گنج

بخش ۱۷

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
به منت برآید اگر آفتابهمه عمر را شب شمار و بخواب
دل از درد خواهش تنک می‌شودگرانبار منت سبک می‌شود
ازان پست و پامال شد این‌چنینکه منت‌کش آسمان شد زمین
به رازق نداری مگر اعتقاد؟که منت کشی بهر رزق از عباد
طمع را چنان زن به شمشیر کینکه رنگین نگردد ز خونش زمین
چنان در دل آرزو زن شررکه روزن نیابد ز دودش خبر
حسد را چنان شعله زن در نهادکه خاکسترش گم کند پی ز باد
***
کسی را قدم بر خطایی نرفتکه ناخوانده هرگز به جایی نرفت
چو ناخوانده هرجا رود آفتابرخ از زردی چهره گو برمتاب
ز خواندن ندیدیم ما جز سوادتو ناخوانده‌ای، کس به روزت مباد
چو بالین و بستر کنی خاک و خشتمرو بی طلب، گرچه باشد بهشت
صبا چون نگردد ازین نغمه داغ؟که ناخوانده، بلبل نیاید به باغ
منه روی، ناخوانده در هیچ بابکه گردد ز خواندن، دعا مستجاب
ببین خواندگان را بدین واپسیتو ناخوانده‌ای، چون به جایی رسی؟
***
دلم چون زبان قلم گشته شقز ربط دورویان به هم چون ورق
ازیشان به هر صحبتی کلفتی‌ستدو روبند و بیرو، عجب صحبتی‌ست
چو خون در رگ و ریشه هم دوندکه شاید مزید فسادی شوند
سوی خبث ظاهر توان برد راهخدا دارد از خبث باطن نگاه
به ظاهر شریکند در مال همبه باطن حسد برده بر حال هم
به گرم اختلاطی چو شیر و شکرولی برق در خرمن یکدگر
خورند آنقدر آب بر یاد همکه گردند سیلاب بنیاد هم
چو با هم نوای طرب می‌زنندنوای دگر زیر لب می‌زنند
بود خوش‌ادا گرچه هر مویشانادای دگر دارد ابرویشان
نداده ز کف رشته مکر و فنسر رشته باید چنین داشتن
به هم در نفاق از سخن‌های دورندیده کسی غیبتی در حضور
ازان کس که با او کسی راز گفتز صد عیب، یک عیب نتوان نهفت
به هم آمده راست لیکن خلافبه جو آبشان رفته، اما نه صاف
به هم، عهد این قوم، مست است سختچو پیوند برگ خزان با درخت
اگر پخته گویند اگر کرده خامبه نامحرمی، محرم هم تمام
زبان‌ها ز دل دور و دل از زبانرفیقان صدساله ره در میان
زهی ناتمامان پرداختهکه دیده‌ست انگاره ساخته؟
سخن اینقدرها ازیشان چه سودز تعبیر خواب پریشان چه سود
پلنگی بود سایه این گروهکه دارند پشت از دورنگی به کوه
همه تافته رشته مکر و فنچو سوزن به دوزندگی نیش زن
بلندست در شهر و کو نامشانبلی طشت افتاده از بامشان
نجسته‌ست یک صیدشان از کمندبر اوراق عیبند شیرازه‌بند
چو پیوسته در شستشوی همندچرا دشمن آبروی همند؟
چو ریزند در میزبانی عرقندارند جز عیب هم بر طبق
خبردار از عیب هم موبه‌مویمعاذالله از دشمن دوست‌روی
به خاک از ملاقات زانویشانگل زعفران ریزد از رویشان
کجا این گروه و کجا اتفاقشریکند با هم، ولی در نفاق
بود رنگ کین ظاهر از رویشانکه سرمشق خبث است ابرویشان
همه عیب‌جوی و هنرناشناسازین قوم، حال هنر کن قیاس
همه در جدل با خدا دم‌به‌دمکه چون رزق این بیش، ازان است کم
اگر عیب‌جویی نباشد مرادبه سی سال از هم نیارند یاد
به غفلت ز دل برنیارند دمتمام آگهی، لیک از عیب هم
بود کوه در چشمشان کم ز کاهچو باشد دل دیگری تکیه‌گاه
می مهر، خون در رگ تاکشانحسد را قوی ریشه در خاکشان
چو اورادخوانان پس از هر نماززبان کرده در طعن مردم دراز
بود گرمخون هر سر مویشانولی قحط خون است در رویشان
شب و روز با هم نمک می‌خورندازان تشنه خون یکدیگرند
کشند از پی عیب زاندازه بیشبه هر جا سری، جز گریبان خویش
زبان‌ها یکی کرده با یکدگربه حرفی کزان دل ندارد خبر
به دل گشته خصم مروت همهبه کف تیغ و مشتاق فرصت همه
ز هم گرچه در پرده رسواترندهمان پرده یکدگر می‌درند
چو شیر و شکر عاشق یکدگرولی شیرخون، زهر قاتل شکر
شکستند چون موج در کار همچنین گرم دارند بازار هم
به هم، دست بیعت ازان می‌دهندکه انگشت بر عیب مردم نهند
شمارند تا عیب هم را تمامچه انگشت کز شانه گیرند وام
اگر عیب می‌بود نام هنرکه می‌بود ازین قوم بی‌عیب‌تر؟
نباشند اگر خلق یک جای، بهرسن حلقه گردد، خورد چون گره
اگر پای غیبت رود از میانچو ماهی ندارند گویی زبان
وگر حرف غیبت شود آشکارقطار زبان سرکند شانه‌وار
برآیند هر دم به رنگ دگربه هم صلحشان بهر جنگ دگر
همه فرش در خانه یکدگرز نقش پی یکدگر باخبر
ستانند از هم دوات و قلمکه محضر نویسند بر خون هم
برآرند با هم ز یک جیب سرکه بر هم شمارند دامان تر
هنر چون خس افتاده در دست و پاگل عیب در چشمشان کرده جا
به آزردن یکدگر بیش و کمنشینند چون داغ بر دست هم
ببوسند دست و ببرّند پاکه از هم نباشند یک دم جدا
چو اوراق پاشیده از یکدگرنه بی‌ربط و نه ربطشان در نظر
به دلجویی از هم سخن واکشندولی ریسمان از ته پا کشند
به عقد اخوت به هم داده دستکه بر یوسف آمد ز اخوان شکست
***
پریشان‌دل از دست خویشان مباشچو از تو نباشند ازیشان مباش
ببخش ای فلک بر دل ریش منچه نیشم زنی، چون نه‌ای خویش من
نه یوسف از اخوان مضرّت کشیدکه هرکس خود از خویش دید آنچه دید
ز یار و برادر، که دانی به است؟برادر، اگر یار و یاری‌ده است
اگر هوشمندی، به خویشان منازبلایند خویشان، به ایشان مناز
ندانم گروهی که فهمیده‌اندچرا خویش را خویش نامیده‌اند
ز پیوستن خلق، تجرید بهز پیوند، بر شاخ روید گره
همین بس ز آسیب خویش و تبارکه از خویش آتش برآرد چنار
نهالی که خودرو بود از نخستبرِ نیک ندهد چو از خویش رست
ز تن هرچه روید، نباشد به جایبود چیدن ناخن از دست و پای
پر و بالشان خوانی و بی‌خبرکه خصمند پروانه را بال و پر
مباش ایمن از خویش و پیوند خویشکه دریا خورد لطمه از موج بیش
گهی بی‌خطر کارت افتد به راهکه گیری ز اقرب و عقرب پناه
که جز اقربا نام عیب تو برد؟چو نردیک، از دور نتوان شمرد
حذر کن حذر کآشنا آشناستچو بیگانه عیبت ز بیگانه‌هاست
به کار تو بیگانه را کار نیستبجز خویش در پوستین تو کیست؟
چو دارد ازین نغمه چنگ آگهیکند از رگ خویش، پهلو تهی
رگ و ریشه‌ات گر نباشد چه عار؟که ناخوش بود میوه ریشه‌دار
برآن رگ ضرورست نشتر زدنکه می‌پرورد خون فاسد به تن
رگ خون خویشی پلارک بودکه خود آفت لعل از رگ بود
چه شد زین که پیوند رگ از تن است؟که عیب بزرگت رگ گردن است
نمی‌باید از خویش ایمن نشستکه بر سنگ خارا رگ آرد شکست
ز خویشان، دل خسته ویران بودبلی دشمن کان، رگ کان بود
به ظاهر توان یافت دشمن ز دوستچه دانی بدی‌های رگ زیر پوست