گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
بود لفظ چون شیر و معنی شکرز اندازه گر پای ننهد به در
نبندد چنان روزن لفظ، کسکه معنی در آن برنیارد نفس
مکن لفظ را آنچنان پرده‌دارکه معنی نگردد ازان آشکار
چه شد ز آدمیت زد ار لفظ دم؟چو معنی پری‌وار ازان کرده رم
به همواری لفظ باید تلاشنه چندان که معنی فتد از قماش
پی لفظ خوش گرچه جان درخورستبه معنی بسی بیش ازان درخورست
قیاس ار کنی معنی در لباسچو پیوند اطلس بود بر پلاس
به حدی پی لفظ باید دویدکه معنی به گردش تواند رسید
مچین آنقدر بر سر هم کلوخکه از معنی تر کشد نم کلوخ
مکش پای آن لفظ را در میانکه معنی به جان آید از دست من
بر آن شعر کم افکند کس نظرکه لفظش ز معنی بود بیشتر
رسایی بود درخور آفریننه چندان که دامن رسد بر زمین
می لفظ را صاف کن آنچنانکه معنی چو صورت نماید در آن
بود آن بهار سخن کی بهار؟که معنی بود خشک و لفظ آبدار
بکش صورت لفظ و معنی چنانکه معنی بدن باشد و لفظ جان
سخن‌ور به آن لفظ دل داده استکه با معنی از یک شکم زاده است
به صد جان توان ناز لفظی خریدکزان لفظ، معنی توان آفرید
کسانی کزین پیش، در سفته‌اندسخن‌ها به وصف سخن گفته‌اند
چه ذوق از سخن کوته اندیشه رامی معرفت نیست هر شیشه را
نه هر باده را نشئه باشد بلندبه بام فلک کی رسد هر کمند
سخن‌رس مبر گو، ز شعر آب و رنگز ساقی نکو نیست بر شیشه سنگ
ز بس بر سخن کرده‌اند اشتلمسخن‌ور سر رشته را کرده گم
ادب، گو لب طعن حاسد بدوزبه یک مصرع تند جانش بسوز
شب از رشک پروانه را سوختمکه شمعی ز هر مصرع افروختم
به هر زنده داری گمان سخنخدا را چه داری به جان سخن
نه هرکس به کنه سخن رهبرستسخن‌بافتن عالمی دیگرست
چو باریک افتاد راه اندکیبه منزل برد بار از صد یکی
به زر کی فروشد سخن اهل دید؟که جان را به زر باز نتوان خرید
سخن هست با آن که گنج روانبود خرجش از کیسه نقد جان
نپنداری آسان سخن خاستهسخن‌پرور از دقتش کاسته
سر از طوس بر زد نی خامه‌امکه طوفانیِ بحر شهنامه‌ام
مرا چون ریاض سخن بشکفدز هر غنچه‌ای صد چمن بشکفد
گر از لاف بیشی مسلم نیمز دعوی‌گری پیش خود کم نیم
ز بیعم زیان را چه رونق بود؟خریداری‌ام سود مطلق بود
به بازارگرمی چه آیم به جوش؟نه کس مشتری و نه من خودفروش
بود گرم از خویش بازار منکسی نیست جز من خریدار من
نخواهم غم خودفروشی کشیدتوانم گر از خویش خود را خرید
چو من نیست خواری در ایام منبه عزت بلندست ازان نام من
بچش دست‌پخت مرا گو فلکنه شورست این لقمه نه بی‌نمک
فلک گرد و بنگر مدار مرامحک شو که دانی عیار مرا
به دریا روم گر پی شعر ترصدف را به رویم نبندند در
کنم چون صدف، قطره گر انتخابجهانی شود پر ز دُرّ خوشاب
سخن را تفاخر بود بس همینکه آمد ثنای شهنشاه دین
به مدح شه از کلک معجز بیانهمای سخن را دهم استخوان
دهد بوسه خاقان چینش رکابکمین بنده ترکش افراسیاب
ز لشگر گه پادشاه جهانبود یک سراپرده، هفت آسمان
محیط عتابش ندارد کنارکه قهرش بود قهر پروردگار
به عدل و سخا و به تیغ و سنانجهان فتح شد از دو صاحبقران
بس است آن دو صاحبقران را همینکه این نقد آن است و آن جد این
ز عدلش چنان راستی گشته فنکه از موی چینی برون شو شکن
یکی را دهد از کرم تخت و تاجیکی را به شمشیر گیرد خراج
به یاد کفش گر ببارد سحابشود چون صدف پر ز گوهر حباب
ز بس شد سخن گوش کن شهریارشنیدن ز گفتن برآرد دمار
شنیده ز شه، گفتن از من بودمرا مزد گفتن، شنیدن بود
نشد بر فلک راز من آشکارکه بر من کند سیم اختر نثار
اگر گویمش بنده کیستمبداند که شایسته چیستم
بیا ساقی آن جام غفلت گدازکه دور افکنم پرده از روی راز
چو مستان نهم پای بر دوش چرخکشم پنبه غفلت از گوش چرخ
***
زهی نامه بر مرغ شهپر سیاهکه از سایه مکتوب ریزد به راه
به صورت چو مدّی بود در حسابچه مدّی، کزو زاده چندین کتاب
گه از حال ماضی حکایت کندگهی شکر و گاهی شکایت کند
به دستش رگ ابر شعر ترستازان دست فواره گوهرست
زهی سحرپرداز معنی نگارکه از شاخ خشک آورد میوه بار
که دیده چنین تند سنجیده‌ای؟بر اوراق ایام گردیده‌ای
بر انواع جنس سخن قادرستاگر بد اگر نیک ازو صادرست
به وقت سخن چون کند سحر، سازشود از بریدن زبانش دراز
ز ذوق سخن چون شود بی‌خبربه دست کسان می‌کند راه سر
ز بس گشته سرمست بالای خویشمحرف نهد بر زمین پای خویش
تراش سرش کرده چندان اثرکه گردیده عاجز ز یک موی سر
ز صوفی‌گری بر ورق داده جابه پهلوی هم نام شاه و گدا
تواند گرفتن به روز شماردو انگشت او دست چندین هزار
چو گردد فسون‌ساز و سحرآفرینکند کار صد دست، یک آستین
شود گرم حرفی چو در گفتگوزبانش برآرد ز تکرار مو
ز جادو زبانی، به گاه بیاننگوید سخن بی شکاف زبان
شود خضر ره چون به سوی دواتز ظلمت برون آرد آب حیات
ز چاهی که بگسسته در وی رسنبرآرد بسی یوسفان سخن
ز بس گرم پوییده بر صفحه راهپی‌اش چون پی برق باشد سیاه
به دستش بود قسمت بیش و کمضعیف و قوی نطفه‌ها در شکم
ز آسیب او دشمنان در حذرپی دوست، شاخش دهد خیر بر
بلندش بود گاه گاه ار چه عزمزبان گرددش بیش بر حکم جزم
ندانم چه با تیغ اظهار کردکه برداشتش بند و سردار کرد
شود پرده‌در راز نگشاده رامخطط کند صفحه ساده را
دمادم چکد خون ز افسانه‌اشکند تیغ، معماری خانه‌اش
زبانش کند کار پا در دهنکه پیوسته در راه گوید سخن
ز رفتار گرمش تن افروختهز گرمیش تا نقش پا سوخته
نهاده‌ست سر بر خط حرف دینبه یک دست زنّار در آستین
ازان است بی قدر این ارجمندکه مصحف‌نویس است و زنّاربند
ز همت سرشته چنان پیکرشکه درمانده گردون به خرج سرش
سخن‌آفرینی‌ست در انجمنکه از نقش پایی نگارد سخن
ز نشتر زدن‌های اهل زمانرگش جسته چون شمع در استخوان
به جادوگری شایدش طاق گفتکه سر می‌کند راه با پای جفت
زبان را به افسون چنان کرده راستکه گر پای خوانی سرش را، رواست
چه نازک نهالی که چون مهوشانخرامد به ره، زلف در پاکشان
فرو ناور سر به کس جز کتابکشد عالمی را به پای حساب
گرفته زبانی که دید ای شگفتکه حرف از زبانش جهانی گرفت
همین بس بود افتخار قلمکه مدح شهنشاه سازد رقم
پناه امم، پادشاه انامخدیو جهان، کعبه خاص و عام
برازنده دولت جاوداندُر بحر اقبال، شاه جهان
محیط کرامت، جهان شرفزمین درش آسمان شرف