گنج

بخش ۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
چو راه ثنایش کند سر، رقمچه حیرت که سر کرده روید قلم؟
فنا برقی از خنجر صولتشبقا مدّی از دفتر دولتش
عنان قلم را که دارد نگاه؟ز تعریف اسب جهان پادشاه
***
زهی نرم گاهی که با آن شتابتوان رفت بالای زینش به خواب
بود آیتی برق در شان اوسخن فربه از پهلوی ران او
تواند زدودن به یک نقش پاز روی زمین، نقش فرسنگ‌ها
ز عزمش ره دور دلتنگ گشتکه طاعون فرسنگ آمد به دشت
ز مقصد سوارش چنان کامیابکه دروازه شد منزلش را رکاب
اگر راه در پیش صددرصدسترکابش در خانه مقصدست
فضای جهان تنگ بر گام اوبود حرزِ طیّ مکان نام او
رساند، اگر سر کند راه رابه درگاه، دوران درگاه را
شد آهن ز اقبال نعلش چنانکه بی سکه‌اش زر نگردد روان
زهی بادپا برق آتش‌نهادکزو رفته ناموس وسعت به باد
در الزام مه، داغ رانش بس استنشان شهنشه نشانش بس است
به جستن، ز جستن برآورد گردگرانجانی برق را فاش کرد
گه پویه گردد چو گرم شتابز گرمی شود آهن نعل، آب
ازان در پی‌اش مهر بشتافتهکه گیسو به موی دمش بافته
بود فکر این شعله تند و تیزهوادار شاعر به وقت گریز
چنان می‌رود نرم بر روی آبکه ایمن بود زیر پایش حباب
ازو مانده با یک جهان عذر لنگبه یک گام سایه، به یک گام رنگ
ندیده‌ست در دو، به آن فربهیبه جز قوت از همرهان همرهی
بیابان‌نوردی که گاه شتاببه در رفته از سایه آفتاب
ازو نگذرد هر دوندی که هستمگر پای را بگذراند ز دست
ز رفتار او از کران تا کرانسبک گشته فرسنگ‌های گران
ز پی کی رسند آب و آتش به وی؟نمی‌ماند از باد بر خاک، پی
نبودش نیازی فراخور به دستفلک بر دمش مهره مهر بست
ز بس گرد شد گرد میدان و گشتدم از کاکلش بارها برگذشت
به هر قبضه از خاک میدان، دمیزند چرخ، چون بر کفی، خاتمی
بگردد به هر سو که گردانی‌اشملاقات دم کرده پیشانی‌اش
به سختی سمش گرچه خارا دردپریدن به پرواز او می‌پرد
نمالیده باد صبا موی اونخاریده مهمیز، پهلوی او
چو با سنگ خارا نبرد آوردز باد، آسیاها به گرد آورد
ز خارادری هر سمش بی سخنکند کار صد تیشه کوهکن
چنان پای بر فرق خارا نهدکه از دیده خاره آتش جهد
بود گوش تا گوش، سرشار هوشزبان‌دانی‌اش در زبان خموش
به نعل زری گر شوی رهنمونکند گریه تا آهن تیغ، خون
بود پرده چشم اگر یال‌پوشبیندازدش از نزاکت ز دوش
گرو برده از رخش در بهتریسهیلش کند در جهان مهتری
حُلی‌بند زینش به صد عار و ننگکشد حلقه چشم ترکان به تنگ
لجامش جهان را پر از دُر کندبه افسارش افسر تفاخر کند
نشان سمش سکه دلبریبر او ختم، حسن پری‌پیکری
چو یک پا نهد راکبش در رکاببه منزل رود پای دیگر به خواب
کجا بر در خانه‌ای ایستادکه خشتش نزد طعنه بر خشت باد
به رفتن چنان شیهه‌ای برکشدکه وسعت ز میدان امکان برد
به هر سو که گردد روان جابجایجلو ریزش آید ز پی نقش پای
به رفتن ز پایش چه نعل اوفتاد؟کزو ماه نو سیر نگرفت یاد
به وصفش سخن خود جهد از زبانچه حاجت به فکر است گاه بیان
گه پویه، صد ره عنانش کشندکه شاید تک و دو به گردش رسند
ز همره بود راکبش بی‌نیازز همراهی‌اش همرهی مانده باز
جداریش باید ز طیّ مکانکه پوید ره آهسته‌تر یک زمان
ز نعلش گرفت آهن آن زیب و فرکه از غیرتش زرد شد روی زر
به وصفش نشد تا قلم تر زباننگردید معلوم، نظم روان
حدیث سمش چون نیامد به دستبه وصف دمش خامه‌ام یال بست
متاع جدایی ازو شد کسادکه از پویه‌اش رفته دوری ز یاد
ز سیرش ز بس می‌کشد اشتلمشد از بیم او، بُعد در قرب گم
به فرسنگ گامش چنان در نبردکه برخاست از راه دوری چو گرد
ز دنبال او برق چندان که جستنیاورد دامان گردش به دست
چو سیماب گوی زمین بی‌قرارز نقش پی‌اش تا به روز شمار
به وصفش چو جنبد زبان در دهنقلم‌وار در راه گوید سخن
چو پرگار گردد ازان گرد خویشکه منزل ز گامش نیفتاده پیش
قلم راست حرفی ازو در سرشتکه بر کاغذ باد باید نوشت
سوارش چو فال عزیمت گشوداگر نیت از شرق تا غرب بود
به مقصد چنان رفت و برگشت تیزکه گفت آمدن، رفتنش را که خیز
کند نعلش از زر شهنشاه ازانکه زرهای بی سکه گردد روان
ز نعلش اگر تیغ سازد کسیکند کار بی کارفرما بسی
ز نعلش گر آیینه سازد نگارسزد گر ز عکسش گریزد قرار
به وصفش زبان‌ها سوار سخنز حرفش قلم در شکار سخن
به صحرای امکان کند چون عبوربود صید نزدیک او راه دور
پی جلوه‌اش عرصه دهر، تنگز شوخی به میدان شوخی به جنگ
ز زین مرصع به پشتش، غرضگریزاندن جوهرست از عرض
به جستن نیابد ز گردش سراغپی‌اش برق، بیهوده سوزد دماغ
نیارد نمودن گه گیر و دارجلوداری‌اش غیر دست سوار
ندانم که چندان که ره می‌بردز منزل گذشتن چرا نگذرد
ز حرفش سخن بر زبان می‌دودز نظّاره‌اش دل ز خود می‌رود
کند، چون جهد راست، برق سراغمخالف چو گردد، شود چرخ داغ
ز بس مانده از عضو عضوش خجلفرو رفته پای روارو به گل
به پایش، چو از آستان راندگانره پیش، پس‌تر ز پس‌ماندگان
پر از خون ره، کاسه‌های سمشصبا بسته کاکل ز پی بر دمش
رگ برق از جستنش در گدازز شرمش دکان بسته مهمیز ساز
به گردش نشد چشم مهر آشناز دستش کند خاک بر سر صبا
ز تندیش بازار صرصر شکستز دنبالش اندیشه را پر شکست
پسندیده‌ای از پسندیده‌هاپریخانه از دیدنش دیده‌ها
قوی‌هیکل و زیرک و دلپسندتن زورمندی ازو زورمند
عجب نوعروسی به حسن و صفاز خون صبا دست و پا در حنا
ز خاطر، گمان را به دو برده استز سبقت، به سبقت گرو برده است
مرا می‌برد فکر صورت‌نگارکه چون می‌دهد صورتش را قرار؟
به میدان دود گاه چپ، گاه راستکه بازار وسعت‌فروشان کجاست
ز پابند میخش بود در کمندکه نگریزد از عرصه چون و چند
نپوید به ترتیب، منزل چو ماهازو محضر طفره، طومار راه
مصور بود غافل از قدرتشکه زنجیر بر پا کشد صورتش
چه فن برده هنگام شوخی به کارکه رنگش نیفتاده است از قرار
خوی افشان شد و حیرتم داد دستکه یا رب بر آتش عرق چون نشست؟
به هرجا گذارد عرق‌ریز، پاز سیماب، جاری شود چشمه‌ها
چو ناخن به سنگش رسد در شتاببرد کوه را صرصر اضطراب
چو پا بر هوا افشرد از درنگکند لکه ابر را لخت سنگ
عنان درنگش به دست شتابز سر تا قدم جوهر اضطراب
به گردون‌نوردی چو آهنگ کردبناگوش خورشید گردید زرد
اصیل و هنرمند و تازی‌نژادخطابش خرد داده بال مراد
ز باد صبا چست و چالاک‌ترسرینش ز آب روان پاک‌تر