گنج

شمارهٔ ۱۷ - در جشن میلاد مولای متقیان و مدب محی السنن الحاج میرزا حسن شیرازی و ختم قصیده به نام ولی عصر صاحب الزمان عجل الله فرجه

۱۳۰ بیت
جشن میلاد شهنشاه زمین و زمن استعید مولود خداوند جهان بوالحسن است
روز عیش است بده ساقی از آن باده نابکه بتن توشن و بسر هوش و بخاطر فطن است
مهربان ماه من ای آنکه مرا بزم طرباز رخ و زلف و لبت غیرت و رشک چمن است
گو نباشد بچمن سرو و سمن، گلشن مناز قدو روی تو یک باغچه سرو و سمن است
سوری و نسترن ار رفت ز باغ و ز چمنمحفل من ز تو پر سوری و پر نسترن است
بجز از چهر سپید تو بزلفین سیاهنشنیدیم که شهباز اسیر زغن است
کفر و ایمان و عزازیل و ملک شک و یقینروز و شب ظلمت و نور و صنم و برهمن است
همچو چوگان شده ام چنبر و سرگشته چو گویتا بچوگان سر زلف تو گوی ذقن است
گر زنخدان تو بابل نه، چرا چون بابلاندر و چاهی و انباشته از سحر و فن است
گر در آن چاه دو ساغر بیکی رشته نگوناین یکی چاه نگونسار خود از دورسن است
لب لعل تو و آن خال سیه فام مگرنقش جام جم و تصویر رخ اهرمن است
گردش چشم تو کش نیم سیه نیم سپیدهمچو دور شب و روز است که باب فتن است
خواستم وصف لبان تو ولی بسکه دقیقبجز این نکته ندانم که نه جای سخن است
خواستم نعت دهان تو ولی بس شیرینبجز این حرف نگویم که چو اشعار من است
بده آن جوهر آسایش و معجون سرورکه دلم چون سر زلف تو، شکن در شکن است
سخت رنجیده ام از دانش و از هوش، بیارآن سبک روح قوی پنجه که دانا فکن است
این مثل را نشنیدی که حکیمی گفته استکه می کهنه علاج غم و درد کهن است
نخل اندیشه و غم را که بود محنت باربه مثل شیشه می تیشه صفت ریشه کن است
زی گلو نا شده، از کام بر آید ز مشامبا عرق هر چه در اندام غبار محن است
باده بی کیل و حساب آر که امروز مرامی پرستی نه باندازه رطل است و من است
در خم چرخ، شراب آر که امبار مراساز مستی نه به پیمانه جام است و دن است
غم اگر پور پشنک است بکوپال و بچنگمی گلرنگ بجنگش چه گو پیلتن است
در خم آئینه رخشان بقدح لعل بدخشدر رخ دوست بمانند شقیق دمن است
گو دهد خانه هستی همه بر باد مراصرصر باده که این غمکده دارالمحن است
گو کند خانه ایجاد زبنیاد مرامی گلرنگ که این دهکده بیت الحزن است
مفتی شهر که میدیدمش از منع شرابروز و شب ورد زبان مساله لاولن است
دیدمش دوش که در کوی خرابات، خراببیخود و بیخرد و بیخبر از خویشتن است
چون سبو تا بخورد باده، سرا پا شکم استچون قدح تا بزند شیشه، سراسر دهن است
چون صراحی ز دل خم و سبو باده کش استهمچو مینا ز لب جام و قدح بوسه زن است
سبحه اش در پی پیمانه بمیخانه گروخرقه اش بر در خمار بمی مرتهن است
گفتمش کان همه ناموس کجا رفت و چه شدگفت خشت سر خم شیشه تقوی شکن است
می توحید حلال است که در مشرب عشقمی اشارت بدل و جام عبارت ز تن است
باده خوردن چه بود راه بدل پیمودنکه دل آن عالم علوی است که اصل وطن است
مستی آنست که هستی سپرد وین معنیحاصل از درد دل ای دوست نه از ذر دون است
می فرح بخش بود خاصه که در مولد شاهجان و دل مست بیکجرعه می از ذوالمنن است
دوش در گوش من آورد فلک سر پنهانکه مرا با تو یکی مشورت ای رای زن است
مگر این نکته شنیدی تو هم از قول حکیممستشار آنکه بهر راز بود موتمن است
بهر این مولد مسعود مرا تحفه چندسالها شد که بگنجینه دل مختزن است
با تهی دستی و درویشیم از بهر نثاربکف اندوخته ای چند ز دور ز من است
گفتم آن تحفه کدام است که از عز و شرفلایق شیر خدا، باب حسین و حسن است
گفت مهدی است ز فیروزه در او هفت طبقاز لئالی و گهرهای فزون از ثمن است
گفتمش چیست دگر گفت یکی طرفه نطاقاز دو پیکر که یکی پارچه از بهرمن است
گفتمش باز بگو گفت یکی مجمره سوزاز رخ روز که آرایش هر انجمن است
گفتمش باز بگو گفت یکی غالیه داناز دل شب که پر از نامه مشک ختن است
گفتمش چیست دگر، گفت یکی زرین خواناز رخ مهر که از ماهش سیمین لگن است
گفتمش باز بگو گفت یکی رامشگرزهره اش نام که بر تار طرب چنگ زن است
گفتمش باز بگو گفت یکی ترک دلیرنام بهرام، که خنجر کش و لشکر شکن است
گفتمش باز بگو گفت یکی مرد دبیرنام برجیس، که آرایش اهل سخن است
گفتمش باز بگو گفت یکی دانشورمشتری نام، که استاد بهر علم و فن است
گفتمش باز بگو گفت که پیری دهقانز حلش نام که با تجربه مردی کهن است
گفتمش باز بگو گفت یکی خوشه گهردارم از در شب افروز که عقد پرن است
گفتمش باز بگو گفت یکی اطلس پوشبنده ساده که دارای زمین و زمن است
گفتمش پیری و بی مغزی و غفلت کردیورنه پیداست که این مسئله دور از فطن است
اینهمه تحفه که گفتی بنثاره ره شاهمثل یوسف مصر و رسن پیره زن است
می نه بینی که شد از شرم رخش آب چو اشکاین گهرها که پریشیده بدامان من است
سر ز خجلت بگریبانم با این دامنکه پر از سنبل چون دامن دشت و دمن است
لیک عیبی نبود ران ملخ بردن مورزی سلیمان، که برین قاعده رسمی کهن است
وقت آنست که تکرار کنم مطلع خویشگرچه این قاعده دور از روش اهل فن است
جشن میلاد شهنشاه زمین و زمن استروز مولود خداوند جهان بوالحسن است
رای او جذر اصم، سر قدم، جمع کلمروی او شمع حرم، دفتر علم لدن است
هیکل قدس و طلسم خرد و گنج خفااولین نقش که نقاش رواق کهن است
روی او فاتحه ماسیق و مالحق استمهر او خاتمه ما ظهر و ما بطن است
سر توحید و جمال ازل و راز وجودنقطه بای مشیت که نخستین سخن است
خسروی کز شرف مولد او خانه حققبله پیر و جوان، سجده گه مرد و زن است
خانه بی خانه خدا، منزل اغیار بودکعبه بی او عجبی نیست که بیت الوثن است
صنم از طاق حرم ریخت چه او سود قدمزآنکه دانست که این دست خدا بت شکن است
فهم ذات تو نه در حوصله شک و یقیندرک وصف تو نه در مرحله وهم و ظن است
عقل فعال که تدبیر جهان در کف اوستپیش رای تو یکی بیخرد و آژکن است
رای رخشای تو گنجینه عقل و خرد استروی زیبای تو آئینه سرو علن است
ذات تو علت ایجاد نقوش و صور استمهر تو غایت تشریع فروض و سنن است
یارب این پرده چه راز است که در فصل خطابمحک نقد و غش و فرق لجین و لجن است
یارب این نکته چه حرف است که در اصل کتابفارق نیک بدو فصل قبیح و حسن است
بنده سده ایوان تو موسی و شعیبلقمه سفره احسان تو سلوی و من است
گوهر مهر تو را جان احبا صدف استطائر تیر تو را دیده اعداد کن است
بر در قصر جلال تو نسیج مه و مهرعنکبوتی است که بر طاق کهن تارتن است
دشمنت همچو شکوفه است که نازاده زمامراست اندام براندازه قدش کفن است
با چه غنچه است که نگشوده دهن بهر سخنچاک سر تا بقدم جامه اش از غم بتن است
خنجرت بسکه شکافد بوغا زهره خصمعرصه جنگ ز سبزی بمثال چمن است
رمحت از بس شکفد روز غزالاله ز خونساحت رزم ز سرخی بمثال دمن است
تا که بر شعله کین مرغ دل خصم کبابشود، از تیغ تو پر مکسش بادزن است
تا که گردد جگرش زاتش هیجا بریانرمح دلدوز جگر سوز تواش با بزن است
درع داود بهنگام غزا روز جزاپیش شمشیر تو چون بافته کارتن است
خنجر ترا که چو بادام دو مغز است و دو رنگزهره خصم قبا خون عدو پیرهن است
در گهربار کفت تیغ گهر دار شهاچون نهنگی است کش اندر دل دریا وطن است
روز هیجا که صف معرکه چون بزم طرباز هیاهوی یلان پر ز غریو و غژن است
تیر پران تو مرغی که بود نامه رساننامه مرگ بکف در پی آمد شدن است
مثل تیغ دل افروز تو با چشم زرهمثل آب روان و مثل پروزن است
قوس از بیم تو در دست کماندار فلکلرز لرزان چو کمانی بکف پنبه زن است
چرخ از خوف تو در شست جهاندار قضارعشه بر چرخه چو چرخی بکف پیرزن است
آب تیغ تو بشوید همه آیات وجودگر خطابش نه ز حکم تو بلاتعجلن است
نام قهر تو برد گر بچمن باد صباغنچه پیکان دهد آن باغ که پر یاسمن است
وصف قهر تو کند گربدمن تابش مهرسبزه خنجر دمد آن راغ که پر نسترن است
الحق این تهنیت دلکش و این نظم بدیعدر خور بزمگه حضرت محی السنن است
مهبط نور هدی، بحر کرم، کوه و قارصدف معرفت و صدق که نامش حسن است
دوحه گلشن دین سرو گلستان وجودآنکه بر خلق ز حق منتخب و موتمن است
آفتاب ار نبود رای تو هر روز چراهمچو خورشید، فروغ رخ هر انجمن است
ماهتاب ار نبود روی تو هر شب ز چه روهمچو مهتاب، چراغ دل هر بیوه زن است
بنگه سامری و جلوه گه عجل خواراز تو بنگاه اویس قرنی چون قرن است
صفت خلق تو میکرد مگر باد صباغنچه دم زد که حدیثش ز لب من حسن است
سخن از جود تو میگفت مگر ابر بهاربحر جوشید که این سلسله از موج من است
حرفی از عزم تو میراند مگر برق یمانچرخ شد تند که این نکته فزون از سخن است
وصفی از حزم تو میخواند مگر گاو زمینگفت ماهی بهل این بار که پهلوشکن است
سرو را مدح تو بیرون ز زبان خرد استصاحبا وصف تو افزون زلسان لسن است
نه منم قابل مدح و نه توئی مایل مدحچکنم قافیه امروز بنام حسن است
هر زمان نام تو در قافیه تکرار کنمزآنکه نامت بمثل چاشنی شعر من است
روزگاری است که از کوی تو و روی تواممسکن و منزل و ماوی و متاع و سکن است
گر نباشد بجهان هیچکسم، گو نبودزانکه در شخص تو تنها دو جهان مکتمن است
آفتاب ار بکشد تیغ و فلک تیر زندسایه ات بر سرم از سهم حوادث مجن است
ختم این نامه بدان نام که چون نام خدااز ازل تا با بد خاتمه هر سخن است
اولین علت ایجاد که نور ازل استآخرین غایت ابداع که پور حسن است
برج ثانی عشر چرخ ولایت که چه حوتزو شتابنده و پاینده زمین و زمن است
صورت او، دل این عالم و، عالم بمثلهمچو عاشق که بدنبال دل خویشتن است
همچو دیوانه بدیوار بدر شام و سحرسر زند مهر چرا گرنه بدو مفتتن است
همچو سودازده، گردون ز چه سر گردان استدر طلب، گرنه بدل مهرویش مختزن است
گرنه قلب است چرا هر دو جهانش قالبورنه روح است چرا کون و مکانش بدن است
شخص ایجاد بدوزنده و او زنده بخویشجان بخود زنده بود لیک بدو زنده تن است
ای ظهور ازل ای نور ابد سر وجودتا کی از هجر تو جان و دل ما ممتحن است
رخ ابر افروز، که مهری تو و گیتی فلک استقدبرافراز، که سروی تو و عالم چمن است
بزن ای نوح یکی لطمه ز طوفان بلاکه کفت بحر و به شمشیر و سنان موج زن است
ای خلیلی که بود تیغ نزار تو سقیمتیشه بردار که عالم همه بیت الوثن است
سبزه و آب تو تیغ است بکن بر دو سلامنار نمرود که تا بام فلک شعله زن است
چشم یعقوب فلک کور شد ای یوسف مصرزانکه کنعان جهان بی تو چه بیت الحزن است
تا کی ای موسی جان غیبت میقات شهودقوم از سامری و گاوزرین مفتتن است
سنگی از پنجه تقدیر بزن ای داودکه دل خلق ز جالوت، قرین محن است
ای سلیمان جهان چند کنی چهره نهانروزگاری است که خاتم بکف اهرمن است
ای محمد چکنی چهره نهان زیر گلیمرخ بر افروز که شمعی تو و عالم لگن است
ای علی تا بکی از جور عدو خانه نشینتیغ بر گیرکه این داهیه ام الفتن است
نه عجب گر که بدین نادره تحسین گویدطفل یکروزه کش آلوده لبان از لبن است
راستی طبع در رخیز گهر ریز حبیبرشک کان یمن و غیرت بحر عدن است
عیب تکرار قوافی نبود شعر مرازانکه همچون شکر مصر و چه مشک ختن است