شمارهٔ ۴۱ - باده جان
داد مرا جان تو باده ای از جان خویشکفر مرا کرد گوهر ایمان خویش
حضرت او نیم شب گوید کای بوالعجبهیچ مکن آشکار ،پنهان خویش
گرچه تو آلوده ای ،بنده ما بوده ایبنده ندارد پناه جز در سلطان خویش
گر تو بگوید کسی ،کرده ای عصیان بسیرحمت بسیار من ،گوید برهان خویش
ور نهد دست رد، بر رخ تو نیک و بدرد نکنم من ترا، خوانم خاصّان خویش
درلحد تنگ تو صلح کنم جنگ توپیش تو روشن کنم، شعله تابان خویش
خانه زندان گور ،پر بود از مار و مورمن بنمایم در او روضه رضوان خویش
خانه زندان تن روی نهد سوی منبر سر کیوان زنم خیمه ایوان خویش
کردمت ای بوالفضول نام ظلوم و جهولتا نفروشم به کس بنده نادان خویش
با امانت گران ، بنده توئی ناتوانبار ترا می کشم محیی ز گیلان خویش