گنج

بخش ۱۹

نه در دیده نور و نه در دل حضوربود پیر افتاده را خانه گور
به پیری مدار از جوانی امیدنگردد سیه باز، موی سفید
ز رنگ طبیعی مکن اجتنابنشاید جوان شد به موی خضاب
سفیدی مو شد به پیری نصیبشکوفه پس از میوه باشد غریب
تو را گشت سنبل به نسرین بدلنچیدی گل از باغ حسن عمل
مسازش عوض، شد چو دندان تلفکجا می‌کند کار گوهر، صدف؟
ز پیری چو افتاد بر چهره چینبه خود از جوانی بساطی مچین
بر آن پیر خندد اجل دم‌به‌دمکه گیرد خم زلف با پشت خم
به هنگام پیری مکن ساز و برگکه آغاز پیری‌ست انجام مرگ
به درمان، جوان را بود احتیاجشود درد پیری به مردن علاج
به پیری مکن زندگانی هوسجوانی بود زندگانی و بس
دریغا که عهد جوانی گذشتجوانی مگو، زندگانی گذشت
ز پیران شعار جوانی مجویچو پژمرده شد گل، چه رنگ و چه بوی
مزن پیر از ضعف گو پیچ و تابشود زرد، وقت غروب آفتاب
ز پیران رطوبت مجو در دماغکه بی‌ روغن، افسرده باشد چراغ
مکن پیر گو دعوی سرکشیز خاکستر آید کجا آتشی؟
برو خنده بر ضعف پیران مزنتو هم ای جوان، پیر خواهی شدن
بود پیر، افتاده روزگاربر افتادگان پا مزن زینهار
چنان قطع شد از جوانی امیدکه چون زال، مو روید از تن سفید
مکن از حنا موی خود رنگ بستجوانی به نیرنگ ناید به دست
سفید و سیاه از تو گردد به خشمکه با ظلمت موی، شد نور چشم
مرا کرده پیری چنان ناامیدکه پیش جوانان نگردم سفید
چو صبح آن که مهرش بود بر اثرجوان خیزد از خواب پیرانه‌سر
شکست آنچنان مو سفیدی پرمکه از بیم، سودا پرید از سرم
جهان را چه دستی‌ست در شستشویکه بی آب شوید سیاهی ز موی
به پیری ز طفلی شدم هم‌عنانندانم جوانی چه شد در میان
به طفلی مرا کس به مکتب ندادکه روشن کنم خود به پیری سواد
سوی مشک من برد کافور راهیکی شد به چشمم سفید و سیاه
ز موی سفید آنچنانم نفورکه زنگی به چشمم بود به ز حور
هوا از سرم یک سر مو نرفتسیاهی ز مو رفت و از رو نرفت
بشد رنگ مژگان چو موی ذقنجوانی نرفته‌ست از چشم من
بزن دست و پا تا جوانیت هستکه پیر از عصا بسته بر چوب، دست
برو دل به عهد جوانی منهکه ناداده، ایام گوید بده
جوانیت بازی‌ست پر کرده بازجهد از نظر، تا کنی چشم باز
قدت شد ز پیری چو دال ای علیلچه دانی که بر مرگ باشد دلیل
شود چند عینک سپردار چشم؟نظر کن که از دست شد کار چشم
نظر رخت از دیده برچیده رفتز عینک، سپرداری دیده رفت
فلک کاسه زانویت چون شکستپی مومیایی مکن کفچه دست
نشد از عصا پای سست استوارچه کار آید از پای چوبین، چه کار؟
ز پیری‌ست کار جوانی محالکهن نخل، کی بر دهد چون نهال؟
ز پیشانی‌ات تا ذقن چین رسیدچه حاصل ز چینی که مشکش پرید
چو نور از نظر رفت و قوت ز پاچه یاری دهد عینکت یا عصا؟
بود پیش اهل نظر ناگواربه امداد عینک تماشای یار
جوان را ز پیری نباشد خبرز نخل کهن پرس جور تبر
فلک در جوانی به کامت نگشتتو نگذشتی از کام و دوران گذشت
جوانیّ و گرم است هنگامه‌اتچه می‌آوری بر سر نامه‌ات
جوان گرچه سوزد ز حرمان زرولی پیر ازان بیش یابد اثر
چو از بیشه آتش برآرد دمارکند بیشتر در نی خشک، کار
خطا گفتم این، خرده بر من مگیرگدای جوان به ز سلطان پیر
چو قدر جوانی ندانسته‌ایدل خود به شاخ هوس بسته‌ای
خزان‌دیده به داند از رنگ کارکه دارد چه در بار، نخل از بهار
جوانی که با رنج و سستی بودبه از پیری و تندرستی بود
تو را ضعف پیری چو بی‌پا کندعصا زور حرصت دو بالا کند
پر از چین رخ، آیینه مگذار پیشبه سوهان مکن روی آیینه ریش
ز موی سیاه آنکه چیند سفیدکند ناامیدی جدا از امید
شدی پیر و دل از هوس کوبه‌کویمگر بر دلت ریخت ظلمت ز موی؟
زنی نامه خویش اگر بر کلاهکند باز موی سرت را سیاه
گرانی ز سر منتقل شد به گوشسبک شد سراپا، نیاسود دوش
ز خاک تو دوران به فکر سبوتو در استخوان‌بندی آرزو
قدت گشت چوگان گوی عصاهمان ذوق بازیت مانده به جا
ز پیری چو ایام پشتت شکستبه بازی، عصا نیزه دادت به دست
تنت گر ضعیف، آرزویت قوی‌ستکهن مرد را، حرص، رو در نوی‌ست
تن آزاده و دل گرفتار حرصبه این ضعف، چون می‌کشی بار حرص؟
دمادم اجل شحنه‌وارت به زورکشان می‌برد تا به زندان گور
رخ از چین پر از زخم شمشیر مرگمچین بر سر یکدگر ساز و برگ
اذانی نگفتی و صبحت دمیدبکش قامتی، زان که قامت خمید
اجل خشت زیر سرت داده سازتو بر نازبالش نهی سر به ناز
چو در خاک، آخر فروکش کنیبرای که ایوان منقّش کنی؟
بود خوابگاه تو در زیر خاکبه مژگان چرا می‌کنی خانه پاک؟
کند عاقبت منتهی ساز و برگجوانی به پیریّ و پیری به مرگ
یکی در حق عمر خوش گفته استکه رفته‌ست، تا گفته‌ای رفته است
چنان عمر دارد به رفتن شتابکه پیریش سبقت کند بر شباب
درین بوستان، گر کهن گر نواندبه رنگ گل آیند و چون بو روند
ز حورت چه حاصل به موی چو شیرکه باریک زنگی گریزد ز پیر
مشو غرّه، گر مادر روزگاردو روزی به مهرت کشد در کنار
که شیری که کردت به طفلی به کامبه پیری برآرد چو موی از مسام
سیاهی ز مویم فلک شُست چُستولی سرنوشت بدم را نشست
ز دلقی که شد تار و پودش کهننشاید امید نوی داشتن
چو ناچار باید ازین دار رفتخوش آن‌کس که این ره به هنجار رفت
فلک در جوانی حساب از تو داشتز پیری، ولی بر سرت پنبه کاشت
بنا کرده دوران به عزم سفرز مو، سایبان سفیدت به سر
مجو پنبه داغ سودا ز کسز موی سرت پنبه داغ، بس
گذارد چو در تیرگی بخت روبرد اندک‌اندک سیاهی ز مو
دل از شب به یک دم شود ناامیدشود گرچه صبح اندک‌اندک سفید
سیاهیّ مو، ماند بسیار کمکه دیده‌ست زاغی چنین زودرَم؟
شده خدمن ریش، جو گندمتجوی شرم چون نیست از مردمت؟
چرا جوفروشیّ و گندم‌نمای؟ز خلق ار نترسی، بترس از خدای
مسم بود از صحبت او طلاکجا شد عیار جوانی، کجا؟
قد از ضعف پیری شده چون کمانهمین پوستی مانده بر استخوان
مکن تا ز دستت برآید، چنانکه خود پیر باشیّ و حرصت جوان
دل خویش را از هوس پاک کنطمع را ز خود پیش در خاک کن
سر ره دگر بر که گیری به دشت؟که چون سیل عهد جوانی گذشت؟
به دوران ما رفت دور شبابتو گویی که بود آبروی حباب
بدن را نماند به جا آبروقوی چون شود ضعف پیری بر او
دم از عجز پیری چرا می‌زنی؟که بی دست و پا، دست و پا می‌زنی
مزن دم ز زور قدیمی، مزنکه از بادی افتد درخت کهن
کسی را کند گر اجل دستگیرازان به، که پیریش سازد اسیر
به دندان چو شد رخنه‌افکن قضادرآید ازان رخنه ضعف قوا
شدی پیر و انداز می می‌کنینگویی ز می توبه کی می‌کنی
سری در جوانی به طاعت برآرکه افسوس پیری نیاید به کار