم مصروع سنگ در دامان
بکف گرفته یکی خامه آتشین پیکربدان نوشته یکی نامه آتشین عنوان
چه نامه ای که سوادش ز سوده آتشچه نامه ای که مدادش ز دوده قطران
چه نامه که بکین خواهی سپاه بهارنوشته سوی امیر تموز شاه خزان
که ای تموز، توئی پیش جنگ لشگر منکه روز عمر تو بادا بلند و بی پایان
شنیده ای که سپاه بهار و جیش ربیعکه باد ملک وجودش چو کاخ من ویران
چه کینه ها که کشید و چه حیله ها که نمودبدستیاری باد صبا و آب روان
بجام لاله می ژاله ریخت و ز مستیبشست آب جوانمردی از رخ دوران
هزار خرمن عمر مرا که در یکعمرذخیره کردم، با رنج و سعی بی پایان
هزار عقد ثمین مرا که در شش ماهنهاده بودم در کوه و دشت ومعدن و کان
بیکنفس همه را آب کرد و ریخت بخاککه باد کاخ بلندش بخاک ره یکسان
هزار گنج دفین مرا که در ته خاکذخیره ساختم از برگ و دولت و سامان
بجای خار که باشد سنان شوکت منتشاند بر در هر باغ گلبنی خندان
بشد ز لهو و لعل روز و شب بعیش و طربگذاشت عمر بگلشن بطیبت و هذیان
همیشه در طرب از باده های روح افزارهماره در شغب از نغمه های خوش الحال
بعیش او همه خوبان باغ، در عشرتببزم او همه اطفال راغ، دست افشان
زخیری و سمن و سبزه و بنفشه و سروز سوری و گل و شمشاد و سنبل و ریحان
یکی چه سبزه بیکسو فتاده خرم دلیکی چه سرو بیکپا ستاده رقص کنان
یکی چه نرگس مدهوش با هزاران چشمیکی چه سوسن خاموش با هزار زبان
بدست باد صبا چاک زد بر سوائیگل از غرور گریبان جامه تا دامان
بریخت باد چنان آبروی گل کز شرممیان دکه عطار کرد رخ پنهان
بدست باد سحر گشت طره سنبلچنان پریش که شد بوم و بر عبیر فشان
غرض که کرد بهار آنچه کرد و پنهان نیستز هیچکس که چه کرد او بگلشن و بستان
رسیده وقت کنون تا به پشت گرمی مهرکشیم کینه دیرینه را از این کژ خوان
ترا مقدمه الجیش ساختم اکنونکه سوی رزم دهی خنک عزم را جولان
طلایه دارو عنان تاب شو بملک بهاربکوب بام و در و دشت باسم یکران
بگیر تاج گل و تخت سبزه از دشمنبده بغارت و یغما برسم کین خواهان
ز سبزه و سمن و ارغوان بکن جاروبسرای باغ و بجز نوک خار هیچ ممان
سه مه امارت این مملکت ترا دادمکه کین کشی کنی از خصم ناکس نادان
پس از سه ماه بدان بوم و برکشم لشکربعدل و قسط ترازو نهم در آنمیدان
کنم عدالتی آنسان که روز و شب یکجوبهم نچربد اندر دو کفه میزان
اگر قبول کنی مر ترا کنم سردارو گرنه همچو بهارت زتن بر آرم جان
تموز خواند چه فرمان پادشاه خریفز جای جست و بر آمد بکومه شهلان
گرفت رایت زرین مهر از جوزاز کینه زد علم زرنگار در سرطان
ز برق شعله خنجر بکینه آتش زدبصحن گلشن و گلزار و ساحت بستان
مهی بجنگ و جدل لشگر بهار و تموزز قهر و کینه خروشان چو قلزم جوشان
بجنگ اول شد کشته ارغوان و سمنولی ز سبزه بگلزار مانده بود نشان
که بهر نصرت جیش تموز، شاه نجومکشید تیغ و تکاور براند در میدان
بکین غزاله گردون بسان شیر عرینبعزم رزم، ابر پشت شیر شد غژمان
بسوخت با تف شمشیر خرمن سبزهچنانکه دودش برشد بگنبد کیوان
بریخت خون بهار و بسوخت پیکر اوبباد رفتش خاکستر از تن بیجان
کنون ز تابش خورشید از دل گلشنبجای سبزه دمد برگ خنجر بران
چنان بتافت ز گرما بمغز چرخ خیالکه شیر ابر بخوشید جمله در پستان
عجب نباشد اگر در مشمه اصدافگهر دو باره شود باز قطره نیسان
عجب نباشد اگر در قراره ارحامجنین دوباره شود باز نطفه انسان
چنان ز گرما خوشیده خون بهر رگ و پیکه همچونی بدمد ناله ارزگ شریان
بجای خوی ز تن مام بسکه جوشد خونغذا نماند از بهر بچه در زاهدان
نتافته تف آتش بکوره حدادکه آب گردد یکباره پتک با سندان
ز آسمان فکند آفتاب صبح و پسینچو شخص سوخته در دجله خویش را عریان
ولی چه سود که از تاب گرمی اندر آبشود چو ماهی بر تابه ناگهان بریان
عجب نه ماهی در دجله گر شود پختهکه همچو دیگ بر آتش شد از هوا جوشان
شد از سه ماهه مه از تاب شعله خورشیدببزمگاه فلک بره حمل بریان
بباده تر نتوان کرد بهر عیش دماغاز این قبل که بود کار تنگ بر مستان
عجب نباشد اگر آبگینه گردد آبز تابش می و گرمای فصل تابستان
بروز می نتوان نوش کرد لیک بشببگاه فرصت بتوان سه چار استیکان
که روز سامره است ار چه آتش دوزخبود شبش بمثل همچو روضه رضوان
بگاه آنکه کند ماه میل سوی غروبشود چه کشتی سیمین بسوی بحر روان
بگاه آنکه نسیم صبا ز نفحه صبحدهد بهر دل افسرده از تنفس جان
بوقت آنکه شمیم وفا ز طره دوستبرد پیام بعشاق خسته از هجران
هنوز یکنفس از عمر شب بود باقیکه باد و باده کند زنده خاطر پژمان
هنوز صبح نخندیده خنده ساغرسزا بود که شود مهر می در او تابان
نهان ز چشم سکندر بظلمت شب تارتوان چه خضر رسیدن بچشمه حیوان
بآب چشمه حیوان می توان ره بردهنوز حضرت ملا خضر نگفته اذان
هنوز نا شده گرم چرا غزاله چرخهنوز نا زده سر از افق دم سرحان
چه روز عمر بود تنگ و خنک فرصت لنگز دست داد نشاید صبوحرا دامان
علی الخصوص که آید زره بیکنا گهمهین مبارک مه حضرت مه رمضان
که هر که باده در این مه کشد بفتوی شرعسرش بجای سبو بشکنند بی تاوان
می دو ساله بهر روز و سال و ماه خوش استبویژه در شب و در روز نیمه شعبان
شبی که چرخ برین با دو صد هزاران چشمبسوی خاک کند تا سحر نظر حیران
شبی که نرگسی از دیده مسیح شگفتدر او که عرش الهیست کشت نرگس دان
شبی که غنچه ای از باغ احمدی شد بازکه آفرینش گشت از رخش بهارستان
شب ولادت ختم ولایت آیت حقتمام جلوه واجب بصورت امکان
ملک بدرگه او کیست بنده درگاهفلک بخرگه او چیست هندوئی دربان
بنزد قبه او هفت چرخ مسند گاهبه پیش خیمه او نه سپهر شاد روان
دمد بجای گهر از دلش رخ خورشیداگر بیحر کفش غوطه ای خورد عمان
بسوی نقطه ذاتش خرد نیابد راهشود چه پرگار ار تا بحشر سرگردان
فضای چرخ شود تنگ چون دل دشمنسمند عزمش اگر گرم رو کند جولان
خیال قهرش اگر بگذرد بصحن چمندو چشم نرگس از خاک سر زند گریان
نسیم لطفش اگر سوی آتش دوزخبرید قهرش اگر سوی روضه رضوان
گذر کند، شود از لطف چشمه کوثرسفر کند، شود از قهر شعله یزدان
ز لطف وجودش این قطره ایست از دریاز قهر و کینش این رشحه ایست از عمان
شها توئی که گدای در تو باج و خراجستاند از سر قیصر و ز افسر خاقان
ببزمگاه تو عالم تمام یک قندیلببارگاه تو هرنه سپهر یک ایوان
جهان بدست تو چون صید در کف صیادفلک بشست تو چون گوی در خم چوگان
که بر وجود تو برهان طلب تواند کردکه بر وجود جهان سر بسر توئی برهان
اگر ز چشم جهان گشته ای نهان چه عجبچرا که هست جهان چشم و تو درار انسان
تو مبدئی و جهان از وجود تو مشتقکه همچو مصدر و دروی نهان شدی ز عیان
بگردن مه گردون در افکنی زنجیرچه رای حزم تو باشد ز رشته کتان
مگر زخون دل خصم داغدار تو آبخورد که روید در باغ لاله نعمان
حدیث مدح تو یکروز بر دهانم رفتکه بوی مشک مدام آیدم همی زدهان
بیان وصف تو یکبار بربنانم رفتکه تا بحشر گهر ریزدم همی زبنان
رسید عمر بپایان شها و قصه ماهنوز هست ز هجر رخ تو بی پایان
شود که این شب هجران سجر شود روزیکه آفتاب ز طرف افق شود تابان
بتاب چهره، ای آفتاب روز افروزکه نور گیرد از مهر چشم شبکوران
ز انتظار تو شد دیده سپهر سپیدز فرقت تو بود قلب چرخ در خفقان
کنم ز دست غمت چاک هر شبی بسحربسان صبح گریبان جامه تا دامان
چه روز گردد بار دگر رفو آرمدریده چاک گریبان بسوزن مژگان
بدست دزد دهی گنج چند بی گنجوربکام گرگ نهی گله چند بی چوپان
فتد که روزی چون چرخ در رکاب تو منبخواجه تاشی فتح و ظفر شوم پویان
ز آفتاب بسر بر نهم یکی مغفرهم از ستاره بتن بر کشم یکی خفتان
بسان جم که کند جایگه بمسند بادشوم سوار ابر پشت کوهه شهلان
شوم برخش بدانسان که هر که نشناسدگمان کند که بود راست رستم دستان
ز کهکشان فکنم تاب داده ای پرچینز ماه نو بکشم آب داده ای بران
بدست، شعله جواله ای مرا زو بینبشست، آتش سیاله ای مرا پیکان
ز تیغ مهر حمایل کنم یکی شمشیرز قوس چرخ بپشت افکنم یکی کیوان
بپای خنک تو از برق تیغ آتشبارهزار سامری و گاو زر کنم قربان
بهر کجا که نهم رو بسوی صف عدوبسان سیل ز بن بر کنم همه بنیان
اگر بخندد حضمت مگوی خنده، که چونکفیده مار ز غم بر جگر نهد دندان
اگر چه نیست مرا این شجاعت و قدرتاگر چه نیست مرا این جلادت و امکان
شود ز مهر تو یکذره مهر عالمتابشود ز لطف تو یک قطره بحر بی پایان
وگر که هیچ نیاید زمن، همینم بسکه پیشه مدح تو سازم همیشه چون حسان
شها، مها، ملکا، دادگسترا، دارمز جور چرخ جفا پیشه خاطری پژمان
شکایتی است مرا از که، بنده تو فلکحکایتی است مر از که، رانده تو جهان
فلک که باشد دانا گداز و دون پرورمرا چرا بگدازد مگر نیم نادان
ولیک گردد اگر نصرت توام یاورچه کینه ها کشم از چرخ کوژ پشت کمان
سمند قهر بتازم بساحت گردونکمند عزم در آرم بگردن کیوان
ز هم بپاشم یکسر بروج این گنبدبهم بکوبم یکره قصور این ایوان
چنان فسرده شها خاطر از قریحه نظمکه لال گشته چو سوسن بصد هزار زبان
ولی بعزم مدیح توام شود بر تنز شوق هر سر موصد هزار کلک و زبان
شوم قصیده سرا چون بقصد مدحت توسبق برد قلمم را شریطه از عنوان
کجا مجال نوشتن که لفظ از خامهعنان رباید از شوق و معنی از تبیان
همیشه تا که بود سبزه خیز فضل بهارهماره تا که بود برگ ریز وقت خزان
محب روی تو خندان چه برق در آزارعدوی جاه تو گریان چه ابر در نیسان
شها قبول کن از بنده وز نصراللهکه هر دو ببده یکدرگهیم و یکدیوان