شماره ۲۷ - ترکیب بند
دوش من مستانه خوابی دیده امدر دل شب آفتابی دیده ام
عکس روی آفتاب چرخ رادوش در جام شرابی دیده ام
زانکه میفرمود جور بی حسابباز لطف بی حسابی دیده ام
دفتری کردند حسن وعشق رامن از آن دفتر کتابی دیده ام
مژده ای صوفی کز اوراد سحرمن سحرگه فتح با بی دیده ام
من که سرمست و خرابم ای حریفنرگس مست خرابی دیده ام
آن تجلی را که در آتش بدیدپور عمران، من در آبی دیده ام
پیچ و تابی دارم از سودا که دوشطره پر پیچ و تابی دیده ام
عشق را ابری و آبی دیگر استآسمان و آفتابی دیگر است
دوش باز آمد به خواب من پریمیکنم امروز دیوانهگری
برنتابد قوّت بازوی عشقپنجه تقوی بدان زور آوری
در علاج کار دل بیچاره ماندعقل افسونگر بدان افسونگری
کافری کیش من است ار میکندزلف هندوی تو زینسان کافری
مژدگانی جان دهید ای بندگانخواجه دارد میل بنده پروری
ملک دل آسوده شد چون شاه جاندارد آهنگ عدالت گستری
چون رسد فرمان شاه عشق، نیستعقل را چاره بجز فرمان بری
بختم از خواب گران برداشت سرنیست کار من از این پس سرسری
حبذا روزی که دور آسمانآسمانی کرد و اختر اختری
هیچ دیدستی که با ذره سخنگوید از لطف آفتاب خاوری
میرسد بازار ما را زاسمانبا دو صد فر و سعادت مشتری
از خرد مقصود دل حاصل نشدعقل تا فانی نشد واصل نشد
نفخه باد صبا جان میدهدنکهتی از زلف جانان میدهد
میوزد این باد گوئی از یمنکه نبی را بوی رحمن میدهد
میرسد این مرغ گویا از سباکو بشارت زی سلیمان میدهد
قصه ابسال و راز عشق اومژده در گوش سلامان میدهد
یا بشیر از مصر بوی پیرهندر مشام پیر کنعان میدهد
یا که در ظلمات حیرت خضر راهمژدگانی زاب حیوان میدهد
یا که جبریل امین مژده نجاتماه کنعان را ز زندان میدهد
یا پیام رعد در گوش صدفمژده ها از ابر نیسان میدهد
یا نسیم صبحدم از نوبهارجان باطفال گلستان میدهد
میدمد خورشید و عاشق را خلاصاز شبیخونهای هجران میدهد
مژده وصل از بت دلجوی مابعد نومیدی و حرمان میدهد
گوش دل دادیم با سلطان جانتا دل و جان را چه فرمان میدهد
شکرلله شاخ صبر آمد ببارصد هزاران گل شگفت ازنوک خار
باز با پیمانه پیمان کرده امترک کفر و ترک ایمان کرده ام
جسم را درمحفل جان برده امجان نثار راه جانان کرده ام
در ضمیر خاک از جانهای پاکشد هویدا آنچه پنهان کرده ام
چون خلیل این آذر نمرود راگرد خود ورد و گلستان کرده ام
عقل کافر بود در آئین عشقمن ز نو بازش مسلمان کرده ام
نی که با تیغ فنا در پای عشقعقل را یکباره قربان کرده ام
منکه فرمان دارم از سلطان عشقعقل را در قید فرمان کرده ام
سخت مشکل بود کار از دست عقلمن بدست عشق آسان کرده ام
نیز آبادان کنم این کاخ راکه بدست خویش ویران کرده ام
بر در این خانه چون ویرانه شدحلقه زد خورشید و صاحبخانه شد
بر سر لطف آمد آن دلدار ماجان فدای یار شیرین کار ما
در دل چون سنگ او تاثیر کردعاقبت این ناله های زار ما
می خلید اندر دل ما خارهاصد هزاران گل شکفت از خارما
صبحدم دیدم که ناگه آفتابمیزند سر بر در و دیوار ما
یوسف از کنعان بپای خویشتنمشتری شد بر سر بازار ما
کفر ما آخر به ایمان میکشدچون سر زلف تو شد زنار ما
عشق بود آن یار کز اول قدمهم غم ما بود و هم غمخوار ما
عشق بود آن دوست کز روز ازلهم دل ما بود و هم دلدار ما
آفتاب روی او برهان ماستشیخ و زاهد گر کند انکار ما
آفتاب آمد دلیل آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاب
گر خم زلف تو طراری کندلعل جان بخشت وفاداری کند
گفتمش لعلت کند کامم روازیر لب خندید و گفت آری کند
در پریشانی خم گیسوی یارجمع دل ها را نگهداری کند
عشق اگر این خانه را ویرانه کردنیز عشق این خانه معماری کند
غم فزائی کرد اگر هجران شبینیز روزی وصل غمخواری کند
روی دلجوی تو شمس طالع استگر خم زلفت شب تاری کند
خار اگر خاری نماید، شاخ گلگل دهد، گلزار گلزاری کند
در دل خم خون تاک آید بجوشدر کف ما جام سرشاری کند
بخت دشمن سرگران گردد زخوابطالع ما عزم بیداری کند
من گرفتم خونبها زان لعل لبگر بریزد خون من نبود عجب
شاه ما دیروز بار عام دادمر گدایانرا بسی انعام داد
هم بلفظ خویش لطف وجود کردهم بدست خویش نقل و جام داد
می کشانرا از لب و از چشم خویشگاه مستی، پسته و بادام داد
آفرین بر عشق و نفرین برخردکین بیاران دانه و آن دام داد
گو بسوزد زین سخن کام و زبانفاش گویم کم ز لعلش کام داد
داد امروزم دو صد بوس از لبیکه بمن دیروز صد دشنام داد
پادشاهان بنده خاص منندبنده خاصم چو آن شه نام داد
عشق بود آن جوهر و روح وجودکم رهائی از همه اوهام داد
چون بدست افتاد زلف چون شبشکام دل حاصل شد از لعل لبش
دوشم اندر بزم خاصش بار بودمحفلی خاص و تهی ز اغیار بود
ما و دل بودیم و غیر از ما نبودنه، نه من بودم نه دل، دلدار بود
عقل اگر در بزم ما گامی نهادبر مثل چون صورت دیوار بود
هر سخن کز لعل دلجویش گذشتصد هزاران دفتر اسرار بود
روی او چون شمس طالع، بزم مااز رخ او مطلع الانوار بود
زلف پر چینش کمندی پر گرهکه بهر چینش دو صد تاتار بود
بسکه بشنیدیم از فرخار نامبزم ما از روی او فرخار بود
بوستانی دلگشا بی باغبانغنچه بشگفته بی خار بود
چشم گردون رفته در خواب گرانلیک چشم بخت ما بیدار بود
بر رخش جز زلف پیرایه نبودآفتابی بود و جز سایه نبود
بر جمالش غازه و آئین نبودبر رخش جز طره مشکین نبود
خرمنی از ماه بود اندر میانکه بر او جز خوشه پروین نبود
جز رخی تابنده و زلفی سیاهحرفی از تصویر کفر و دین نبود
طره اش چین و شکن بسیار داشتلیکش اندر طاق ابرو، چین نبود
از دعا تا استجابت فاصلههم بقدر گفتن آمین نبود
هم لبش را لطف بود و قهرنیهم دلش را مهر بود و کین نبود
هر چه از لعل لبش دل کام جستلعل دلجویش بجز تمکین نبود
ترک ما آورد این سنت بعشقورنه خوبان را وفا آئین نبود
جمله خوبان دیده ام، در هیچیکلطف و خوبی و صفا چندین نبود
طبع موزون با قد موزون نبودشعر شیرین با لب شیرین نبود
لطف طبع و چهره زیبا نبودحسن خلق و زلف مشک آگین نبود
با لب شیرین او شعر حبیبچون شنیدم قابل تحسین نبود
هر که نیکو رو بود، بد خو بودخوی و روی یار ما نیکو بود
راز جان با یار جانی گفته شدجمله اسرار نهانی گفته شد
نیز آن رازی که ناید بر زبانبا زبان بی زبانی گفته شد
ترجمانی بود با عقل و چو عقللال شد، بی ترجمانی گفته شد
نز لب لعلش دم ازلیت و لعلنی جواب لن ترانی گفته شد
کس بصورت می نیارد فهم کردآنچه از علم معانی گفته شد
نزد یار نکته سنج نکته دانهر چه بود از نکته دانی، گفته شد
جبرئیل از عرش آورد این سخنیا که از سبع المثانی گفته شد
از زبان عشق بی فکر و خیالبی تامل رایگانی گفته شد
ابر رحمت بود یا آب حیاتکه بدین صاف و روانی گفته شد
طبع من شد مطلع الشمس این زمانکین سخن نیز آسمانی گفته شد
دوش سیلی راه در این خانه کردکه سراسر خانه را ویرانه کرد