گنج

بخش ۶

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
تنومندی و دست زورش حلالکه موری نشد در رهش پایمال
چو افشرد بر سنگ پای درنگچو خون از رگ لعل جوشید رنگ
به یادش کجا میوه‌ای رخ نمود؟که در خامی از کار نگذشته بود
به پرواز گامش چه کوه و چه دشتبه یادش توان از دو عالم گذشت
نگردیده در دل خیال دوالبرون جسته از عرصه ماه و سال
زند تا لگد بر سر راه دورکشد راه را پیش، دستش به زور
به یادش مگر جیب دل پاره گشت؟که چاکش ز دامان محشر گذشت
نبینی به جز راه در هیچ حالکه افتاده‌ای را کند پایمال
به ناخن کند سینه خاک، چاککه آرام را در سپارد به خاک
ز شوخی به بستن نمی‌داد دستچگونه پی‌اش بر زمین نقش بست
نهان از نظر می‌رود چون پریولیکن چو انسان به فرمانبری
بود سرکش اما به حکم هنرز آرام آسودگان رام‌تر
به جولان‌گری چون نسیم بهارسبک‌روتر از آب در سبزه‌زار
ز تمکین دل کوه را سوختهبه شبنم سبک‌روحی آموخته
خیالش اگر بگذرد از کرانشود در صدف آب گوهر روان
به یک گام جستی ازین نُه حصارگر از برق نعلش نبودی جدار
برش خواه ره بیش و خواه اندکیبه پیشش بلندی و پستی یکی
ز نعلش زمین شد ز سیاره پرسپهر از خوی او پر از ماه و خور
خیالش اگر بگذرد بر سرابزمین را به ناخن رساند به آب
چو ادراک اهل ذکا، تیز و تندز تندیش بازار مهمیز، کند
چو ملّاح نام آردش بر زبانشود کشتی آزاد از بادبان
به راهی کزو رفت پیک امیدنشد صبح دوری در آن ره سفید
مگر عازمش یافت در قطع راه؟که دوری به نزدیکی آرد پناه
به راهی که یک بار پیموده استز نزدیکی خود ره آسوده است
به راهی که عزمش تکاپوی کردازان راه برخاست دوری چو گرد
ز دامان زینش قضا داده بالمحال است همراهی او، محال
چو بر سطح خارا کند سخت، پاگشاید گلویش چو سنگ آسیا
دویدن زند چند بر وی نیاز؟کند کاش وسعت بغل پهن باز
کند پس کشیدن عنان را کمینکه پیشی به گردش رساند جبین
مرصع یراقش به یاقوت و درمیان خالی اما کفل کیسه پر
نمی‌دانم این پرهنر از کجاستکه یک موی او را دو عالم بهاست
به چندین هنر می‌خرندش چنینمنال از هنر، گو کسی بعد ازین
سوارش نجنبانده بند قباسمش کرده طی از سمک تا سما
درنگش مگر سرعت‌انگیز شد؟که بازار طی زمان تیز شد
سوارش به منزل چه آزاد رفتکه جنباندن پایش از یاد رفت
بر این ابلق، افلاک را حیرت استکه تا خانه زین پر از دولت است
ز پرواز نعلش که راند سخن؟که حیرت ندوزد به میخش دهن
سرین منعم از بسته ریو و رنگمیان مفلس و تنگ بالای تنگ
به هیکل چرا رام هرکس بود؟قوی هیکلی، هیکلش بس بود
چو بر خویش گیر سر راه نازسراپا زند بر سراپا نیاز
ز نعلش سزد تیغ روز نبردکه انگیزد از خون بدخواه، گرد
نشان سمش بر زمین نقش بستبرای زمین، طرفه نقشی نشست
نیابند در چارسوی جهانچو نقد سمش، نقد دیگر روان
به موی دمش زلف خوبان اسیرز مشت سمش سنگ خارا خمیر
چنین رهنوردی که دارد به یاد؟که نعلش کند حلقه در گوش باد
کشی صورت ناخنش گر به سنگجهد از رگ سنگ، خون بی‌درنگ
بود دانه‌اش گر ز کشتن مراددهد تخم، ناکشته خرمن به باد
ز دستش مددجویی‌ای بسته پاجلوگیر کن بخت برگشته را
به سعیش چنان سعی را گرم، پشتکه سیماب را طعن آرام کشت
زمین از پی‌اش گر پذیرد نشانکند خاک در چشم ریگ روان
نشان پی‌اش در گل رهگذرز سیاره با سیر نزدیک‌تر
زند پای سعیش چو ناخن به سنگدَرَد سنگ خارا لباس درنگ
کند بس که در زیر پایش سماعبود آسمان با زمین در نزاع
مصوّر بر او نقش پیشی نبستمگر بگذرد نقش پایش ز دست
خرامنده سیلی که وقت سکونز غیرت کند در دل کوه، خون
ز دنبال او برق در جستجوبه صحرا به ریگ روان شد فرو
غبار سمش سرمه چشم بادمتاع درنگ از شتابش کساد
شتابش ز ره گر نپیچد عناندرنگ آید از بی‌درنگی به جان
ز طبعش روش یاد گیرد نهالز چشمش خورد خون غیرت غزال
نبودی اگر موی او رنگ بستچو رنگ حنا زود رفتی ز دست
کلاه از نمد زین او کرده ماهکه بی سر کند سیر گردون، کلاه
گرش آرد آرام پا در رکابنهد پا به دروازه اضطراب
چو گام فراخش بود دزد راهز آسیب، ره را که دارد نگاه؟
درنگ از شتابش کند اضطرابز بیم درنگش بلرزد شتاب
چو چوگان شود دست آن پرهنربرد گوی شوخی ز میدان به در
روان خرد، واله هوش اوصبا کشته خنجر گوش او
به زور قدم، وزن فرسنگ بردخط دوری از صفحه ره سترد
نهد وقت گردش چو بر خاره پابه چرخش درآرد چو سنگ آسیا
به سرعت چنان دست و پا در جدلکه از همرهی مانده داغ کفل
ز همراهی‌اش بعد چندین شتابز داغ کفل نگذرد آفتاب
چه منزل که پیمود و منزل نکردکه شد در رهش خاک منزل به گرد
ببین بر سر ره چه بیداد بردکه پیش سمش باد را باد برد
رهی را که پیمودنش ساز کردز انجام بگذشت و آغاز کرد
همان به که طی سازم این قال و قیلبرانگیزم اسبی به تعریف فیل
***
تعالی الله از پیکر نوربختکه هم نوربخت است و هم نیک‌بخت
بود هیکلش کوه قدر و شکوهکجک بر سرش سرکش کاف کوه
ز چو کندی‌اش کس فتد در گمانکه وارون شده کرسی آسمان
به خرطوم دارد فلک را نگاهکه از نقش پایش نیفتد به چاه
کند سحر، خرطوم او دم‌به‌دمز خرطوم، دهلیز راه عدم
به خرطوم او دست‌بازی خطاستعجب سیلی این نهر را در قفاست
ندیده‌ست ایام، فیلی چنینکزو پر بود آسمان و زمین
بود سایه‌اش ملک هندوستانکه گردون ندیده سوادی چنان
گرفته فرو از سما تا سمکبه هم خلقتی برده گوی از فلک
فلک را به صورت چو گردد دچارشود معنی جزو و کل آشکار
بود معدن زیرکی پیکرشتو گویی بود عقل کل در سرش
به گوشش نظر کن شعورش بداندهد گوش پهن از فراست نشان
ندارد به غیر از شنیدن هوسبزرگان همه گوش باشند و بس
ز فهمیدگی‌ها، چو اهل یقیننفهمیده ننهاده پا بر زمین
شمار نظر کرده در چشم مورکه دارد به قدر بزرگی شعور
ندارد به جز خاکساری هوسکمال بزرگی همین است و بس
ز وصفش فلک گفتگو می‌کندبزرگی ز بالای او می‌کند
به خرطوم، ز اختر بود دانه‌چینبزرگیش آن داده، بینیش این
خورد کشته آسمان را خویدبزرگی به این تنگ‌چشمی که دید؟
شود تکیه‌گاهش اگر کوه قاففتد کوه را از کمرگاه، ناف
گه پویه، بر خاک، پایی فشردکه از ثقل، گاو زمین جان نبرد
ز دندان به ناخن ندارد نیازکه چندان که چینند، گردد دراز
بود بر تن آیینه‌اش خوش‌نماز خاکستر آیینه یابد جلا
ندانم که بی پایه آسمانبه بالای او رفته چون فیل‌بان؟
نهد بر سر سایه خود چو پاینجنبد دگر چون شب غم ز جای