بخش ۲۱
سزد گر به مهرش کند دل هوسبه ماهی که رویش تو دیدیّ و بس
به صد دل توان ناز چشمی خریدکه تا چشم بگشاد، روی تو دید
برو فرش کن چون صدف، خانهایکه شمعش ندیدهست پروانهای
چراغی که جای دگر برفروختنشاید به خلوتگه خویش سوخت
عروسی که بودهست همسر به غیرتو را سرنوشتش نباشد به خیر
***
بر آن مرد، چون زن بباید گریستکه عمری به فرمان زن کرد زیست
ز همخوابه بد حذر کن، حذرمبر عمر با خار چون گل، بهسر
به گردن رسن حلقه در پای داربه از دست بانوی ناسازگار
زنانند در حیله چون رهزنانمباشید غافل ز مکر زنان
اگر زن به فرمان نباشد تو رادر آغوش به، جای زن، اژدها
نری چون کند مایهای در قطاربنه ساربان دوش گو، زیر بار
زبردست داماد شد چون عروسبنه بیضه چون ماکیان، گو خروس
مکن مادگی مرد گو آنقدرکه دانند طفلان ز مادر، پدر
خر ماده هرجا عوانی کندنرش چون دگر پهلوانی کند؟
به صد شوق مرگ از خدا خواستنبه از جفت ناپارسا خواستن
زنان را رخ از پرده یک سو منهکه رازست زن، راز در پرده به
چو زن راز شد، مرد به رازدارمکن راز خود پیش کس آشکار
ندارد زن از رازپوشی خبربود، زان که دانی، دهن بازتر
زن آن به که ناآشکارا بودبلی، راز ننهفته رسوا بود
زنان را برد عفّت، آراستنچو عفّت نباشد، کمِ خواستن
چو راضی به هر هفت زن گشت شویبه هفت آب، گو دست از وی بشوی
زنان را دهد پارسایی صفابود زن به از مرد ناپارسا
دل از مرد ناپارسا خون بودزن افتد چو ناپارسا، چون بود؟
ازان زن حکایت پسندیده استکه جز حرف ناموس نشنیده است
مده راه در خانه بیگانه راوگرنه سرا نام کن خانه را
چرا بهر ناموس افسوس نیستکه دین نیست آن را که ناموس نیست
بود مرگ بهتر بسی زان حیاتکه در حفظ ناموس نبود ثبات
کسی را که ناموس دین داشت پاسچو مردان ز مردان نباشد هراس
به ناموس اجل گر زند بر تو چنگبه از زندگانیّ بی نام و ننگ
بس است این سخن هرچه شد بیش و کمکه چون غنچه، دلها برآمد به هم
عروسی چه لازم بود خواستنکه از صحبتش بایدت کاستن
مدار از زنان سیم و گوهر دریغوگر بعد ازان بد کند، دست و تیغ
من این گفتگو، کردم از سادگیوگرنه بهشت است آزادگی
***
کسی در تجرد کمر بست چستکه دست از زن و مال و فرزند شست
ز تنهانشینی مکن اجتنابکه تنها بود نقطه انتخاب
به راه از رفیق بد اندیشه کنچو خورشید، تنهاروی پیشه کن
در آتش اگر فرد سازی وطنبه از مجمع خلق در انجمن
ز جوش رفیقان بود ضعف حالچو شد فرد، قوت پذیرد نهال
بدان ره که رفتند مردان مردتوانی شدن، گر شوی فردِ فرد
تو خود عاقلی، جا در آنجا خوش استکه یک لحظه بیخود توانی نشست
تعلق نیرزد به گفت و شنیدمسیح از تجرد به گردون رسید
مشو جز خدا با کسی همنشینهمین است معراج خلوت، همین
ز تنها شدن گو مکن شکوه کسپی جمع کونین، یک فرد بس
تجرد اگر نیست محض صوابچرا فرد طالع شود آفتاب؟
ز تنها شدن هم نیم بیهراسکه جمع است خلوتنشین را حواس
به دنیا که گفتت که آلوده باش؟برو گوشهای گیر و آسوده باش
رواج فلک از رواج تو نیستمدار جهان بر نتاج تو نیست
سرانجام ازین خاکدان رفتنستچه حاجت به ناگفتن و گفتن است
چو زین راه، آزاده باید شدنعیال عیالت چه باید شدن؟
***
چه گلبن سحرگاه گلگل شکفتندانم شنیدی که بلبل چه گفت
کهای روشنیبخش چشم چمننبینی به رحمت چرا سوی من
مرا در ره عشق سر زیر سنگتو را میکشد در بغل خار، تنگ
مرا برده شوق تو در باغ، هوشتو در سیر بازار با گلفروش
من افتاده در پای گلبن ز پایتو را بر سر دست و دستار، جای
مرا صحبت خار شد سرنوشتز تو جیب و دامان گلچین بهشت
شوی با کسی دمبهدم همنفسندانی چرا عاشق از بوالهوس
ز غم خون، دل غیرتاندیش منتو خندان به روی صبا پیش من
تو را مشتری گر بود بیشمارولی نیست چون من، یکی از هزار
من از عشق، با خار همآشیانتو در دست اینیّ و دستار آن
من افتاده از عشق، مست و خرابتو بر روی هر خس فشانی گلاب
صبا را تو کردی دلیر اینقدروگرنه چرا شد چنین پردهدر؟
در اول، صبا از تو رو یافتهدر آخر ازان پنجهات تافته
صبا میبرد کوبهکو بوی اوز بس غنچه خندید بر روی او
ز خار و صبا هر دو بردار دستکه اینت جگر خست و آنت شکست
مرا آشیانیست در باغ و بسبه یک مشت پر، مانده یک مشت خس
تو با هر سر خار، داری سریبه هر خس، همآغوش و همبستری
دو روز دگر، از ملاقاتِ بادوفای منت خواهد آمد به یاد
ازین گفتگو، گل شد آشفتهحالبه بلبل چنین گفت کای هرزه نال
کند صبر در هیچ بوم و بری؟چو من آتش، از چون تو خاکستری
دو گفتی، یکی بشنو ای هرزهکیشچرا عاشقی پیش آواز خویش
ز شور تو بر باد شد خرمنمخدا را تویی بیوفا یا منم؟
کنی میل هردم ز شاخی به شاخهوا و هوس راست میدان فراخ
به صد دست، من گرچه گردیدهامهوسپیشهای چون تو کم دیدهام
مرا طعنهکش کردی ای دلخراشکه سر برنمیکردم از شاخ، کاش
گرفتم که معشوق بازاریامخود آخر نه درخورد این خواریام
نداری چو من دفتر ساده پیشکه نازی به تحریر آواز خویش
نشد تهمتآلوده کالای منز دامان پاک است اجزای من
درین تنگنا با دل پر ز خونشوم غنچه وز شاخ آیم برون
ز ویرانیام چون شد آباد، باغمرا آستین زد صبا بر چراغ
مرا باغبان چید از بوستانبه جوری که خون شد دل دوستان
صبا چشم زد رنگ و بوی مرابه آتش گرفت آبروی مرا
به من قطرهای آبرو چون نهشتز آتش برآورد و با گل سرشت
برآیی اگر گرد این نُه چمننیابی ستمدیدهای همچو من
تو آزادی از قید افروختنکه خاکسترست ایمن از سوختن
***
نمی در دل شب ز مژگان برآرچو اشکت شد الماس، از کان برآر
به ساغر ز مینا می رشک ریزجگر خون کن و اشک بر اشک ریز
شناسنده بحر و بر نیستیگر از دیده خشک، تر نیستی
تر و خشک از عالمی دیگرستکه چشمت بود خشک و دامن تر است
ببند از رگ گریه بر دیده آبخجل شو ز دریا که گردد سراب
سرشکت کریم است و دامن گداچرا بخل در آب دریا، چرا؟
چه افسانهای بیغمی گفته استکه اشکت چنین در جگر خفته است
شود رقّت قلب چون جلوهگربه از صد لب خشک، یک چشم تر
به گِل دیده را گر نینباشتیبگو تخم اشکی کجا کاشتی؟
ز دل نالهای صبحگاهی بکشاگر نیستی مرده، آهی بکش
***
مرا بر دل از داغ صد گل شکفتز حرفی که با غنچهای لاله گفت
که چون میکنی خنده بی داغ دل؟خجل نیستی زین شکفتن، خجل؟