بخش ۸
ز مردان بود شکر پیکان به جاکه دل میدهد، دل ز جا رفته را
یکی گرز را گر فشردی به مشتنماندی ز اعضاش چیزی درست
یکی در قلم کردن خشک و ترشکافش دو سر کرده تیغ دو سر
چنان گرم شد دستبرد یلانکه پامال گردید اجل در میان
همه تن، بر و پهلو و پشت، دلسراپای چون غنچه یک مشت دل
ازین فوج، گردی به دریا رسیدبه دریا نم آب را خاک چید
شود گرم، هنگامه رستخیززمان فتنهبار و زمین فتنهخیز
ز سرنیزه سرسبز عالم چنانکه تا سبزه چرخ خورد آب ازان
ز بس تیغ و پیکان و گرز و تبرجهان گشته دکان فولادگر
ز قحط سلامت در آن انجمنخورش بود شمشیر و پوشش کفن
اگر کوه قاف است اگر بحر نیلبود لقمه پیش دندان فیل
ز بس کوه آهن در آن دشت کینشده ریش، کوهان گاو زمین
عروس ظفر را در آن کارزارسر و گردن آیینه دستهدار
نهاده یلان زخم را بر کناربه خون پنجه آغشته قصابوار
ز بس خیزد از جان گردان خروشفتد دیگ آشوب محشر ز جوش
برآورد خشم از ترحم دمارغضب جوهر خویش کرد آشکار
نمکدان آن خوان شده طبل بازسران میهمان، کوس مهماننواز
سرانگشت آهنتنان، بیهراسچو مقراض، مایل به قطع لباس
به هم آهنین پنجهها در ستیزسرانگشتها همچو مقراض تیز
ز بس تنگ شد عرصه از کندرهتفک را نفس در گلو شد گره
ز هر سو کمانها درآمد به چنگبه طیران درآمد عقاب خدنگ
جدا گشته از هم ز تاب جدلتن از جان شیرین، چو موم از عسل
فشردند در عرصه پای ثباتشود از پیاده، بسی شاه، مات
سر از تن به تکلیف تیغ جفاز هم گشته چون بیوفایان جدا
مگر باد شمشیر آمد فرود؟که چون غنچه بشکفت از زخم، خود
نیابی درین عرصه از پیش و پسنیفتاده بر خاک، جز تیر، کس
نگشته ز شمشیر، کس روی تابشده بستر ماه نو، آفتاب
شده زخم تیغ از تن فیلباننمایان چو ماه نو از آسمان
چو پیوند تن، جان به زخمی گسیختسراسیمه در زخم دیگر گریخت
برای لحد بود در کار، خشتتکاور ز سُم، گِل به خون میسرشت
کند استخوان نهنگ آشکاردو شمشیر همپشت دندانهدار
به کوه ار ستیزند شیران به جنگبه پیکان ربایند خال از پلنگ
بساط زمین گشت دیگر سپهرز آیینهپوشان پر از ماه و مهر
ز گرد سواران، علم داشت دادبه سر خاک میکرد چون گردباد
چو نگذشت از خون کس نیزه، چونگذشت از سر نیزه طوفان خون؟
ز بازوی گردان به روز مصافسبک کرد گرز گران، کوه قاف
ز پیکان پرخون، جهان لالهزاربه سر ابر شمشیر شد ژالهبار
ز پیکان نشتررسان دمبهدمکشید از رگ نیزهها خون علم
ز پرواز تیر از پی یکدگرتبرزین چو ترکش برآورد پر
علم را تب و لرز گیرد ز بیمنماند مزاج سنان مستقیم
چو شمشیربازند مردان کاربود قبضه تیغشان دستیار
فلک طرح آن فتنه امروز ریختکه هول قیامت ز فردا گریخت
چو بادام، مردان کین را به برقبا و زره، ابره و آستر
ز بس تنگ گردید جا بر سپاهبدن گشت نیلی و تن شد سیاه
برآمد چنان زان دو لشکر غریوکه میجست هر سو به لا حول، دیو
ز بیم سنان زندگی در گریزاجل را ز شمشیر، بازار تیز
یلان را اتاقه به سر کرده جاینهان گشته در زیر بال همای
به دوش هژبران ز گرد نبردکمان پشت خم کرد از بار گرد
گسست آنقدر زهره پردلانکه پرزهر شد شیشه آسمان
ز بانگ مخالف جهان پرصدایدم صور شد دمکش کرّه نای
گرفتند گردان کمانها به چنگچو پیکان نهادند دل بر خدنگ
همه پنجه چون غنچه از پردلیهراسان ازان قوم، شیر یلی
دلیران به جانباختن بیدریغبه جان دست شستند از آب تیغ
سنان گشته بر تیرهروزی دلیلکه در چشم خورشید گردانده میل
ز طوفان مستی در آن عرصه فیلکف آورده بر لب چو دریای نیل
شده مست پرخاش، فیل دمانخم نیل آورده کف بر دهان
ز دهشت فرو برده گردن به دوشدرون لیک چون خم ز غیرت به جوش
فلک را دوایر در آن گیرودارشده جمع با هم چو یک حلقه تار
ز بس خورد از گرز، مشت از قفاپر از مهره شد چون صدف، سینهها
گه حمله چون هی بر ابرش زدندتو گفتی که آتش در آتش زدند
ز برق سنان سوخت بال ملکنیستان شد از نیزه نی فلک
ز کین بس که ابرو پذیرفت چینپی سجده شد تنگ، جا بر زمین
به تقلید، نامآوران گرم جنگز جان شسته دست از پی نام و ننگ
سنان را رسد لاف مردانگیکه سرمایه دارد ز فرزانگی
کمان، کج نهادی بود پشت خمسنان، راستکاری به یاری علم
نکرده سر مرد را تن وداعسرش بر سر نیزه کردی سماع
کند سبزه تیغ زهرابدارچنار کهن را قلم چون خیار
ازان عرصه جستی چو تیر شهابعلم را اگر پا نبودی به خواب
ز تیغ و سنان بس که خوردند ریورمیدند گردان ز آهن چو دیو
ز بس فال زد پنجه در دار و گیرشد از مهره پشتها قرعه، تیر
ز دیگ غضب گر نخیزد خروشدم سرد شمشیرش آرد به جوش
مبارز سپر بر سپر بس که بافتپی بردن جان، اجل ره نیافت
به کوشش مبارز چنان بی دریغکه مو بر بدنها کشیدهست تیغ
چه خنجرگذار و چه شمشیرزنهمه سرتراش سرند از بدن
دلیران نکردند خفتان هوسکه عیب است شیر ژیان در قفس
نگاه دلیران سوی هم به قهرحریفان پیمانهپیمای زهر
ز جمعافکنیهای مرد دلیربه یک زخم، چون جعبه، صد چوبه تیر
به جز قبضه تیغ، کس دستگیرنگردد کسی را ز برنا و پیر
ز نیروی باران تیر از هواکند سبزه تیغ نشو و نما
ندیده در آن عرصه دار و گیربه جز زخم شمشیر، مرد دلیر
چو برق از رگ ابر، وقت مصافبرون جست شمشیر، خود از غلاف
نبود از سپه بر زمین جای کسهمین خانه زین تهی بود و بس
ز بس کُشته در عرصه دار و گیرگرفت استخوان در گلوی نفیر
فتادی چو از تن سر وهمناکگرفتی ز لرزیدنش لرزه خاک
فروزان ز شمشیر هرسو چراغحریفان رسانیده از خون، دماغ
اگر در فرنگش توانند دیدنماند ز کفار، یک نابُرید
به هم آتش و آب آمیختهچه خونها که بر خاک ره ریخته
چمن را اگر بگذرد در خیالقلم کرده روید ز خاکش نهال
به حرفش کند خیرگی گر زبانشود قطع نسل سخن در بیان
برای نشاط دل دوستانز خون مخالف کند بوستان
به تیزی چه گویم چها میکندعرض را ز جوهر جدا میکند
اگر افتدش سایه بر بیستونجهد از رگ سنگ تا حشر خون
نظّارهاش گر زند دیده لافنگه، خامه مو شود از شکاف
به دی، برقش افتد چو در بوستانکشد شعله زو آتش ارغوان
کسادست ازو نرخ جنس ستیزگریز از دمش گشته بازار، تیز
چه آغشته گردد به خون یلانبود شعله آتش ارغوان
بقا را دمش آتشین اژدهاستکه زخمش خیابان شهر فناست
بود آتش پنبهزار بقااجل از دمش مستعد فنا
کسادی ز وهمش بود گریزهمین است اگر هست بازار تیز
ز بیمش چنان ریخت رنگ یلانکه شد قبضه خاک ازان زرفشان