شمارهٔ ۲ - پیرکنعان
گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرازندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرو من آغشته در اشک جگر خون من استفارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی در میان شخص من با سایه امبس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا
حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمتبس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا
جامه جان چاک شد در وادی عشق و هنوزهرطرف صد خار غم بگرفته دامان مرا
همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یارای که دور انداختی از صحبت جانان مرا
این که با مردم مدارا می کنم از بهر توستورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا
خانه من گلخن و فرش من از خاکستر استتاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا