شمارهٔ ۱۵ - درد بی حدّ
گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامتگفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت
گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازیگفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت
گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکرگفتا کجا فتادی گفتم میان دامت
گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّگفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت
گفتا چه می پرستی گفتم جمال رویتگفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت
گفتا چگونه بی من گفتم که نیم بِسمِلگفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت
گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرتگفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت
گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانیگفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت