شمارهٔ ۴۸ - شرح عاشقی
به غیر از سایه در کویت کسی محرم نمییابمکنون روزم سیه شد آنچنان کان هم نمییابم
چو مجنون آهوی صحرا از آن رو دوست میدارمکه بوی مردمی از مردم عالم نمییابم
برو این ماتم و شیون بر ارباب عشرت کنکه غیر از لذّت و شادی من از ماتم نمییابم
مگر آن مایه شادی بود غمگین که بیموجبدل شوریده خود را دگر خرّم نمییابم
مرا حدّ شکایت نیست لیکن اینقدر گویمکه از تو حالتی میدیدم و این دم نمییابم
ندانم عشق من گمگشته شد یا بیخودی افزونکه آن خوشبختی اوّل ز درد و غم نمییابم
منم عاشق مرا دل ریش باید نیش نی مرهمکه ذوقی کز جراحت بینم از مرهم نمییابم
مگر در عاشقی محیی کم از فرهاد و مجنون استاگر زیشان نباشد بیش باری کم نمییابم