گنج

بخش ۱۰

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
ز چشم ضعیفان گو افتاده‌تردر او گنج قارون عیان در نظر
قضا کرد چون خندقش را شکافبرآورد سامان صد کوه قاف
به فرض ار به قعرش فتد آفتابدگر برنیاید به چندین طناب
حصارش به این قلعه گردد قرینشود آسمان گر مربع‌نشین
شکفت از فصیلش سپهر کبودمگر زهره را شانه در کار بود؟
طلسمی چنین را ز نام‌آورانکسی نشکند غیر صاحبقران
ز سرکوب برجش درین نُه حصارنباشد دمی پاسبان را قرار
ببالد مگر عمرها طاق عرشکه تا پای برجش رسد ساق عرش
ز سختی به خیبر بود توامانبه رفعت گرو برده از آسمان
ندیده چنین قلعه‌ای چرخ پیرچو آسیر، هرسو هزارش اسیر
حصاری به رفعت ز گردون فزونز برجش ستون بر سر بیستون
گر از نه فلک بگذراند طنابنیابد بر این قلعه دست آفتاب
به گردون‌نوردی ازان است طاقکه یک بار پیموده راهش بُراق
ز پیرامنش اختران نیک‌بختز نظّاره‌اش دیده‌ها گشته سخت
به ذکرش گشاید قلم گر زبانسخن را رسد پایه بر آسمان
نمایان ز هر فُرجه، توپ دگرز روزن برو کرده آشوب سر
که کرد این بنا را به این محکمینمی‌آید این کار از آدمی
مگر راست کردند دیوان به جهدحصاری ز بهر سلیمان عهد
دری را که پیدا نمی‌شد کلیدبه دوران شاه جهان شد پدید
فتادش به زیر آفتاب از فرازشکسته‌ست رنگش ازان روز باز
به سنگش مکن آسمان گو ستیزکه چون شیشه خواهد شدن ریزریز
که دید آسمانی ز یک پاره‌سنگ؟که تیر شهابش بود از تفنگ
همه آهنین حربه‌اش جا‌به‌جاستمگر سنگ این قلعه آهنرباست؟
ندارد چنین قلعه‌ای چرخ یادکه تا خاکریزش نرفته‌ست باد
حصاری نمودار چرخ بلندولی مهر را کوته از وی کمند
گذشته ز برج فلک، باره‌اششکسته فلک شیشه بر خاره‌اش
سر کنگرش پیش فرزانه‌هاکلید دکن راست، دندانه‌ها
ز فتحش فتوحات آید پدیدکه دیده‌ست قفلی سراسر کلید؟
به وصفش کنم ناخن فکر، بندکه گر افتم، افتم به فکر بلند
به اوجش به همت توان برد راهنه هر همتی، همت پادشاه
خداوند اقبال، شاه جهانکزو فتح شد قلعه آسمان
کشد قبضه تیغش از اقتدارز فولاد، بر گرد عالم حصار
ز سرکوب عدلش، حصار ستمفتاده‌ست در خاکریز عدم
بود آیت سجده‌اش بر جبینکه هرکس که خواند، ببوسد زمین
ز کشورستانان این آستانکمین بنده پادشاه جهان
چو آهنگ تسخیر کشور کندحصار فلک را مسخر کند
***
زهی برج شاهنشه دین پناهکه هم شاه برج است و هم برج شاه
اساسی چو بنیاد دولت قویجهان کهن را بنای نوی
به سویش کند ماه اگر کج نگاهکشد کنگرش اره بر فرق ماه
در اتمام این قصر گوهرنگاربقا عمرها بوده مزدورکار
زهی خوش اساسی و پایندگیکه قصر بهشتش کند بندگی
تهی کرد گیتی بسی دُرج راکه پر کرد از گوهر این برج را
ز چینی پر از ظرف‌های گزینکه هرگز ندیده‌ست فغفور چین
شد از لعل و یاقوت، جوهرنشانمگر دسته گردیده رگ‌های کان؟
ز یاقوت و لعلش بود سنگ و خشتچنین برج باشد مگر در بهشت
ز بالای این برج گردون سپرچو فواره می‌جوشد آب گهر
طلاکاری‌اش سربه‌سر دلپذیرنهان کرده زر در عصا چرخ پیر
تمام از زر پخته و سیم خامدرونش مرصع چو بیرون جام
در آیینه کاری ندارد قرینهمین است دُرج پر اختر، همین
ز جامش عرقناک، یاقوت ترزمینش صدف‌وار فرش از گهر
گل این‌جا ز یاقوت احمر بودچو نسرین که از سنگ مرمر بود
درش را رسد بر در کعبه نازکه برعکس آن است پیوسته باز
ز بس چشم و زلف بتان طرازز زنجیر و زرفین بود بی‌نیاز
بود بر فرازش کبوتر ملکستونی بود زیر سقف فلک
ز بالایش آید کسی چون به زیرتوان سیر افلاک کردن دلیر
عروس جهان کرده ساعد بلندکه در جیب گردون کند پنجه بند
چه شمعی‌ست این برج عالی جنابکه پروانه‌اش درخورست آفتاب
ز هر روزنش مشرقی جلوه‌گرکه خورشیدی از جام دارد به بر
عمود فلک گر دهندش قراربماند بنای فلک پایدار
مکن بهر فردوس اینجا تلاشنه‌ای چون کبوتر، دو برجی مباش
به گردش بود آسمان را مدارکه بی برج، صورت نگیرد حصار
نیابد خلل دست بر آسمانبود پای این برج تا در میان
سر کنگرش در مقام عتابکند پنجه در پنجه آفتاب
نگردد ازان سبزه چرخ، زردکه دارد ز فوّاره‌اش آبخورد
اگر بیندش چشم هندوسرشتبدیهیش گردد وجود بهشت
جهان‌دیده گوید به بانگ دهلکه این چارباغ‌است، یک دسته گل
نظر کن بر این برج نیکوسرشتکه یک دسته شد هشت باغ بهشت
چو در وی نشیند شه کامیاببه برج حمل جا کند آفتاب
پی دست قدرت برد آستینهمین است معراج دولت، همین
بود مجلس خاص شاه جهانننازد به این برج چون آسمان؟
حمل باشد از نسبتش کامیابازین برج یابد شرف آفتاب
به خوبی‌ست چشم و چراغ جهانبود دسته‌ای گل ز باغ جهان
تهی نیست یک لحظه از شمع دینهمین است فانوس قدرت، همین
زهی دست معمار معجزنمایکه داد آسمان را به یک برج جای
تو گویی اساسش ز بس محکمیز دل‌های سنگین ندارد کمی
ببین این بنا را چه دولت بودکه فانوس شمع سعادت بود
فنا پیش ازین هرچه می‌خواست، کردبقا زین بنا قامتی راست کرد
درونش ز نقاشی رنگ‌زنگبه هم جای آمیزش رنگ، تنگ
تماشای نقاشی این بنانگه را کند محو در دیده‌ها
ز خامی به نقشش مبین بی‌درنگمشو غافل از پختگی‌های رنگ
به نقاشی این بهشت برینچها کرده نقاش سحرآفرین
***
زهی سحرپرداز صورت‌نگارکه معنی ز صورت کند آشکار
کشد خضر کلکش که معجز نماسترهی از مخالف به مغلوب، راست
اگر پیکری را کشد رعشه‌ناکچو برگ خزان‌دیده افتد به خاک
چو خواهد کند نقش سروی درستکشد شکل آزادی‌اش را نخست
نگارد چو در خانه‌ای آفتابدر آن خانه شب درنیاید به خواب
شود پیکری را چو صورت‌نگارکشد معنی‌اش را نخست آشکار
اگر شکل مشرق کشد شب به خوابهمان لحظه طالع شود آفتاب
نهالی که از کلک او رسته استز تردستی‌اش میوه رو شسته است
چو گیرد به کف کلک گلشن‌نگاردمد شاخ نسرین چو صبح آشکار
وزد گر نسیمی در آن بوستانز غیرت رمد بلبل از آشیان
ز شبنم عذار گلش در گلابجهد غنچه از جوش بلبل ز خواب
به تصویر گل، غنچه ناکرده رویصبا برده عطر گلش کو به کوی
ز مو چهره گل نپرداختهکه زد بر نوا بلبل ساخته
کشد بر ورق تا شتاب و درنگپی رفتن گل ز رنگی به رنگ
قلم شکل سروی نپرداختهکه بست آشیان بر سرش فاخته
هنوزش قلم کار در لاله داشتکه در چشم نرگس نظر می‌گماشت
کشد شکل خار آنچنان آب‌دارکه روید ز تردستی‌اش گل ز خار