شمارهٔ ۴۷ - پهلوی دل
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ویدل۶ بیت
تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دللیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل
دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غمگرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل
گل رخان را باید از غنچه وفا آموختنکو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل
گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجبچون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل
آتش از غیرت زنم خلوت سرای سینه راگربود آنجا به جز درد تو هم زانوی دل
ای پری رویان دل محیی بدست آرید بازورنه تا محشر نخواهد کرد ،گفت و گوی دل