گنج

شمارهٔ ۱۰ - دربارهٔ بی‌بی عالم، همسر شاعر

۲۱ بیت
شکسته‌زلف بتی مست در سرای من استکه روی دلکش او باغ دل‌گشای من است
فرشته‌خوی و پری‌روی و آدمی‌رفتاربه جای من مگر او رحمت خدای من است
منم غلامش و خود را غلام من خواندچه نادر است که هم شاه و هم گدای من است
به هرچه خوانمش از جان اسیر حکم من استبه هرچه گویمش از دل مطیع رای من است
میان جان و دل من همیشه جای وی استکنار زلف و برِ او هماره جای من است
چنان موافق طبع است و دلنشین خیالکه آفریده مگر گویی از برای من است
مگر که آب و گلش در هوای من به سرشتخدای من که هوایش همه هوای من است
چنان رضای من از جان و دل بجوید کشهوا هوای من است و رضا رضای من است
به هیچ روی نگنجد میان ما سخنیکه اقتضای وجودش به اقتضای من است
عجب موافق طبع است و سازگار مزاجچه لقمه‌ای‌ست که درخوردِ اشتهای من است
همیشه ورد زبانم همه دعای وی استهماره ورد زبانش همه دعای من است
به هرچه امر کند من به مدعای ویمبه هرچه حکم کند او به مدعای من است
به هر دو عالم من درخور و سزای ویمبه هر دو گیتی او درخور و سزای من است
چو گویدم که فدای توام فدای ویمچو گویمش که فدای توام فدای من است
حقیقت دو جهان در جمال او نگرمکه در مشاهده جام جهان‌نمای من است
ببین به لطف و تواضع که گرچه تاج سر استهم از فروتنی و عجز خاک پای من است
سزد که دیده نبیند به ماسوای ویمکه چشم دوخته از هر که ماسوای من است
سزد که قبلهٔ خود خوانمش به گاه نمازکه زمزم و حجر و مشعر و منای من است
اگر دو لعل لبش حکم خون من دادندهم از تبسم جان‌بخش خون‌بهای من است
حریف حجره و گرمابه و ندیم حضورجلیس بزمگه و خادم سرای من است
به چین و کاشغر و تبت و ختا نرومکه چین و کاشغر و تبت و ختای من است