گنج

شمارهٔ ۲

۱۵ بیت
کسی کاو عقل دور اندیش داردهمیشه می به نزد خویش دارد
بجز خون رزان مرهم نجویدکسی کاو دل زگردون ریش دارد
سرمن، خاک آن، کاین راه ورزددلم قربان آن، کاین کیش دارد
حدیث عقل کمترگو، که از عقلحدیث باده، لذت بیش دارد
در این کژدم صفت طاس نگون سرکه در هر دل، زغم صد نیش دارد
بود سودای فاسد، گرکسی راغم عقل صلاح اندیش دارد
سبک باید که مردم کار راندکه روزی بس گران در پیش دارد
زتو گر زشت و گر خوبت سرشتندهمان آید که دی برتو نوشتند
نباتی چو خط تو بستان نداردمذاق لبت شکرستان ندارد
همه«آنی»و ملک خوبی تو داریتو این داری و جز تو، کس«آن»ندارد
چو گردون نیی، زانکه کین تو پیداچو روز است و، او مهر پنهان ندارد
خضر همچو خضرای دمنه بود خواراگر از لبت آب حیوان ندارد
بران آب حیوانت، شوق سکندرچو ظلمات زلف تو، پایان ندارد
چو دل، جانت ندهم، که حاجت نداریکه تو جان محضی و، جان، جان ندارد
چو خاموش باشی، برد ظن همه کسکه دندان چون گوهرت، کان ندارد