گنج

بخش ۹

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
اگر زان رگ ابر، برقی جهدبقا را، هلاکی تخلص دهد
به گیتی جز این تیغ گوهرنگارکه دیده رگ ابر یاقوت‌بار؟
که از پا درآمد ز مردان جنگ؟که نگرفت دستی به پایش خدنگ
کله‌خودها چون فلک سرنگونجهان در تلاطم ز دریای خون
یلان جامه تار در تن کشندکه خود را به سوراخ سوزن کشند
ز بس خون روان گشت از فرق مردزمین را سر از خون درآمد به درد
ز بس کشته افتاد بر روی همز جای فتادن برآمد علم
چو تسبیح زاهد در آن گیر و بندکم از صد نبودند در یک کمند
نیابد کسی بر گرفتار، دستکمند از برای اسیرست شست
بکاوند اگر استخوان یلاننیابند بی رگ، چو شمع، استخوان
ازین قصه دل پیچ و تاب آوردگذشت آن که افسانه خواب آورد
***
ندارند فتح و ظفر قبله‌گاهبه جز طاق ابروی شمشیر شاه
چو در غمزه ابرو تُنُک می‌کندسپاه گران را سبک می‌کند
اجل بود نامش چو انگاره بودپلارک لقب یافت چون رخ نمود
ازان فتنه در عهد ما خفته استکه این تیغش از بادها رُفته است
بود فتح از نسبتش محترمظفر را به این قبضه باشد قسم
کند زخم این تیغ، از بخیه عاررفو کی پذیرد لب جویبار؟
زبانش به گوش اجل گفته رازکه زخمم به مرهم ندارد نیاز
خیالش جگر خسته بیداد راچه نسبت به الماس، فولاد را؟
به هر جلوه او جهانی اسیریک ابرو، ولی غمزه آفاق گیر
نیابد فرو جز به دشمن سرشبود زهر چشم اجل جوهرش
یراق غلافش ازان رو طلاستکه الماس را خانه زر سزاست
ز برقش هوا را جهان گشته صافمیا گو برون تیغ برق از غلاف
شود بر سر تربتی گر چراغکند در کفن مرده را خون‌دماغ
جز آن پیکر اندر غلاف سیاهلبالب کس از آب، کم دیده چاه
ز برق دمش شعله در اضطراببنامش چَه، اما لبالب ز آب
به خاطر که دارد درین عرصه‌گاه؟که برّنده باشد چنین آب چاه
اجل جوید از ضربتش زینهارز یادش به دل‌ها نفس زخم دار
ز اقبال این قبضه تا کرد یادقضا بوسه بر قبضه خویش داد
ازان کس نزد بوسه بر قبضه‌اشکه گوهر شد الماس در قبضه‌اش
سرانگشت او بر سران در نبردگذشته‌ست چون سبحه بر فردفرد
خیالش به دل چون برابر شوددل از زخم بار صنوبر شود
چو حرفش کند بر زبان‌ها گذاردهن‌ها ز خون پر شود لاله‌وار
کند از دل سخت دشمن غلافهمین است و بس، تیغ آهن‌شکاف
گر این شعله را شیر بیند به خوابخورد بیشه از زهره شیر، آب
به وصفش قلم را که شد رهنمون؟که می‌آید از حرف آن بوی خون
ز سعیش بود ملک را برگ و ساززبانش به طعن مخالف دراز
چو خواهد کند خامه نامش رقمشکافد بنان چون زبان قلم
به تیزی چنان کز ملاقات ویرگ سنگ شد ریشه ریشه چو نی
چو بی نقطه زخمش نگارد قلمدو پیکر شود نطفه‌ها در رقم
بود فتح پروانه این چراغز بادش ظفر بشکفد باغ باغ
کشیده‌ست این قبضه از اقتدارز فولاد بر گرد عالم حصار
***
حصاری که مثلش ندیده‌ست کسبود قلعه دولت‌آباد و بس
در چرخ را رقعتی یاد نیستکه در قلعه دولت‌آباد نیست
بلندیش خورشید را بسته دستز خمخانه رفعتش چرخ مست
ز دیوار او، محکمی در حصاربلندی ز بالای او چیره‌دار
خرد سنگ ازو کیمیا گر به جانکه دارد ز گوگرد احمر نشان
ز بالای او ماند تا در شگفتبلندی ز همت کناری گرفت
جهان را ضرورست خمیازه‌ایکه از سایه‌اش گیرد اندازه‌ای
بود از تب رشک در اضطرابز گل میخ دروازه‌اش آفتاب
فلک را گزیده به دروانگیکند کنگرش زهره را شانگی
ز رفعت برد با دل چاک چاکزمین حسرت سایه‌اش را به خاک
فلک را رخ از رفعت پایه‌اشکبودست از سیلی سایه‌اش
فضای جهان بر فراخیش تنگز دیوار او چرخ یک پاره‌سنگ
مدد جوید اول ز چندین طنابکه تا خاکریزش رسد آفتاب
که گفتش کزین قلعه داری نشان؟که بالیده بر خویشتن آسمان
چنان سنگ‌هایش به هم درز تنگکه گویی بنا شد ز یک پاره‌سنگ
ندارد گر این قلعه را در خیالحکیم از چه داند خلا را محال؟
شده رفعت از رفعتش سربلندز بالاش کوته، خیال کمند
فلک گشته بی‌رونق از رونقشچراگاه گاو زمین خندقش
ز دیوارش افتاده تا بر زمینرخ آفتاب است زرد این چنین
درش را کند پاسبان چون فرازملایک در عرش بینند باز
سر کنگر از چرخ بیرون شدهپل خندقش طاق گردون شده
به دروازه‌اش گر دهد تن در آنشود تخته پل، کرسی آسمان
عطارد ز دستم ستاند قلمکه فصلی کند از فصیلش رقم
شد از کنگر خود به چندین زبانستایش‌گر رفعتش آسمان
ز کار فلک، عمرهای درازبه ناخن کند کنگرش عقده باز
به سختی همه سنگش آهن‌وش استز توپ و تفک منقل آتش است
پی طعنه، برجش به چندین زبانچها گفته درباره آسمان!
لب خندقش بسته از سحر دمطلسمی میان وجود و عدم
خرد را بود خندقش در نظرز غور خردمند، ته‌دارتر
ندیده فلک خندقی این چنینهمین است معراج پستی، همین
ازین خندق و قلعه باشکوهبه هم گشته مربوط، دریا و کوه
که دیده حصاری ز یک پاره‌سنگ؟که با برج چرخ است برجش به جنگ
درین کار چون تیشه صد کوهکنز حیرت سرانگشت‌ها در دهن
کسی در تراشیدن این حصارنزد تیشه جز قدرت کردگار
که را بود یا رب درین کار، چنگ؟مگر پیش ازین موم بوده‌ست سنگ
رهش چون منار از نظرها نهانیکی نقب در سنگ تا آسمان
منالید از سستی روزگارکه شد محکمی‌هاش اینجا به کار
فلک از سر مهر با اخترشچون پروانه گردد به گرد سرش
شبی نگذرد بر سپهر بلندکه بر وی ز اختر نسوزد سپند
به خوبی بود دیده روزگاربود مردم آن دیده را شهریار
نخوابیده شب حارسش بر فرازز بیداری‌اش چشم سیاره باز
فضای جهان بر فراخیش تنگازو کوه البرز یک پاره‌سنگ
رسیده‌ست برجش به ایوان چرخمگر دسته می‌خواست چوگان چرخ؟
سوی خاکریزش رود چون شمالنخست آسمان را کند پایمال
ندیده فلک از فرازش اثرزمین چون دهد از نشیبش خبر؟
عروسی بود ملک را این حصارکه پایش بود از شفق در نگار
به دروازه‌اش چرخ پرداختهز نُه تخته، یک لخت در ساخته
ندیده‌ست تا شد بنا روزگارچنین قلعه‌ای چشم این نُه حصار
به گفتن نمی‌آید این حرف، راستبیا و ببین تا ببینی چه جاست
اگر عمرها قد کشد کوه قافنیارد زدن با بلندیش لاف
ز برجش ندارد جز این کس خبرکه برکرده از جیب افلاک، سر
ز بالای دروازه‌اش آسماننگون چون سر خصم شاه جهان
نشاید گرفتن به توپ و تفنگجهد آتش از جنگ فولاد و سنگ
دری دارد این عرش، پیکر حصارچو عهد اسیران عشق، استوار
به جان می‌خرد، گر فروشد به جانستبری ز دیوار او آسمان
نتابیده بر خندقش آفتابچو فکر مهندس، عمیق و پرآب