گنج

بخش ۲۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
اگر چشم چشم است، نمناک بهوگر نم ندارد، پر از خاک به
... به گوش تو خواهد رسیدکه چشمت ز خشکی چه خواهد کشید
گر از گریه عزت ندارد سحابکشندش چرا بر رخ آفتاب؟
نگردد مه و سال، تر دیده‌اتمگر خشکسالی‌ست در دیده‌ات؟
چو عفو خداوند دانسته‌ایلب عذرخواهی چرا بسته‌ای
شبی را چو مه زنده گر داشتیدگر روز را مرده انگاشتی
به درگاه حق، روززاریت کو؟نه‌ای مرده، شب‌زنده‌داریت کو؟
محال است بی گریه تاثیر آهکه بی گل نچسبد به دیوار، کاه
***
گلی زین حدیثم گریبان دریدکه با بلبلی گفت و دم درکشید
به بی‌دردی خود چه درمان کنی؟که بی سینه چاک، افغان کنی؟
***
درین انجمن، آن شود تیره‌روکه بالانشینی کند آرزو
سیاهی چو خود بر نگین یافت دستسیه‌رو شود آنکه بالا نشست
شود در سر نام، والامقامچه شد گر بود بر نگین پشت بام؟
گر از صدر مجلس کشم پای خویشندارم سر شکوه از جای خویش
بود ترک مقصود، مقصود منزیان است سرمایه سود من
رسیدم به کام و گذشتم ازانخدنگ من آزاد جست از کمان
ندارم سر سجده هیچ‌کسسجودم همین در نماز است و بس
چه شد گر فلک راست جوشن به برکند تیر آهم ز جوشن گذر
ز گیتی مپندار این سخت و سستجهان بر تو تنگ از دل تنگ توست
نکرده تو را دشمنی دستگیربه دست تمنای خویشی اسیر
زبان تو چون شمع، سرکش بودازان جسم زارت در آتش بود
چو کردی بدی، از بد ایمن مباشکه رجعت کند فعل بد بی تلاش
نیفتاده غیری به دنبال توبه گرد تو می‌گردد افعال تو
چه شد گر مکافات بینی بسیچو خود کرده‌ای بد، منال از کسی
نگه‌دار دم، تا نگردی خرابز پاس نفس زنده باشد حباب
نبندد به قصد تو شمشیر، کسزبان تو خصمیت را تیغ بس
زبان در خموشی چو رام تو شدطرب کن که دشمن به کام تو شد
ز بد ایمنی، گر نه‌ای بدرساننبیند بدی، نیک‌خواه کسان
همینت بس از طالع ارجمندکه نام تو گردد به نیکی بلند
به خلق خوش آزاده را بنده کنبه احسانش از خویش شرمنده کن
زبان خوش و خلق خوش بر به کاروزین هر دو خوش بگذران روزگار
***
شنیدم ز هم‌درد فرزانه‌ایکه از شعله پرسید دیوانه‌ای
که آموختی از که این اضطراب؟به پاسخ چنین شعله دادش جواب
که این بی‌خودی‌ها که اندوختمز پروانه خویش آموختم
***
مینداز بر بام غیبت کمنددر غیبت خلق بر خود ببند
نگردد حضورت ز غیبت زیادکه خود، بستگی آورد این گشاد
ز غیبت درین عالم آب و گلزبان تو سود و نیاسود دل
بداندیشگی را نه‌ای پاسبانچرا داری‌اش در دل خود نهان؟
به درمان ز هر درد یابی نجاتچه درمان کنی با تقاضای ذات
به باطن بدیّ و به ظاهر نکودرون را ندادی چرا شستشو؟
بدی را ز نیکی گزیدی چنانکه آن ورد لب باشد، این بر زبان
ز عیب هجاگو، زبان قاصرستهجا لکه پیسی شاعرست
ز زخم زبان می‌خوری نان، دریغگشاید ره رزق جراح، تیغ
چو جراح، نان را ز درمان خوریلب زخم دوزی که خود نان خوری
مپز تا توانی تمنای هجوزبان لال بهتر که گویای هجو
تو را نیست چون بر کسی هیچ حقبه هجوش سیه‌رو مشو چون ورق
بود در جهان تا دعا و ثنامگردان زبان را به حرف هجا
مرا در سخن مذهب این است، اینتو گر منکری، راه دیگر گزین
سر خود به مقراض اگر بدرویازان به که موی دماغی شوی
ندارند این عیب‌جویان خبرکه پوشیدن عیب، باشد هنر
مشو خرمن عیب را خوشه‌چینز سر کنده به، دیده عیب‌بین
مگر دیده‌ات ساختند از بلور؟که با اینقدر روشنایی‌ست کور
نیاساید از گفتگوی درشتزبانت گره کرده چون غنچه مشت
دهان تو سوراخ و عقرب زبانمبادا زبان چنین در دهان
به غیر از زبان در دهانت، کجابه سوراخ، عقرب گزد خلق را؟
***
کسانی که چون صبح، ره سر کنندجهان را به آهی مسخر کنند
دعا چون دمیدی مشو ناامیدکه صبح از دمیدن بود روسفید
اثر کرده آه مرا انتخابکه نگذاردش در دل شب به خواب
گروهی که معنی ادا می‌کنندشکایت ز گردون چرا می‌کنند؟
ندانند شیرین‌کلامان مگر؟که بی‌بهره است از نوا نیشکر
درین عالم سفله از دیربازفکندم نظر بر نشیب و فراز
ندیدم دو کس را ز هم بهره‌مندبه جز همت پست و بخت بلند
تاسف چه نشتر به جانم شکستز فطرت‌بلندان کوتاه‌دست
کسی می‌تواند زد از برد، دمکه با خَصلِ بسیار، زد نقش کم
کسی را ز دامان مکن دست سستکه ننشسته نقشش به گیتی درست
اسیرست شادی به زندان غمغریب است در ملک دولت کرم
عجب گر نشیند بر این خاک سستبه جز نقش پا، نقش یک تن درست
چه کرد آنکه دست هنر کرد بازبود پنجه شمع، ساعدگداز
هزیمت چه سود از بلا کوبه‌کوی؟ز مسطر، ورق چین خورد هر دو روی
کسی را که شد ساده‌لوحی شعارچو آیینه صورت‌پذیرست کار
ندارد شکن بر دل ساده دستکه بعد از رقم، بازماند شکست
مخور گول افتادگان زینهارکه در خاکساری دهد زهر، مار
چو زنبور، آلوده گردد به خاکبود نیش او بیشتر صعب‌ناک
فغان ضعیفان به ظاهر نکوستنشاید رگ چنگ در زیر پوست
مکش گو کس از ضعف تن، سر به جیبکه مو نیست در چشم خورشید، عیب
اگر عهد بندی به کس، پاس دارحذر کن ز بدعهدی روزگار
بود خاک عهدی که صورت نبستبه از خون عهدی که بست و شکست
***
در اندیشه دوشم به خاطر رسیدکه می‌گفت روزی به پیری، مرید
که ای مهبط فیض و نور خدایمرا مرشد و رهبر و رهنمای
ز قالت همه وجد، اهل جهانز حال تو در چرخ هفت آسمان
ز همت نگون، کاسه‌ات چون حبابچو موج است سجاده‌ات روی آب
همه ذکر یزدان بود فکر توفلک حلقه در گوش از ذکر تو
بود عذر جرم صغیر و کبیرز نقش حصیر تو صورت‌پذیر
عیان بر ضمیر تو اسرار غیبمرا آگهی بخش از کار غیب
ز انجام عالم خبر ده مرامی از جام تحقیق درده مرا
جوان را، خردمند، پیرانه گفتکه بر ما عیان نیست راز نهفت
تو سرّ مگو، هیچ از من مپرسچو از جان خبر پرسی، از تن مپرس
منم کالبد، جان من دیگری‌ستازو پرس، با پرسشت گر سری‌ست
چه پرسی ز من غیب اگر عاقلی؟ز لایعلم الغیب چون غافلی؟
درین کارگه، غیر پروردگارخبر نیست کس را ز انجام کار
رسول خدا هم نگفت از نهفتکه سرّ مگو، در نیاید به گفت
سخن بعد ازین بی‌تامل مکنشریک خدایم تعقل مکن
غلط کرده‌ای، توبه کن زین سوالشریک خداوند باشد محال
گذاری کلام خدا و رسولکنی گفته بوالفضولان قبول