شمارهٔ ۱
به گیتی بهتر از دانشوری نیستبه جز دانش به گیتی مهتری نیست
سری سخت و دلی ستوار بایدکه کار دین و دانش سرسری نیست
ز دانشور سخن باور توان کردکه نادان هر چه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشایدکه جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری رابه دست جم جز این انگشتری نیست
بدو گیتی ز دانش برتری جوکه جز دانش به گیتی برتری نیست
ز دریای خرد گوهر توان جُستکه دریائی بدان پهناوری نیست
به جز یک پرتو از انوارِ دانشفروغ آفتاب خاوری نیست
به جز اندر پی دانش غژیدنتکاپوهای چرخ چنبری نیست
ز نادانی سوی یزدان پناهمکه نادانی به جز بدگوهری نیست
برای مرد دانا میرود چرخکه جز دانشوری نیک اختری نیست
خرد را رهبر خود کن به هر کاربدو جهان جز خرد را رهبری نیست
دد و دام از خردمندی شود رامکه بهتر از خرد افسونگری نیست
صدف را چون شناسد از گهر باز؟در آن رسته که مرد گوهری نیست
همه پیغمبریها را خرد کردجز او کس درخور پیغمبری نیست
چه باشد کافری؟ انکار دانشکه جز انکار دانش کافری نیست
ز مردم جوی دانش نی ز دفترکه راز دین و دانش دفتری نیست
به راه دانش ای مرد خردمندزیانی برتر از تنپروری نیست
یکی دیو ستمکار است شهوتکه هرگز درخور رامشگری نیست
خرد جام جهان بین و آب خضر استکه جز وی آینه اسکندری نیست
خرد تخت سلیمان است و در ویره آمد شد دیو و پری نیست
بدین شیرینی ای مرد خردمندنبات مصر و قند عسکری نیست