شمارهٔ ۴۲ - ازدست عشق
از خان و مان آوارهام از دست عشق از دست عشقسرگشته و بیچارهام از دست عشق از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا بازرستی از هدممن سوزم از سر تا قدم از دست عشق از دست عشق
پرورده کردم خان و مان سرگشتهام گرد جهانگشتم ضعیف و ناتوان از دست عشق از دست عشق
هر نیمهشب از گلخنی تا روز سازم مسکنیچون گلخنی شد این دلم از دست عشق از دست عشق
هر روز و شب دیوانهای در گوشهٔ ویرانهایگویم به خود افسانهای از دست عشق از دست عشق
این سو و آن سو میخزم سودای خامی میپزمانگشت به دندان میگزم از دست عشق از دست عشق
ای خواجه ما را چون شما صد فکر بُد در کارهاشد راست کار و بار ما از دست عشق از دست عشق
با کس نگیرم الفتی از خلق دارم وحشتیجویم ز هر کس تهمتی از دست عشق از دست عشق
محیی خدا را خوان و بس این غم مگو با هیچ کسنعره مزن تو زین سپس از دست عشق از دست عشق