بخش ۱۴
مرا بود از دوستان دوستیکه بودیم چون مغز در پوستی
مدقّق چنان در خفیّ و جلیکه از دقتش دق کند بوعلی
رصدبند قانون ناز و نیازز دل ره به دل کن چو تسبیح ساز
سر صدق کیشان ز جوش و خروشچو صبح از گریبان برآید به جوش
چو افکند صبح ضمیرش نقابنهد بر زمین پشت دست آفتاب
نیرزد به سیم دغل بی خلافبرش تیزبازاری موشکاف
شفا، یک مسیحادم از کوی اواشارات، درسی ز ابروی او
بود علم اشفاق بر طاق ازورسیده به معراج، اشراق ازو
به مشّائیان دامنی برفشاندکزان فلسفی را بر آتش نشاند
تن بخردی، جان فهمیدگیازو تازه، ایمان فهمیدگی
بر علم او، علمها جهل محض..............................
..............................ز انشای او نقره تازگی
تتبّع ز املای او برملانمایان ادافهمیاش از ادا
پذیرد ز آشفتگی، خرمیبرش کار درهم، کند درهمی
گلیم ضلالت ازو تارتاربرآورده از جهل، علمش دمار
که دید از خراسان چنین گوهری؟که هر ذره دارد به مهرش سری
غباری که برخیزد از خاورانبود سرمه چشم یونانیان
ز یونان فهمیدگی هرکه خاستبود پیش حرفش الفوار، راست
اگر خواند از حکمتش یک ورقارسطو بشوید کتاب از عرق
دهد جکمتش می چو در پای خمفلاطون میاش را بود لای خم
به انداز معنی چنان میرسدکه جویای گوهر به کان میرسد
چو بیند ز کس نقطهای را سقیمبه بالین ز اصلاحش آرد حکیم
نه از کم کند کم، نه از بیش بیشبود محض انصاف در کار خویش
قبولش ز صد نکته بوالعجببه تحسین بیجا نجنبانده لب
ز قدر سخن، با سخن اکتسابکند آنچه با کان کند آفتاب
خمی در نمازش مسلم بودبه این راستی آدمی کم بود
کند زندگی بر مراد سخنچو او کی رسد کس به داد سخن؟
اگر زر به خروار، اگر در به مننگیرد ز کس تحفه غیر از سخن
***
شبی شد مرا زالکی میهمانکه زال فلک بود پیشش جوان
ز تاریخ خود یاد آرد همینکه آمد ملک پیش ازو بر زمین
خجل ششدر ابرویش از گشادوجودش خیالی چو خال زیاد
همین است از سن خویشش به یادکه پیش از ازل داده دندان به باد
جهان بود از روز و شب ناامیدکه میگشت موی سیاهش سفید
به صد قرن پیش از فلک گشته پیرازل شسته در پیش او لب ز شیر
لب گور، خندان ز خندیدنشاجل مویه بر گر خود از دیدنش
ز بس ناتوانی قدش کرده خمطبقزن شده فرج و بینی به هم
به تنگ آمده گوشهگیری ازوکمانی که دیدهست تیری ازو؟
کند گر ز گیسوی خود گرد پاککند جای چون دانه در زیر خاک
درین خاکش آب و هوا ساختهچو مشک، آب در پوست انداخته
ز چشمش که از روشنی ساده استگو افتادن، اندر گو افتاده است
شده میخکوب قدم مشت اوخمیدن خمیدهست در پشت او
چو نی پوستش خشک بر استخوانز تحریک باد نفس در فغان
ز تحریک گیسو، تنش دردناکبرای اجل، تلّه زیر خاک
فرو ریزد از رعشه دستش ز همچو دست لئیمان ز باد کرم
ضعیفیش از پوست برچیده آبچو مشکی که خشکیده در آفتاب
چو یاران ناساز از یکدگرندارند اعضایش از هم خبر
تن از بیغذاییش چون نال بودکه قوتش همین خوردن سال بود
نیالوده از لقمه کام هوسغذایش همین خوردن سال و بس
که دیدهست زالی به سامان چنینز چین، فرج بالای هم تا جبین
عذارش کبود ابلق از خال نیلفروهشته بینی چو خرطوم فیل
دو دندان پیشش به حدی درازکه با آن کند بند شلوار باز
بر اعضای او رسته موی درشتز قاقم برش نرمتر، خارپشت
ز چرخ کهنسال، بدپیرترز نقد بخیلان زمینگیرتر
سرش گشته خالی به سودا ز هوشزبانش ز شیر سخن، پاکدوش
وجودش سبکتر ز بال مگسهمین در تنش جان گران بود و بس
ز گند دهانش نفس در گریزز نور نظر، دیدهاش پاکبیز
کدوییست از مغز خالی سرشاسیر بلا رعشه در پیکرش
ز سرپنجه با رعشه دارد ستیزحصار اجل را تنش خاکریز
سر رفته در دوش را، چون کشفبرآرد گهی بهر آب و علف
گه از چرخ نالان بود چرخهوارگه از ضعف پیچان چو تار
گرو برده رویش به سردی ز دیاجل جان نبرده ز دیدار وی
به نادیدنش زندگی در گروکند داس ابروی او جان درو
اجل را ز دیدار او صد فتوحخط چین پیشانیاش قبض روح
زهی رعشهناکی که روز نخستز سیماب گردیدش اعضا درست
به ناخن جدا مو ز اندام کردتن از کندن مو چو بادام کرد
همین صرفهاش بس ز قد دو تاکه موی سرش بافد انگشت پا
بدل گشته صبح امیدش به شامچراغ دلش کرده روغن تمام
چنان کرده خود را به خال کبودکه آورده گویی فلک را فرود
برون رفته از پوشش خواب و خورکه دیدهست انبانی از هیچ پر؟
چو چادر به دوش افکند دم مزنچه به زان که باشد اجل در کفن؟
***
ازان خم شد از غمزه مژگان یارکه خوابیده، بهتر کند نیزه کار
چه گویم ز باریکی آن کمر؟ز معنیّ باریک، باریکتر
شهیدان خود را کند گر کفنببالند بر خویش، یک پیرهن
به زلفش قوی شانه را دست زورز عکس لبش چشم آیینه شور
***
نشاط است در آسمان و زمینبه عالم که دیدهست سوری چنین؟
فضای جهان پر زر و زیور استتو گویی فلک یک صدف گوهرست
فلک زین چراغان سورست داغکه چون لاله از خاک روید چراغ
جهان برگ عشرت ز بس کرده سازطرب را دهن مانده از خنده باز
به رقص آسمان شد جدا از زمینهمین است معراج عشرت، همین
کند رقص از ذره تا آفتابندیده چنین روز گیتی به خواب
***
بود نغمه آن غارت هوشهاکه جایش طرب رفته در گوشها
چو از پرده ساز، سر بر کندرود پرده گوش چادر کند
عروسی بود رهزن عقل و هوشکه بیپرده از لب نباید به گوش
نزد هرگز از دلبران چگلبه جز نغمه در پرده کس راه دل
زند زلف خوبان به صد اضطرابز تحریر آوازشان پیچ و تاب
***
بود با هوا بد، جواهرفروشکه رفت آب گوهر به گرما ز جوش
ز بس در بدنها هوا کرد کارجهد از بن مو عرق چون شرار
هوا شد چنان گرم از تاب میغکه شد آتشافشان دم سرد تیغ
***
نمایان چو ماه نو از لاغریچو ابروی خوبان، همه دلبری
***
که دیده جز این توپ گیتیگشا؟که غاری کند کار صد اژدها
***
حریفان خوش از سردی روزگارکه بازی نسوزد ز کس در قمار