شماره ۲۸ - ترکیب دیگر
باد صبا نکهت جان میدهدمژده ز اسرار نهان میدهد
از دم پیراست مگر این نسیمکو نفس بخت جوان میدهد
نفحه عیسی است که در مرغ گلجان و دل و روح روان میدهد
نسیه زاهد که دروغ است ولافپیر مغان نقد روان میدهد
معجزه پیر من از یک نظرروح یقین را بگمان میدهد
سرو بهشت است که از هر ورقهر چه دلت خواست همان میدهد
هر چه شنیدی ز جمال قدیمروشن و تابنده نشان میدهد
هر که بود کور و کر از یک نفسگوش دل و عین عیان میدهد
باد صبا باز وزیدن گرفتمرغ سحر باز پریدن گرفت
خواب مکن خواب بهنگام نیستوقت سحر جز قدح و جام نیست
باد سحر میوزد از طرف گلمرغ سحر را دگر آرام نیست
مرغ سحر مرغ دل عاشق استوحشی و با هیچکس اورام نیست
دانه و دامش چه بود؟ زلف و خالصید بجز دانه این دام نیست
نامه و پیک از چه فرستی بمنخویش بیا بوسه به پیغام نیست
چون بجز ابرام نگردی تو رامچاره بجز کدیه و ابرام نیست
جز لب و چشم تو در این بزم عیشمی زده را پسته و بادام نیست
محفل ما خلوت خاص دل استمجلس خاص است وره عام نیست
هر دمی از باده دو عید آورندهر نفسی لبس جدید آورند
خیز که مستانه شرابت دهندمرغ دل از بهر کبابت دهند
بر در میخانه اگر سر نهیطاعت ناکرده، ثوابت دهند
تا نکنی بیم ز روز حسابباده فزونتر ز حسابت دهند
عذب بود نام نهندش عذابمشنو اگر بیم عذابت دهند
گر طلبی خرمن ما را زکوهبیشتر از حد نصابت دهند
خدمت مستان خرابات کنبو که دلی مست و خرابت دهند
یک دو کتابی بزن از دست پیرتا خبر از سر کتابت دهند
در عوض کوثر و تسنیم و خلدیکقدح از باده نابت دهند
ناله نی نفخه صور آمده استمی زده را روز نشور آمده است
مرغ سحر باز نوا بر کشیدصبح سعادت ز افق بردمید
دولت جاوید در آمد ز درخضر بسر چشمه حیوان رسید
مطرب از این راز که در پرده گفتنیمه شبان پرده یاران درید
ساقی مستانه بیک جام میوقت سحر خون حریفان خرید
باده کشان را بسرای عدمبرد و سوی ملک وجود آورید
نفخ نخستین همه فانی شدندنفخ دوم باز ز نو آفرید
خون صراحی است که در ساغر استیا سر اندیشه که ساقی برید
باز نگردد بسوی خانقاهشیخ که در میکده دوش آرمید
منقبت حضرت پیر من استهر چه خدا گفت و پیمبر شنید
بئر معطل خم و پیمانه بودقصر مشیدان در میخانه بود
سبحه که یکرشته و صد دانه بودرشته تار و گل پیمانه بود
خانه معمور که شد بر فلکخشت و گلش از در میخانه بود
دعوت زاهد شد اگر مستجاباز دم یک ناله مستانه بود
عقل نخستین که نخستین قدمزد برهش یکدل دیوانه بود
از خم گیسوی درازش سخنگاه به چین گاه به فرغانه بود
محرم آن طره که با صد زباندم نزد از پیچ و خمش، شانه بود
نغمه منصور که بردار زدناله ای از استن حنانه بود
بزم حقیقت که نگنجد بعرشیکدل آشفته و ویرانه بود
بعد مسافت ز ازل تا ابدیکقدم از همت مردانه بود
نه صدف انباشته در یکدگرمخزن این گوهر یکدانه بود
دور زدم گرد جهان سربسردر پی آن یارکه در خانه بود
خانه چو ویرانه شد آمد بدستگنج حقیقت که بکاشانه بود
لیلی و مجنون بحقیقت منمهر چه شنیدی دگر افسانه بود
ارض جنان روز ازل ساده بودبهر همه صورتی آماده بود
باده وقت سحرت نوش باددر دلت از ساغر می جوش باد
هر چه بجز باده بود، یاد اواز دل پاک تو فراموش باد
دلق ریائی ز طربهای دوشبر سر و بر دوش تو روپوش باد
دوش زدی می که شدت نوش جاننوشتر امشب میت از دوش باد
آنکه بیادش زده ای می، تراشب همه شب خفته در آغوش باد
هر که بود با تو حریف و ندیمهمچو تو مستانه و مدهوش باد
هر چه گذشته است از این داستانلعلت از آن واقعه خاموش باد
مست نگاه تو نگاه من استچشم سیاه تو گواه من است
ای غم تو راحت و ریحان منیاد رخت هم نفس جان من
لعل لبت پسته خندان مندانه خال تو سپندان من
این من و تو خیزد اگر از میانهر چه بود زان تو، هست آن من
لعل لبت مهر سلیمان مندیو و پری جمله بفرمان من
عرصه شش سوی زمین کرده اندتا بفلک ساحت زندان من
ساحت زندان که چنین دلگشا استتا چه بود صحن گلستان من
از ازل آمیخته در یکدگربا دل و جان تو، دل و جان من
فاتحه و خاتمه در مدح تو استهر چه نوشته است بدیوان من
در معانی که در او سفته اماز لب لعل تو سخن گفته ام
آمده سر مست خرابی دگرکه بکفش جام شرابی دگر
خوردن می باشد اگر چه ثوابدادن می هست ثوابی دگر
علم بسی خواندم و دیدم کتابدفتر عشق است کتابی دگر
شیر فلک بهر کبابت سزاستمرغ دل ماست کبابی دگر
وسمه و حنا است زنان را خضابلایق مرد است خضابی دگر
دوزخ اگر چند عذاب خداستصحبت شیخ است عذابی دگر
خیز که تا در بر دل ره کنیمره بسوی محفل الله کنیم
بر در میخانه بهر دم دو عیددلکش و مستانه و سعد و سعید
میکده پیر پر از نقد زرمدرسه شیخ ز وعد و وعید
خلقت اول تو ندانسته ایتا بسراغی تو ز لبس جدید
خیز که تا فاش نمایم تراچهر ز رخسار رقیب و عتید
مفتی و شیخ است که در خانقاهاین یک قائم بود آن یک حصید
غمزه ساقی است که در یک نظرکرده پدید آیت رجع بعید
هر که مزید از لب لعلش سروداز خط مصحف که لدنیا مزید
قامت مغزاده و مینای میگشته پدیدار ز لبس جدید
لعل لبش مژده رب غفورهجر رخش آیت باس شدید
درج گهر از لب جان پرورشمطلع منظومه طلع نضید
سبحه که صد دانه و یکدام بودرشته ناتاب و گل جام بود
باده کشان وقت صبوح آمده استمی بقدح راحت روح آمده است
بر سر ناصح زن و درهم شکنتوبه اگر چند نصوح آمده است
رندی و قلاشی شیخ و فقیهنزد حریفان بوضوح آمده است
انده و اندیشه چه طوفان نوحمی بمثل کشتی نوح آمده است
دامن آلوده شیخ از شراببر مثل خون جروح آمده است
بر سر اندیشه لجام افکنیداز قدح می که جموح آمده است
خاک در میکده مرهم کنیدبر دل زاهد که قروح آمده است
نیمی هشیارم و یکنیمه مستساغری ای ترک که رفتم زدست
دوش بگو باده کجا خوردهمست شدی باده چرا خورده
باده بابرام تو را داده اندیا بدل خود برضا خورده
میزند از چشم و لبت جوش میدوش مگر میکده را خورده
دردی پیمانه تو را نوش بادکز قدح اهل صفا خورده
باد حلالت که چنین بادهدر سحر از دست خدا خورده
باده نهانی زده ای نیمه شبیا که هویدا بملا خورده
فاش بگو باده روز الستنیمه شب از دست بلی خورده
یا می الا بگه صبحدماز خم و از ساغر لا خورده
بر طرب نغمه مزمار و نیبر نفس باد صبا خورده
زود برو شحنه بدنبال تو استشیخک در پرسش احوال تو است
خیز و مرا بر در خمار برمست کن و بر سر بازار بر
بر سر بازار فتادم چو مستاز تن و سر خرقه و دستار بر
عور چو گشتم عسس و شحنه راگوی مرا بر بسر دار بر
از در میخانه سوی خانقاهیک دو سبو باده سرشار بر
شیخ که انکار کند باده رابا دو قدح بر سر اقرار بر
نوبت پاس از شب زنگی گذشتصبح، رخ تیره شب در نوشت
دست کشیدیم ز فقه و اصولروی نهادیم بفقر و وصول
رند قدح نوش زما گشت شادشیخ ریا کار ز ما شد ملول
چشم گشودیم بروی حبیبگوش ببستیم ز قول عدول