شمارهٔ ۵
گفت زاهد ز عمر و عمار استقول شاهد ز خمر و خمار است
گوش این بر نوای تسبیح استگوش آن بر صدای مزمار است
تا نگوئی کز این دو راه کدامراه نزدیک سوی دادار است
هر یکی را به رشتهای بستنداینت تسبیح و آنت زنّار است
خودپرستی و حقپرستی راای خردمند فرق بسیار است
سخت آسان شود به لطف خداراه حق گر چه سخت دشوار است
ره نیارد به سوی حضرت حقبرد هر کس که مردم آزار است
تو ز خلق خدای اگر بیزارباشی از تو خدای بیزار است
دل به دست آر تا بزرگ شویکه بزرگی نه زانِ دستار است
شیخ مردم فریب با دستارچون ستور گسسته افسار است
عالم بیعمل به نص کتابخر بود کش به دوش اسفار است
کار خر روز و شب به نادانیحمل اسفار و طی اسفار است
بس که او زار خویش با دگرانمیکشد روز و شب گرانبار است
بندهٔ پیر میفروشان باشکه هماره درست کردار است
شیخ را خون مالک دینارکم بهاتر ز عشر دینار است
دین به دینار میفروشد و خلقبه گمانشان که مرد دیندار است
مرد دیندار کیست آن کس کاوخوب کردار و راست گفتار است