گنج

شمارهٔ ۲۹ - آرزوی یار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۱۵ بیت
عشق و بد‌نامی و درد و غم به ما شد یار غارتا محمّد وار باشد عاشقان را چار یار
آرزوی یار داری یار می‌گوید بیاتا کند دلداری تو در دل شب‌های تار
گرم‌تر یک نیمه‌شب گو ای خدا در من نگرپس شبان‌روزی نظر را شصت و سیصد می‌شمار
یار گفت هرجا که باشی با توام یادت کنماز چنین یاری فرامش کرده‌ای تو، یاد دار
روح تو مرغی است کز نزد خدا آمد به تنبی خدا مرغ خدایی را کجا گیرد قرار
ساقیا زان می که گفتی می‌دهم در آخرتکم نخواهد شد که در دنیا کنی جامی نثار
کاروان‌ها در بیابان‌ها هلاک انداز عطشابر رحمت را بیار و قطره چندی ببار
بار دارد شیشه‌های می‌، صراحی‌های شاهاشتر مستی که نه افسار دارد نه مهار
شاه می‌گویی تو ما را حاضر قندیل باشعاشق و مجنون و مستم آه دست از من بدار
خاک آدم را خدا تخمیر می کرده هنوزکه فتاده بر سر مستان حضرت این خمار
بر سر هر موی مشتاقان زبان دیگر استکز خدا دیدار می‌جویند هر لیل و نهار
گر تماشای جمال حق تعالی بایدتدر میان عاشقان انداز خود را روز بار
در دل شب‌ها بگریم گویم آن دلدار رایا دلی ده یا دل کز بیدلان بر وی بیار
گر رسم روزی به دوزخ قصه خود گویمشتا بگرید بر من بیچاره آتش زار زار
تا قیامت محیی خواهد خواند این ابیات راخلق و عالم هم بپای می‌روند هم پایدار