بخش ۱۶
چو همت ز هر قید آزاده باشبشو دفتر خواهش و ساده باش
چه بهتر ز عمر طمع کوتهیچراغ امل به ز روغن تهی
نخودوار در دیگ هرکس مجوشکفن پوش و تشریف مردم مپوش
به یک خرقه عمری چو گل بگذرانمده تن به دیبای این سروران
طلبکار اطلس چو پوشد پلاسز حق میکند شکوهای در لباس
غنی در دو عالم همان است و بسکه غیر از خدا نیست محتاج کس
به خون جگر بگذرد تا معاشمکن بر سر خوان مردم تلاش
چو کشتی پذیرفت شبنم ز ابرنشاید گذشت از کنارش به بحر
چنین دادهاند اهل همت قرارکه عاشق نگیرد سر زلف یار
درختی که از بار نگرفت برنیاید ز بیداد، سنگش به سر
گلی کز بهارست منتپذیرمبین و مچین و مبوی و مگیر
ز خواهش چنان گشتهام بینیازکه شرم آیدم از دعا در نماز
چنان با تهی چشمیام زود خشمکه نرگس ز خاکم دمد سیر چشم
دلم از قناعت خوش آسوده استنگاهم به حسرت نیالوده است
به حرف طلب، آشنا نیستمشه ملک فقرم، گدا نیستم
به دست قناعت فشردم گلوبه درد شکم گو بمیر آرزو
چراغ تجرد برافروختمبسوز ای تعلق که وا سوختم
نمیگردم از خلق منتپذیرزبانش بگیرد که گوید بگیر!
حدیث کریمان رها کن، رهاکه گوید ز حاتم به غیر از گدا؟
***
یک ممسکی را به بخشش ستودکه ای برتر از معن و حاتم به جود
نشاندند گل گرچه ایشان به باغز بذل تو چون لاله داغند و داغ
به یکتاییات در کرم نیست کسسخاوت همین بر تو ختم است و بس
نماند به دست تو ابر مطیرکه در بینظیری نداری نظیر
به جایی که بذل تو بگشاد دستبه غیر از گدا هرچه خواهند، هست
یکی گفتش ای ساحر نکتهسنجکه در زیر کلک تو خفتهست گنج
لئیمی که در روزنش نیست دودبه خود بد بود از شباهت به جود
اگر باشدش مدحگستر سروشبه از میم مدح است میخش به گوش
چنین گستری مدح این بدسرشتثنای کریمان چه خواهی نوشت؟
ثناگوی گفتش کریم آن کس استکه ناگفتن مدح، مدحش بس است
***
مرا پارهنعلی که بخشد شرارز آیینهای به که گیرد غبار
تعلق هوا دان و برگش هوسبود ترک این هر دو، تجرید و بس
ز ننگ کریمان این کهنهدهشکن چون فلاخن پر از سنگ، به
ز هر قید وارسته شو زینهاربه وارستگی هم تعلق مدار
قناعت کند عزتت را زیادتوقع دهد آبرویت به باد
ز نخل طمع برنخورد آنکه کشتطمع پخته و خام زشت است، زشت
ز باغ توکل گلی چیدهامکه چون غنچه بر خویش بالیدهام
زند تاب خورشید فقرم صلانیَم مایهپرورد بال هما
نیفکندهام از طمع سر به پیشزنم از که لاف ار نلافم ز خویش؟
گرفتن تمام آفت جان بودازان دزد نگرفته سلطان بود
بس از ناگرفتن همین حاصلمکه با صد جهان غم، نگیرد دلم
ازان ناکس این خاکدان باد پاککه گیرد پس از مرگ، دامان خاک
چو بدمستی آز با هرکس استمرا نشئه ناگرفتن بس است
هلال از توکل نهد کج کلاهشود روی بدر از گرفتن سیاه
نیَم با گرفتن چنان کینه کیشکه گیرم در افتادگی دست خویش
مکن تختهبندش چو دستت شکستمده فرصت ناگرفتن ز دست
ز آیینه خاطرم شرمسارکه هرگز نمیگیرد از کس غبار
ندارم ازان شوربختی هوسکه گیرد نمک چشم بسیار کس
کسی را کند پیروی آفتابکه چون صبح، مویش نگیرد خضاب
مسیحا سپارد به من گر نفسنگیرم پی امتحان، نبض کس
چو گل، مرد را بر تن از پوست دلقبود به ز دیبای تشریف خلق
ز مردن همین بازیام کرده ماتکه در حشر باید گرفتن حیات
چنار از هر اندیشه فارغ نشستکه دستش ز گیرایی افشاند دست
مگیر از کسی، گر یکی ور صدستگرفتن اگر بیش اگر کم، بد است
بود با کسی آشنایی حرامکه اهل کرم را شناسد به نام
به خون خیره شد اشک گلگون منکه داند نمیگیردش خون من
به چشمم نهد منّت توتیاغباری که نگرفته باشد هوا
بود تا به خدمت مرا دسترسنگیرم به جز پای خُم، پای کس
رسد دست گیرنده از زر به داغنسوزد، اگر درنگیرد چراغ
چو گیری، بگو بیش یا اندکیستکم و بیش در ناگرفتن یکیست
چو ماه نو از ناگرفتن ببالکه فارغ بود از گرفتن هلال
مریزاد دستی که پیش امیربه وقت گرفتن بود شانهگیر
چنان کرده نگرفتنم هوشیارکه ساغر نگیرم ز کس در خمار
گرفتن سراپا ملامت بودسر ناگرفتن سلامت بود!
دو عالم گرفتن نیرزد به هیچسر از ناگرفتن چو مردان مپیچ
فروغی ندارد چراغ طلبمسوز آرزو گو دماغ طلب
مرا حرف صلح است ازان دلپذیرکه در جنگ باشد بگیرابگیر
به فتوای همت ز برنا و پیربود نکتهدان بهتر از نکتهگیر
ز خواهش بود مرد را کاستنکه بی کاستن کم بود خواستن
جوانی مده گو به من چرخ، بازکه شادم به پیری و عجز و نیاز
اگر استخوانم شود توتیاز صرصر نگیرد غبارم هوا
ز مغزی نباشد تهی هیچ پوستمن و مهر دشمن که نگرفته دوست
ندارم جز این تیرگی با سپهرکه ماهش چرا نور گیرد ز مهر
درم، خوار ازان شد به چشم کرمکه از سکه گیرد روایی درم
چه خوش گفته است آن خردمند پیرکه مجنون شو اما سر خود مگیر
شد از بر گرفتن نگون شاخسارنیاسود نخلی که بگرفت بار
چو شمع آتش از دیده افروختنبه از چشم بر دست کس دوختن
به دستی که آید ازان کار گلبه گل چیدن از کس مدارش خجل
چو نرگس کسی را که شرم است کیشندوزد مگر دیده بر دست خویش
ز خوان حیات ار کشی پای، بازبه از دست بر خوان مردم دراز
ز خواهش چو دل را دهی شستشویرود با بد و نیک، آبت به جوی
به داس ار کنی خوشه جان دروازان به که منت کشی نیم جو
ازان زندگی، مرگ بهتر بسیکه منت کشی بهر جان از کسی
اگر شاه منت نهد، ور گدایمکش منت از کس به غیر از خدای
گرانتر بود بر دلم بیگزافجوی بار منت ز صد کوه قاف
کشد اره بر فرق اگر دشمنتبه از منت دوست بر گردنت
غم منت آن کرد با جان مردکه با گردن شمع، آتش نکرد
سبک بهتر آن را ز سر، پیکرشکه دستار منت بود بر سرش
ز منت کشد شیر نر، مادگیز منت نجسته جز آزادگی
به منت برآید گر از چشمه آبشود چشمه قربان موج سراب!
به منت ز خضر آب حیوان مگیردرین آرزو چون سکندر بمیر
ز تن پوست بهتر بود گر کشیکه منت ز تشریف قیصر کشی
به گردن ز سر شمع را منت استز سر، گردنش را ازان زحمت است
خوش آن کس که در کنج ویرانهایندارد به سر منت از خانهای
به صحرا رو و از جنون گیر بهرمکش منت سنگ طفلان شهر
توکل ز صحرانشین یاد گیرکه از شهر و ده نیست منتپذیر
تمنا ز جیحون سوی پل مبرمبر آبروی توکل، مبر
اگر جای آب از سبو خون کشیازان به که منت ز جیحون کشی
کسی را که ره بر توکل بودکفَش بهر سیم روان، پل بود