شمارهٔ ۱۶ - عید مولود امیر مومنان
به گاه شام که از ریو جادوی ریمنفتاد خاتم جم در به دست اهریمن
به گور غار فرو رفت تاجور بهرامبه کام مار درافتاد نامور بهمن
فرو نشست چو از تاب شعلهٔ آتش مهرجهان ز دود سیه تیره گشت چون گلخن
سر از دریچه فرو داشتند با صد نازهزار لعبت دستان نواز چشمک زن
به چشم آمد گیتی چو خانه تاریککه بینی از در و بام اندران بسی روزن
فلک تو گفتی در سوگ مهر روز افروزسیاه کرد به یکبار درع و پیراهن
نشسته من به شب تیره در به رنج و عذابحلیف فکر و سهاد و الیف درد و حزن
نبود همدم من جز دو یار ناهمجنسکرشمه ساز و ترانه نواز و دستان زن
یکی قلم، دگری شمع، هر دو محرم رازبه هر مقام و به هر محفل و به هر برزن
یکی به ماه فرا کرده قد بسان علمیکی به چاه فرو برده سر بسان رسن
یکی بداده سر خویش در بهای زبانیکی نهاده دل خویش در فضای دهن
فراز فرق یکی را بصر گرفته قرارفرود پای یکی را زبان نموده وطن
یکی چو خضر و سیاهیش از فضای دواتیکی چو یونس و ماهیش از دهان لگن
یکی از آن دو همه سرش دیده چون نرگسیکی همه سر شد زبانش چون سوسن
به همزبانی این هر دو یار ناهمجنسبرفت نیمه شب من به رنج و درد و محن
نشسته من به کناری ملولوار خموشکه رفت شمع و قلم را زهر کرانه سخن
حدیثشان به تفاخر کشید و بحث و جدالکه از تفاخر خیزد همه نزاع و فتن
چه گفت شمع بگفت آن محل که نور من استتو کیستی که برانی حدیث از تو و من
تو سر به سر همه تن استخوان بی مغزیمنم که مغزم و بی استخوان مرا همه تن
مرا همیشه بود جای در بلورین تختترا به چوبین تابوت در بود مسکن
بهر کجا که تجلی کنم ز فرط ظهورشود چه طور پر از نور وادی ایمن
ز بس که شعله زند در دلم شراره عشقهماره پوشم تن بر فراز پیراهن
دهان به خوان کسم چرب مینگشته که هستمرا چو بادام از اشک چشم خود روغن
درون ریش دائم نشسته وز لب و چشمهماره آهم بر لب، سرشک در دامن
به نیمه تن چو کلیمم به نیمه تن چو خلیلدر آب ساخته ماوی، به نار کرده وطن
به گاه پرورش از جسم خود خورش سازمکه به ز خوان کسان خون خویشتن خوردن
چو برفروزم چون مهر رخ ز پروانههزار حربا بینی مرا به پیرامن
به رخ فروزی قائم مقام مهر فلکبه قد فرازی نائب مناب سرو چمن
مرا زبان و دل اندر یکیست کم چو تو نیستدو سوی قلب و زبان و دو روی سر و علن
دلت دو سوی و زبانت دو گوی و چهره دو رویبسان جادوی مکار پر فسون و فتن
سیاهکاری و وارون و باژگون رفتارزبان دراز و تهی مغز و کم دل و پر فن
بزادهایم من و انگبین ز یک مادربود دل مگس نحل هر دو را معدن
ز یک برادر کام جهانیان شیرینز یک برادر چشم جهانیان روشن
به سر سراسر چشمم، ولی نه چون نرگسبه تن تمام زبانم، ولی نه چون سوسن
که چشم من همه روشن بود، از آن تاریککه لعل من همه گویا بود، از آن الکن
ترا به پایه من کی سخن رسد که بودهمت ز سایه من ساز پایه گاه سخن
سخن چه شمع بدینجا رساند، بر وی بانگبزد قلم که هلا تا به کی غریو و غژن
فزون مگوی و به هرزه ملای و ژاژ مخایزنخ مکوب و گزافه مران و لاف مزن
که مهر گردون نتوان نهفت در به گلیمکه آب دریا نتوان کشید در به لگن
به مشت برد نشاید گزافه زی سندانبه خشت کرد نشاید ستیزه با آهن
اگر بجاید داندان کسی ابا سوهانزیان بدندان خواهد رسیدنی سوهن
که سنگ خارا نتوان برید با مژگانکه برق آتش نتوان نهفت در دامن
چراغ مهر نشانی به آستین قبابه باغ چرخ برآیی به نردبان رسن
ز من به گیتی پیداست ترجمان خردز من به خلق هویداست داستان فطن
سخن هنوز نپیموده ره ز دل به زبانکه من نوشتمش از باختر بملک ختن
صریر من نه اگر نفخ صور پس ز چه روستچو نفخ صور بدو زنده مردههای کهن
به خط بندگی خواجه تا نهادم سربه خط بندگیم سر نهاده خلق ز من
یکی کشیده درختم که زیر سایه مراستز چین به باختر از باختر به ملک دکن
گرفته ملک جهانم تمام شاخه و برگگرفته روی زمینم همه فروع و فنن
کنم ز مشک سیه دانههای لعل بدخشکنم ز عقد شبه خوشههای دُر عدن
صریر من بود اندر به گوش دانشوربه از نوای نی و چنگ و ناله ارغن
به غیر من که نگارد رساله در همه علمبه غیر من که نویسد صحیفه در همه فن
هماره از من پاینده هرچه علم و کمالهمیشه از من زاینده هرچه فرض و سنن
همیشه سازم انگشت عاقلان مرکبهماره دارم در شست بخردان مسکن
کمر به خدمت بربندم از میانهٔ جانبه تیغم ار بگشایند بند بند از تن
ز خط فرمان هرگز نمیکشم سر اگرهزار بار به تیغم بُرند سر ز بدن
چو چوب موسی عمران ز شکل مار دمارکشم ز سحر به فرمان قادر ذوالمن
سه گوهریم من و نای و رمح از یک کانکه هست کار جهان از نظام ما متقن
یکی به رزم شهید و بکی به بزم ندیمیکی به عزم جهان پیشکار و خصم شکن
کهین برادر اگر چه منم و لیک آن دوبَرند طاعت و فرمان من به جان و به تن
به شهد ناب بود نوک خار من پر باربه صنع حضرت یزدان چنانکه خار یمن
هزار طبلهٔ عطار در زبان من استکه میفشانم عنبر به رطل و، مشک به من
زبان درازی شمع و قلم ز رسم ادبفزون کشید و به غوغا رسید بحث و فتن
که من ز جای فرو جستم و به یک ناگاهزدم به گزلک تادیب هر دو را گردن
هنوز ساز نزال و قتال و بحث و جدالز جنگ شمع و قلم بود در میان، تا من
به فکر آنکه میانشان بساط صلح نهمکه رفته بود ز خیل نجوم روح از تن
ز بهر مرگ جگر گوشگان خویش، فلکدریده بود گریبان جامه تا دامن
فلک به گوش درآویخت قُرطه زرینهوا ز دوش برافکند گوشه ادکن
مگر به جیب نسیم سحر ز یوسف مهربشیروار نهان بود بوی پیراهن
که چشم چرخ که از درد هجر بود سپیدبسان دیده یعقوب گشت از او روشن
سپهر مشعله افروز گشت و غالیه سوزنسیم مجمره گردان و صبح نوبت زن
به عید مولد مسعود شاه خیبر گیربه جشن دلکش میلاد میر شیر افکن
شهی که از شرف مولدش به کعبه هنوزز رشک شعله زند خاک وادی ایمن
نهاد گام چه اندر به خانه یزدانز طاق خانه فرو ریخت هرچه بود وَثَن
بلی چو خانهخدا درنهد به خانه قدمتهی نماید بیگانه خانه و برزن
دو دست اوست دو گیتی چو نیک درنگریبه قهر و لطف یکی اَیسر و یکی اَیمن
یقین بود که از این روست مردم دو جهانیکی قرین نشاط و یکی ندیم محن
به هم نبینی دستش مگر به روز غزاکه میبگیرد اندر همی به دشت پرن
مگر که تیغ ورا در یمن بدادند آبکه سرخ گشت از او چهره عقیق یمن
عدو چه تازد زی رزم او، به سوکش مامکند سیاه به تن خاک بر سر از شیون
جهان به دستش چون صید دُر کف صیادفلک به شستش چون گوی در خَم مِحجن
نه درک شخص وی اندر توان به علم و یقیننه فهم ذات وی اندر توان به وهم و به ظن
گرفته مهر وی اندر به جسم جای، چو جانولی نه جانی کاید برون به مرگ ز تن
شها توئی که به وصف مدائح تو بودزبان ناطقه لال و بیان طبع الکن
ز سم اسب تو در دیدگاه چرخ غبارز خم خام تو بر چهره سپهر شکن
چه غم حسام تو را، گر بود عدو پُر زورچه باک تیغ تو را، گر بود سپاه کشن
چه باک دارد شیر از بزرگی آهوچه بیم دارد برق از بزرگی خرمن
نه گر عطای تو را دست ابر شد گنجورنه گر سخای تو را قعر بجر شد مخزن
ز قعر این ز چه رو خاست لولوی خوش آب زچشم آن ز چه سان ریخت گوهر روشن
ز بیم تیغ تو بر خنگ آسمان رفتارکند به سوی هزیمت عزیمت از دشمن
ز تیغ بیند دیوار آتشین در پیشز درع یابد زندان آهنین بر تن
همان دو موی که بر رستهاش به دور زنخهمان دو رشته که پیوستهای به گرد ذقن
شود به حکم تو چندین هزار بند گرانکه دست او را بندد ز پشت بر گردن
نفس به حلقش بندد ز بیم، راه نفسزبان به کامش گیرد ز هول، راه سخن
به رمح خویش ببیند گمان کند که تو دارهمی فراختهای کش بدو کنی آون
به تیع خویش ببیند گمان کند که تو نارهمی فروختهای کش بدان بسوزی تن
کمند خویش ببیند گمان کند که تو ماربدو گماشتهای کش فرو کشد به دهن
به موی خویش بیند گمان کند که تو خارفکندهایش به جامه که درخلد به بدن
عدو به رزم تو چون درع آهنین پوشدکند ز آهن بر تن به دست خویش کفن
به روز معرکه کز های و هوی کینه کشانفضای رزمگه آید پر از غریو و غژن
سنان نیزه نشسته درون حلقه چشمبدان صفت که تن شمع در دهان لگن
نهد ز خون یلان تیغ تاج بر تارککند ز چشم زره نیزه طوق در گردن
ز آب تیغ شود روی زرد مردان سرخبدان صفت که در آب اندر اوفتد روین
خمیده خنجر زنگارگون تو چو فلکشود عیان و گهر اندر آن بسان پرن
کند خراب به دست تو آبداده حسامبنای کاخ بقا را چو سیل بنیان کن
برای آنکه بجوید ز جان و دل زنهارز تیغ زهره شکاف و ز گرز خاره شکن
ز نوک تیر چه تنها که برکشیده زبانز زخم تیغ چه سرها که برگشاده دهن
دهان غنچه نبیند کسی دگر خنداننسیم قهر تو گر بگذرد به خاک دمن
دو چشم نرگس از خاک بردمد گریانخیال تیغ تو گر بگذرد به صحن چمن
برای بخشش تو است اینکه مهر روز افروزبه روزگار کشد در هماره رنج و محن
به روز و شب نکند لحظهای تن آسائیبه گرد خاک بگردد هماره دور ز من
به خون دیده کند رنگ گوهر اندر کانبه اشک چشم دهد آب سیم در معدن
چند به رزم چنان نوک مرغ تیر تو جانکه مرغ خانگی از خاک دانه ارزن
هوای مدح تو بودم شها ولی چه کنمکه هست ناطقه عنیین و طبع استرون
بدین چکامه نثار اوردیده است که در اوستمدایحی که فزون است از بها و ثمن
بدین ستبری و زفتی که بینیام اندامشوم به فکر چو باریک رشته در سوزن
قلم نیارد تاب از کمال سختی شعرمگر که بربرم از این سپس قلم زآهن
همیشه تا که دمد خاک ورد نیسانهماره تا که وزد باد سرد در بهمن
بود محب تو دلگرم در، به راحت و عیشبود عدوی تو دل سرد در، به درد و محن