گنج

بخش ۲۰

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۱ بیت
ز بد توبه امروز باشد صوابوگرنه چه سود از پل آن سوی آب
به زشتی کشی عالمی را به پیشندانسته‌ای قبح کردار خویش
چنان کن که چون پرده افتد ز کارنباشی ز فعل نهان، شرمسار
به باطل به سر رفت پنجاه و شستندانم کی از پای خواهی نشست
هوس را به پیری ز خاطر برآرکه افسوس پیران نیاید به کار
ز کافور داری طمع، بوی مشکنچیند کسی میوه از شاخ خشک
به پیری مکن ساز عیش اختیارچه سود از شکوفه‌ست بعد از بهار؟
در آن فصل لازم بود ترک عیشکه برگ خزانش بود برگ عیش
ز حرصت چه امّید روز بهی‌ست؟که پیمانه پر گشت و چشمت تهی‌ست
حیات دوباره‌ست بی‌اشتباهگنهکار را بازگشت از گناه
به عصیان به سر رفت عمر درازبیا تا در توبه باز است، باز
ز موی بتان، طاق گردن چرا؟چرا سبحه زنّار کردن، چرا؟
مزن دست بر گیسوی تابناککه ناگاه از تب نگردی هلاک
چو وسمه منه دل بر ابروی یارپرستار گیسو مشو شانه‌وار
مرو از پی چشم خوبان دلیرکه آن آهوان راست چنگال شیر
منه دل به خوبان چین و چگلکه بر موی چینی نبندند دل
مده دل به این تنگ‌چشمان ترکچو یعقوب مسپار یوسف به گرگ
ندارد گل آرزو رنگ و بوبه آب قناعت بشو دست ازو
بیا ساقی آن پیر روشن‌ضمیرکه در کنج میخانه گردید پیر
به من ده که روشن‌ضمیرم کندبه میخانه عشق، پیرم کند
***
شنیدم که پیری ز اهل حجازسخن کرد سر با جوانی به راز
که چون غنچه در خون دل خفته‌امچو سنبل پریشان و آشفته‌ام
گره یافته دست بر رشته‌امبرون رفته از دست، سررشته‌ام
سوی چاره‌ای شو مرا رهنمونکه در دست دشمن زبونم، زبون
کند مور اگر پنجه در پنجه‌امبه نیروی طالع کند رنجه‌ام
جوان از ملامت گرفتش به تیرکه ای چون کمان، شاخ بشکسته پیر
گوارنده شو، تا به هر شهر و کویرود با بد و نیک، آبت به جوی
به آتش طریق مدارا خوش استشرر خفته در سنگ خارا خوش است
بر احوال خود ای فلان خون گریکه ناپخته‌ای، گرچه خاکستری
نخواهی گزی پشت دست فسوسچو دستی نیاری بریدن، ببوس
ندانی مگر آنکه ارباب دیدببوسند دستی که نتوان برید
به نرمی نکردی اگر دوستشچو فرصت درآمد، بکَن پوستش
چو از چشمه‌سار مدارا نه‌ایاگر آب خضری، گوارا نه‌ای
***
دم نقد، خوش بگذران وقت خویشوگرنه چه سود از خوشی‌های پیش
دل از عیش پیش آنکه خرسند کردگل چیده، بر شاخ پیوند کرد
به هر حرف از دوست‌داران مرنجمده مفت از دست، یابی چو گنج
کجا این مثل در خور گفتگوست:ز صد گنج بهتر بود نیم دوست
به اندازه باش ای پسر گرم‌خونکه دوزخ بود، گرمی از حد برون
به احباب در سردمهری مکوشکجا دیگ افسرده آید به جوش؟
به گرمی هم از حد نباید گذشتبود گرمی آتش، چو از حد گذشت
نشیند اگر دوست با دشمنتز آتش بود در امان خرمنت
چه گرمی، چه سردی درین آب و گلبه جمعیت ضد شود معتدل
بر آن دوست گر نیست این اعتبارچنان دوستی را به دشمن سپار
مده دامن دوستداران ز دستکه بهتر بود دوست از هرچه هست
مکن صحبت نارسایان هوسکه دردسر آرد، می نیم‌رس
می از شور خود گشته سر کنگبینتو می‌نامی‌اش می، نمک دارد این
به اندازه به، دانش آموختنبود اختر پختگی، سوختن
مرا صحبت پختگان خام کردمی کهنه رسوای ایّام کرد
ز خامی مجو صحبت اهل دردکسی دانه خام خرمن نکرد
به خامی مکن تیغ عشق التماسرسد خوشه بعد از رسیدن به داس
تو را چون کشد دل به شرب مدام؟که ردکرده شیشه نوشی ز جام
چو بیگانه همراز باشد، چه خویشکسی را مدان محرم راز خویش
به هر گوش راز صدف را سری‌ستکه مانند غوّاصش افشاگری‌ست
چو خواهی شود راز در پرده گمز صاف قدح به بود لای خم
به گفتن مدر پرده ساز دلزبان را مدان محرم راز دل
تو چون راز خود را نداری نهانمجو چشم پوشیدن از دیگران
ز افشاگری‌های باد صبافتد غنچه را راز دل بر ملا
در راز، بر تیره‌دل باز نیستز زنگ آینه محرم راز نیست
***
منه پای بی‌همسری در سرایکه را فرد بودن سزد جز خدای؟
ز یکتا شدن گو مزن لاف، کسیکی در دو عالم خدای است و بس
نبودی چو پرگار را سر دو شقکجا بر خطش سر نهادی ورق؟
تمام از دو لب گر نبودی دهنکجا یافتی ربط با هم، سخن؟
ز یک دست، آواز ناید به‌درکند کار مقراض، کی بی دو سر؟
ندارد گزیر از دویی هیچ‌کسبنای جهان بر دو حرف است و بس
گرت فرد می‌خواست صورت‌نگارز رویت نکردی دو چشم آشکار
که را نسل بی جفت آید به چنگ؟نبیند کسی آرد جز با دو سنگ
چو همسر بود در سرا ناگزیرز پیران تو نیز ای جوان پند گیر
برو جفت دوشیزه کش در بغلکه ناخوش بود معنی مبتذل
ز مستوره‌ای اجتناب، اجتنابکه پیش از تو، شو دیده باشد به خواب
چه بندی به خاک کهن آب جو؟زمین، نو گرفت آورد بر نکو
بر آیینه‌ای حیف باشد نگاهکه افسرده‌ای تیره کردش به آه
کجا یابد آن شمع افروختهکه نیمیش جای دگر سوخته
چه دانی که چندست یا چون، زرشز گنجی که نگشوده‌ای خود درش
زنی را که شو دیده باشد به خواببشو دست و دل زو نخفته، چو آب
کجا طبع قدسی‌منش را سری‌ستبه سیبی که دندان‌زد دیگری‌ست
بهی را که یک بار مستی گزیدبجز مست دیگر نخواهد مزید
نخورد آن غذا هیچ تن‌پروریکه یک بار کردش غذا دیگری
میالاس انگشت ای بوالهوسبه شهدی که خورده به بال مگس
دُر سفته، نزدیک اهل تمیزچو ناسفته گوهر نباشد عزیز
مکن گل ز دامان گلچین هوسگل آن است کز شاخ چینیّ و بس
امید تمتّع بباید بریدازان نار پستان که دستش رسید
چو خواهی بود باده چون شیر، پاکچو طفلان دهن نه به پستان تاک
بهی را که دندان دیگر مزیدبود گر لب حور، نتوان گزید
طبیعت کند زان عروس اجتنابکه داماد دیگر کشیدش نقاب
چو صیدی خورد تیر، جای دگرمکن طعمه زان صید، گو شیر نر
سفالی که شد کهنه، گردش مگردکه از کوزه نو خورند آب سرد
ازان آب به، تشنگیّ و سرابچو از کوزه نو خورد غیر، آب
برو کوزه نم‌کشیده مخرنبسته‌ست دکان خود، کوزه‌گر
بر آن زن پلارک پسندیده استکه پیش از تو روی کسی دیده است
منه پا بدان خوان که دستش رسیدمنوش آب حیوان که خضرش چشید
چو غوّاص برداشت مهر از صدفچه دانی که شد چند گوهر تلف
پی سایه در پای سروی مخوابکه تابیده روزی بر آن، آفتاب
خوش آن‌کس که مژگان به هم بافتهز مهری که بر دیگری تافته
مزن دست در زلف آن خوب‌رویکه پیش از تو زلفش گرفته‌ست شوی
ازان غنچه به، زخم خارت به دستکه دست دگر چیدش و دسته بست
برو دست از خون آن زن بشویکه با دیگری رفته آبش به جوی
به آن برگ گل دار پیمان درستکه چو غنچه، گویی ز جیب تو رُست
به آن سرو، آغوش باید گشادکه ... بر کنار تو زاد