گنج

شمارهٔ ۸ - ترکیب بند

۱۰۵ بیت
دامن این خیمه را دست سحر بالا گرفتساقی چرخ از می خور ساغر صهبا گرفت
آهوی گردون سوار بره شد مانند شیریال و دم رنگین زخون، جادرصف هیجا گرفت
بازگشت از دست ظلمت باز شاهنشاه رومچون سکندر بار دیگر کشور دارا گرفت
خسرو خاور بکین با خیل اختر در غزارخت زی صحرا کشید و جای در بیدا گرفت
خور ز گلزار فلک چون لاله حمرا شگفتروشنی از دیده صد نرگس شهلا گرفت
شهسوار خیل انجم پادشاه ملک چرخبهر قهر جیش ظلمت رایت حمرا گرفت
شد سلیمان فلک را تکیه گه او رنگ جمهمچو شاه دین که جا بر تخت اوادنی گرفت
تکیه شاه خاوران بر زمردین مسند نمودهمچو شاه دین که جابر مسند احمد نمود
صبحدم چون لاله در گلشن بکف ساغر گرفتآتشی افروخت گل، باد صبا مجمر گرفت
شد تنور لاله افروزان چنان کز شعله اشآتش اندر جان اطفال چمن یکسر گرفت
باد نوروزی گلاب از چهره گل برکشیدآتش گلزار آب از دیده عبهر گرفت
چشم نگرس بود مخمور از شراب صبحدمباد صبح آمد خمار از دیده او برگرفت
شد وزان باد بهاران باز بر رغم خزانهمچو دشت چین، گلستان نافه اذفر گرفت
آذر گل در گلستان گشت چون بر دو سلامقطره شبنم در او جا همچو بن آذر گرفت
تکیه زن شد چون سلیمان گل باورنگ چمنلحن داودی مگر مرغ سحر از سر گرفت
غنچه اندر مهد چون عیسی بگفتن لب گشودشاخه همچون مریم از روح القدس شوهر گرفت
آتش موسی عیان شد از درخت گل مگرکز پی توحید بلبل نغمه دیگر گرفت
تا بلند آوازه گردد در مدیح شه هزاربر فراز شاخه چون جا شیخ بر منبر گرفت
در ثنای شاه بلبل با نوای دل نوازتهنیت گویان ز اوراق شجر دفتر گرفت
لب هنوز از ناز نگشوده شکوفه همچو گلبر زبان حرف نخستین مدحت حیدر گرفت
شاید ار روید بجای لاله از خاک آفتابکافتاب دین لوا در عرصه خاور گرفت
شاید ار خیزد بجای گل ز گلشن لعل نابکافسر شاهنشی از فرهی گوهر گرفت
باز آن صیاد وحدت دام قدرت در فکندوز دل حوت فلک تابنده انگشتر گرفت
افسر شاهنشهی ز اهریمن ناکس ستدگوهر فرماندهی از دیو بد گوهر گرفت
کاخ ظلم و کفر و کین یکباره بی بنیاد شدخانه ویران دین از دست حق آباد شد
عالم از ارجاس کفر و شرک شیطان پاک شدجان ایمان شاد و قلب کفر و کین غمناک شد
دوست کانی جام باید نوش کرد از دست دوستزیر پای دوستان دشمن سرش چون خاک شد
کوس آزادی زدند از چرخ تا هفتم زمیننعره شادی بلند از خاک تا افلاک شد
دوستانرا سربلندی از سر گردون گذشتچون سر دشمن ز پستی بسته بر فتراک شد
از منات سومین آمد پس از عزی ولاتکعبه ایمان بحمدالله بکلی پاک شد
درد دل را از سرور سینه ها مرهم رسیدزهر غم را از شفای کینه ها تریاک شد
صبح چونان ذوالفقار شه دل ظلمت شکافتکز تتق شمع افق چون نور حق بر خلق تافت
شد عیان در کاخ ظلمانی فروغ ذوالجلالگشت پیدا نور سبحانی ز سبحات جلال
بود پنهان چهره حق در حجاب لم یزلگشت پیدا سر مطلق در سرای لایزال
نیر اعظم عیان گردید از برج شرفخسرو خاور سوی کاخ حمل کرد انتقال
شد فروزان از مشبکهای مشکات وجودوز ز جاج قدس و بزم انس مصباح جمال
شد هویدا بر ملایک سر مالایعلمونبر خلایق آشکار گشت مهر بی مثال
گشت پیدا هر چه گیتی داشت مضمر در ضمیرشد هویدا هر چه امکان داشت پنهان در خیال
نحس اکبر شد نهان در مغرب برج افولسعد اکبر شد عیان در مشرق اوج کمال
اول فصل ربیع و غره ماه ربیعحبذا از روز و شب، صد مرحبا بر ماه و سال
مستقم آمد ز دست شاه دین قسطاس عدلچون بمیزان حمل شد روز و شبرا اعتدال
نوبهار دین حق شد فارغ از جور خزانآفتاب شرع احمد گشت بیظل و زوال
نیر چرخ هدی را گشت ایام طلوعاختر برج فنا را گشت هنگام زوال
آب روشن شد بکام دشمنان خون جگرخون دشمن شد بکام دوستان آب زلال
بار دیگر شاه دین شمشیر کین بر کف گرفتکنز مخفی را کلید از دست کی اعرف گرفت
چون خرد بر کف قلم در مکتب علم گرفتدل رموز آموزی از اسرار لایعلم گرفت
در معلم خانه تعلیم اسماء، پیر عقلکودک آسا بر دهان انگشت لا نعلم گرفت
بر سموات و زمین حمل امانت عرضه شداز گرانباری امرش پشت گردون خم گرفت
از حجاب قدس نورش در سرای انس تافتدست فیضش دامن خاک از گل آدم گرفت
صوت انی جاعل در هفت بندنای چرخدم دمید و شش جهت آواز زیر و بم گرفت
نغمه قالوا بلی رجع الصدا شد از الستکوس وحدت از زمین تا قبه اعظم گرفت
داد منشور خلافترا چون توقیع وجودنام آدم زیب طغرای لقد کرم گرفت
دست عهدش عهده از موسای بن عمران ستدپای امرش نغمه از عیسای بن مریم گرفت
الغرض از جمله ذرات جهان دست الستعهده عهد تولای علی محکم گرفت
با تمام انبیا همراه بود اما نهانشد عیان چون نوراحمد در جهان پرچم گرفت
چونکه دوران نبوت را نهایت شد پدیدعالم ایجاد را دور ولایت شد پدید
شد فروزان بر فراز طور نار موسوینفس رحمن گشت بر عرش ولایت مستوی
سوخت صد عجل خوار از برق تیغ آبدارچون عیان شد ذوالفقار شه چو دست موسوی
آتش سینا تجلی کرد در طور وجودگفت اناالحق آشکارا از درخت معنوی
رمح شه همچون عصای پور عمران در کشیددر دهان صد مار سحر و اژدهای جادوی
تکیه زن آمد فریدون باز براورنگ جمباز بستد جم ز اهریمن نگین خسروی
بار دیگر پای بر سر چشمه حیوان نهادخضر رهبر کش قدم وامانده بود از رهروی
شرک را تن ناتوان شد، کفر را قوت ضعیفشرعرا بازو توانا، دین حقرا دل قوی
دین حق بنهاد بر سر افسر شاهنشهیشرع احمد کرد در برباز دیبای نوی
قبضه شمشیر شد منشور انزلنا الحدیدبر زبان تیغ روشن آیت باس شدید
نور لاهوتی عیان در مظهر نارسوت شدشکل نارسوتی فروغ مجمر لاهوت شد
دیو در زنجیر شد ابلیس بی تدبیر شدچاه بابل بار دیگر محبس هاروت شد
نوحرا کشتی ز طوفان بر سر جودی رسیدرسته ذوالنون پیمبر از دهان حوت شد
دست داود از فلاخن سنگ قدرت کرد سرآفت جان و فنای قالب جالوت شد
دشت از خون عدو شد رنگ مانند عقیقتیغ جوهر دار حیدر غیرت یاقوت شد
کاخ امکانی ز مهر نور حق رونق فزودچاه ظلمانی مکان و مسکن طاغوت شد
تیغ کین از دست شاه اولیاء چون برق زدشعله گفتی آفتاب خاوران از شرق زد
ذوالفقار شه بر آمد بار دیگر از غلافحیدر صفدر درآمد بار دیگر در مصاف
باز آن سیمرغ هستی شیر جهان شپهر فکندباز آن عنقای وحدت بازگشت از کوه قاف
از خیال سطوتش شیر فلک خم کرد پشتاز نهیب شوکتش کاو زمین بنهاد ناف
چرخ کجر و از دم تیغ کجش شد راست رودور گردون بازگشت از راه جور و اعتساف
باز از شرع پیمبر خاست تذویر و نفاقباز از دین محمد رفت کفر و اختلاف
باز آن ماه منور چهره بگشود از خسوفباز آن خورشید خاور رخ نمود از انکساف
شد خلافت چون مقرر بر شه دین بوترابگفت کافر از اسف یا لیتنی کنت تراب
چون بنای سقف این طاق مقرنس کرده اندنام حیدر زیب این کاخ مقدس کرده اند
بهر فراشی بدرگاه رفیعش قدسیاندر بر چرخ نهم دیبای اطلس کرده اند
تا صعود آرند سوی درگهش، از ساق عرشتا فراز نه فلک نه جا معرس کرده اند
تا بداند رتبه خویش و نهد از سر غروراز جنابش عرشرانه پایه واپس کرده اند
وهم را در کنه ذاتش لال وابکم ساختندعقل را در وصف قدرش گنگ و اخرس کرده اند
بهر سا روج درش خاکستر افلاک راقدسیان در کوره امکان مکلس کرده اند
تا همانند دو قوس از طاق و ایوانش شودپیش کاران پشت گردونرا مقوس کرده اند
ختم این نامه بنام سرور عالم کنمتاختام چامه را مشکین دم از خاتم کنم
از ازل چون سقف این کاخ زیر جد ساختندطاق و ایوانش بلند از نام احمد ساختند
فاضل جسمش که بود از جان و دل، نی آب و گلبر گرفتند و سپس روح مجرد ساختند
در مقام جمع جمع آید بجمع آنکه بفرقپس جموع کون از یک نام مفرد ساختند
از محمد وز علی بهر سجود قدسیانهیکل توحیدی اندر کاخ سرمد ساختند
عهد یزدانی که شد معقود از صبح ازلباز در شام آبد از نو مجدد ساختند
از سلیمان پاسبان بر بامشان در آسمانبهر زینت گاه نه چرخ ممرد ساختند
چون علی عین محمد شد، محمد از علیآفریدند و علی باز از محمد ساختند
در شبستان تجلی چارده مصباح نوراز ضیاء حضرت معبود موقد ساختند
بهر قلبی چارده قالب معین داشتندبهر ماهی چارده منزل ممهجد ساختند
در میان مهر و قهر و حب و بغض این دو هفتخلق را از عالی و دانی مردد ساختند
قرعه هرکس بمهر افتاد از صبح ازلهشت جنت را بر او وقف موبد ساختند
قسمت هر کس به قهر افتاد تا شام ابدهفت دوزخ را بر او حبس مخلد ساختند
تزهت احبابشان را نقش بندان قضاقصر امکانرا ز نه گردون مشید ساختند
از ولاشان بهر دست اویز خلق از ساق عرشتا زمین حبل المتین دین ممدد ساختند
کلک گوهر سلک جان بخش حبیب اندر مدیحاز دم روح القدس گوئی موید ساختند
تیر دلدوز زبانش را بهنگام هجابر دل اعدادی دین سهمی مسدد ساختند
حوریان بر گردن اندر خلد زین دلکش سخنعقدها از در و یاقوت منضد ساختند
نعت آن شاهی که گیتی نامه ای از کلک اوستنظم و نثر اختران از کلک گوهر سلک اوست