بخش ۱۵
ز حرمان کشکاب جو دم زنیمدل از هجر گندم، چو گندم دو نیم
***
طریق ادب را نکو پاس دارکه نخل ادب، دولت آرد به بار
تواضع به رفعت رساند نصببود جوهر ذات دولت، ادب
چو ابرو شود در تواضع دو تاز عزت کند بر سر دیده جا
تواضع ز رفعت کند آگهتادب سوی دولت نماید رهت
ادب با تواضع چو گردد قرینسرت را رساند به چرخ برین
چو طی طریق ادب داد دستز نقش پیات نقش دولت نشست
تو را گر ادب باشد آموزگاربه دولت رسی در سرانجام کار
ادب نور آیینه دولت استادب نقد گنجینه دولت است
بزرگان که شایسته افسرندنهال ادب را به جان پرورند
ادب با تواضع چو گردد یکیدگر در بزرگی نماند شکی
چو گردد به دولت ادب همنشینز در آید اقبال و بوسد زمین
کسی را که دولت بود راهبربه پای تواضع کند راه، سر
به تسلیم دشمن شود دوستتچو افتی، نیفتند در پوستت
پس از شعله اخگر منادی ده استکه از سرکشی، خاکساری به است
تواضع ندارد کسی را زیانبه دوش از خمیدن کند جا کمان
به عبرت نظر کن به چرخ برینکه شد از تواضع بلند اینچنین
ز تعظیم تا شد مه نو دو تاچو ابرو کند بر سر دیده جا
بدن در گداز از غرور سرستدلیلش خود از شمع روشنترست
به نرگس نگر کز سرافکندگیدهد چشم یارش خط بندگی
بر دولت آرد نهال ادببود اوج دولت، کمال ادب
ادب جزو فضل است و نبود عجبکه ناقص بود فاضل بیادب
نکو داند آن کس که دانشورستکه چوب ادب به ز لوح زرست
ادب چون کشد پای خویش از میانز هم بگسلد انتظام جهان
ادب را مگو بنده دولت استادب آفریننده دولت است
ادب بر سر علم و فضل است تاجادب میکند بیادب را علاج
چو نرگس فکند از ادب سر به پیشتو سازیش همچشم معشوق خویش
ز پروانه این نکته آموختمکه از ترک پاس ادب سوختم
نباشد نهان پیش اهل تمیزکه یوسف به مصر از ادب شد عزیز
ز منزل که و مه رود بر کراننباشد چو پای ادب در میان
نگیرد خردمند ازان کس شمارکه لوح ادب نبودش در کنار
دل از کودک بیادب خون شودبزرگی که شد بیادب، چون شود؟
بود بیادب درخور سوختنز پروانه میباید آموختن
ز هر علم، علم ادب بهترستنگویی که از علم ادب کمترست
ادب را گرامیست اصل و نسبز ایمان حیا، وز حیا زاد ادب
تکبر به خاک افکند افسرتتواضع به گردون رساند سرت
ندارد گریز آتش از آتشیز سرکش کند کاف چون سرکشی؟
محال است بی خاکساری کمالبود در زمین ریشه هر نهال
تواضع بود در جوانی هنرنه هنگام پیری ز ضعف کمر
در افتادگی باشد آزادگینباشد گر از عجز، افتادگی
شهیدان ز تیغ بلا جستهاندز افتادن افتادگان رستهاند
ندانست چون شمع، کس زندگیکه شد سرفراز از سرافکندگی
چه بیند کس از دعوی خار و خس؟نگیرد گر افتادگی دست کس
دهد آینه با همه سادگیبه دل عکس را جا ز افتادگی
در آیینه عکس افتد و روشن استکه افتاده در قلعه آهن است
چو گردون، بداختر نباشد زمیننخیزد کس افتاده را از کمین
کند طوف گرد زمین آسمانکه باشد زمین، جای افتادگان
در افتادگی از تو امن است کاخنمیلرزد از باد، افتاده شاخ
بود سربلندی در افتادگیتهیدستی، آرد بر، آزادگی
من افتادگی را به جان بندهامگل نقش پا را سرایندهام
***
به افغانپرستی چو دوران مباشصبوری کن از ناصبوران مباش
در ناصبوری برآور به گلوگرنه خجل گردی از خود، خجل
شکیبایی از خلق باشد صوابشود کشته سیماب از اضطراب
ز خامی مکن بر دل خویش جبرشود پخته هر خام، اما به صبر
ز یک دانه کز صبر کاری به گلدهد بهره صد خرمن کام دل
شود گر دو عالم سراسر کلیدبود صبر دندانه هر کلید
چه حاصل ز بیداد شب اضطراب؟برآید ز مشرق به صبر آفتاب
شکیبنده را بس همین ماجراکه باشد رفیق صبوران خدا
بود صبر سرمایه هر مرادنهال صبوری دهد بر، مراد
کسی را که از صبر باشد نصیبهمین بس که نازش رسد بر حبیب
کند باده در خم چو صبری تمامرسد از لب خوبرویان به کام
مزن طعنه بر صابران ای فضولکه میراث ماندهست صبر از رسول
ز صبر آسمان ایستاده به پایولیکن به صبری که دادش خدای
اگر مردی، از صبر دوری مکنمکن تکیه بر ناصبوری، مکن
رود گر به بیصبری از پیش، راهنماند جنین در رحم چند ماه
کند شمع چون صبر در سوختنبود پیشهاش مجلسافروختن
چو یوسف کند صبر در قعر چاهبه مصر از عزیزی شود پادشاه
گرت هست صبری، مشو ناامیددر بسته را صبر باشد کلید
به خم از صبوری زند جوش، ملبرآید به صبر از رگ خار، گل
بنای صبوری مبادا نگونبه صبر آمد از چاه، بیژن برون
کند صبر چون غنچه بر زخم خاربرآید به تخت چمن تاجدار
مکن بر خود از سعی بیهوده جبرگل چین شود چینی، اما به صبر
مکش از ره صبر زنهار پایکه باشد رفیق صبوران خدای
***
گریزانم از کوچه باغ هوسمرا چاک دل، کوچه باغ و بس
اگر خاک گردد سراسر تنمنیارد گرفتن هوا دامنم
نباشد هوا مرد میدان منندانم چه میخواهد از جان من
اگر کفچه مارت زند، زان به استکه بر خوان دونان کنی کفچه، دست
چو نخلت بود بر گیا دسترسبه هر خوان طفیلی مشو چون مگس
اگر بگذرد صید از پیش منخدنگ طمع نیست در کیش من
مرا بینیازی چنان چیره ساختکه از یاد من آرزو رنگ باخت
ندارد به کس مرد قانع نیازکه عید قناعت بود مرگ آز
به نور قناعت دلم زنده استبه نفرین بدم زانکه گیرنده است
گرفتن حرام است بر هوشیاربجز جرعه باده از دست یار
به آب قناعت سرشته گلمسر کوی عزلت بود منزلم
اگر پشت پایی زنی بر طلبز دریا گذشتن توان تشنهلب
بر آنکه طبعش طمع بنده نیستدو عالم به یک ارزن ارزنده نیست
اگر پنجه آز برتافتیز ارباب همت نظر یافتی
گرفتم ز آموزگار این سبقکه نتوان گرفتن به جز راه حق
دعای مرا بس اثر اینقدرکه آهم نگیرد عنان اثر
مرا ناگرفتن چنان شد شعارکه دستم نگیرد سر زلف یار
برای گرفتن مخوان ترّهاتاجل گیردت به که گیری حیات
زهی بخت اگر باشدت دسترسبه کاری که صورت نگیرد ز کس
نویسد قلم گر حدیث کرمقلم باد دستی که گیرد قلم!
وگر از گرفتن نداری گزیربرو از کریمان کرم یاد گیر
خدا داند و دل که هنگام رازبجز ناگرفتن ندارم نیاز
گرفتن سراپای عارست و ننگشود تیره چون گیرد آیینه زنگ
اگر وعده وصل بخشد نگاربه خون گردد آن دل که گیرد قرار!