بخش ۱۳
شراری که شمعش ازان یافت تاببود سنگ چخماق آن آفتاب
طلبکار حاجات، دلبستهاشبهار مناجات، گلدستهاش
ز بالایش اندیشه کوتهکمندبود بیت معمور بختش بلند
بود خطبه شاه تا درخورشز بال ملایک سزد منبرش
چه والاست قدرش که بالای آنبود خطبه بر نام شاه جهان
حرم زان سبب قبله شد، کز نخستبه این مسجد اخلاص بودش درست
ز وصفش به بیتالمقدس رهیستکه هر بیت، بنیاد بیتاللّهیست
اجابت زند بر عبادت نیازخوش آن کس که اینجا گزارد نماز
به ابروی محراب اشارت نمایکه وقت نمازست، از در درآی
توان کرد بر منبرش جان سپندکزان نام شاه جهان شد بلند
ازان منبرش سر به گردون رساندکه جاوید در خطبه شاه ماند
ز آواز قرآن شده هوشهاز تسبیح و تهلیل پر، گوشها
چنان خلق را سوی خود خوانده استکه محرابش ابرو نجنبانده است
چراغش گل باغ ایمن بودکه روشن ز دلهای روشن بود
به تکلیف مردم برای نمازدرش چون در توبه پیوسته باز
چو خواهد کند خامه وصفش بیانز تسنیم و کوثر بشوید زبان
لب حوضش از آب زمزم ترستز محراب، با کعبه در بر درست
ز عمّان حوضش ز بس آب و تابلآلی برآید به جای حباب
زلالش ز هر موجهای بیدریغبه قطع تعلق کشیدهست تیغ
لب رستگاران ز آبش ترستمگر منبعش چشمه کوثرست؟
شنیدم ز خاصان فرخنده فالکه پیش از جلوس ابد اتصال
شهنشاه دینپرور دینپناهفلک قدر، شاه جهان پادشاه
پناه امم، صاحب تخت و تاجکه دارد شریعت به عهدش رواج
پس از فتح رانا، به صد عزّ و جاهبه دولت در اجمیر زد بارگاه
به طوف مزار حقایق شعارمعین جهان خواجه روزگار
حقایقپناه و معارفمآبکه دادش فلک، قطب عالم خطاب
کمر بست چست و قدم درنهادنه از راه رسم، از ره اعتقاد
چو عشاق، خود را به جانان رساندطریق زیارت به پایان رساند
در آن روضه پاک، مسجد نبوددلش را تمنای مسجد فزود
خداوند را با خدا شد قرارکه ماند ازو مسجدی یادگار
بسی برنیامد ز دور فلککه آن قبلهگاه ملوک و ملک
برآمد بر اورنگ شاهنشهیز لطف الهی به فرماندهی
به توفیق حق شد چو کارش به کامبنا کرد این مسجد و شد تمام
به فرموده سایه کردگارچو کرد این بنا را قضا استوار
بنایی چو بنیاد عشق استوارچو عهد وفاپیشگان پایدار
نوشتند تاریخش اهل یقینبنای شهنشاه روی زمین
***
به ملک دگر، خاطرم شاد نیستبهشتی به از اکبرآباد نیست
درین گلشن عیش و دار سروربه هر گوشهای، جوش غلمان و حور
ز سبزان شیرینشمایل مپرسلب پرنمک بین و از دل مپرس
چو سنبل همه مویشان پیچپیچکمر هیچ و دلها گرفتار هیچ
شکرخنده عام و دهن ناپدیدجهانی نمک، بینمکدان که دید؟
دهن هیچ و در هیچ هم صد سخنهمین در میان گفتگوی دهن
به مو رُفته از چشم امّید خوابز دلها به تاب کمر برده تاب
ندارم به جز حرف سبزان هوسسخن سبز کردن همین است و بس
***
ندانم چه ترتیب کردند و فنکه فانوس را آب شد پیرهن
فروزان چراغ از پی آبشاربود لوح سیمین که شد آشکار
ز عکس چراغان بود سطح آبسپهری که باشد پر از آفتاب
ز عکس چراغان به دریا حباببلورینقدح بود و گلگونشراب
چراغان ز آب آتش انگیختهزر و سیم با هم برآمیخته
نظر کن به فواره این حریماگر بید مجنون ندیدی ز سیم
بود بخت فوارهاش ارجمنددر افشاندن سیم، دستش بلند
بلندست فواره را دست ازانکه بخشد به سیاره سیم روان
ندانم چه نیرنگ فواره ساختکه در آستین سیم ساعد گداخت
در افشاندن سیم، دستش کریموز آن، صفحه چرخ، افشان سیم
ز رخسار گردون فرو شست گردکه بودش سر شستن لاجورد
بود سرو فوارهاش سیمتنببین تا چه باشد گل این چمن
چو خورشید، بر طرف جو پادشاهسراسر رو کوچه صبحگاه
***
رفیقی که هرگز نورزد نفاقکتاب است در زیر این نُه رواق
ز هر لفظم آید به گوش این خطابکه باشد در گنج معنی، کتاب
غنیمت شمار اینچنین دوستیکه دید اینقدر مغز در پوستی؟
کتاب است سرمایه آدمیکتاب است پیرایه خرمی
گرت کس نباشد مکن اضطرابغم بیکسی شوید از دل، کتاب
ز لوح قدر نیست یک نقطه کمقدم کرده سر تا به پایش قلم
حقیقتشناسی بود با کمالکه لفظش بود قال و معنیش حال
نگوید سخن با همه قال و قیلخموشی بود بر کمالش دلیل
سطورش پی ربط هر داستانبه هم متفق چون صف راستان
دل نکتهسنجان بود دوستشکه مغز معانیست در پوستش
ز حرفش جهانی پر و خود خموشهمین است آثار ارباب هوش
ز سرلوح، تاج زرش بر سر استبه ملک سخن، خسرو دیگرست
چو در خدمتش خامه بندد کمرشود چون سیاهی روان مشک تر
سخنور ز طرز کلامش خجلقلم بسته بر حرفش از نقطه دل
نوای طرب میزند الفتشکدورت ز دل میبرد صحبتش
ورقهاش چون دلبران چگلبه خال و خط از عالمی برده دل
پی ربطش اوراق، هر یک سرینهاده به پای ز خود برتری
به رویش نظر کرد هر چند کارچو پرگار بر خط فتادش گذار
پر از علم هر صفحهای سینهایستز هر سطر، مفتاح گنجینهایست
غیوری که سوی فلک دیده دیرگه دیدنش افکند سر به زیر
سراپایش از لفظ و معنیست پرصدفوار پهلوی هم چیده دُر
خرد راست هر صفحهاش در نظرمحیطی لبالب ز لولوی تر
کند سحرها آشکار از دو کفجهانی گهر جمع در یک صدف
به هم لفظ و معنی چو شیر و شکرغریبان و مربوط با یکدگر
چرا آسمانش نخواند کسی؟که زیر و زبر کرده دارد بسی
کشیده بسی سرزنش از قلمکزو واکشیدهست چندین رقم
نگاری بود پر ز نقش و نگاربه رغبت کشندش ازان در کنار
ندارد زبان، لیک هر حرف آنکلیدی بود بهر قفل زبان
سخندوستی بین که در انجمنسخن چیند اما نگوید سخن
ز نقد سخن داده وجه بیانوفا کرده دخلش به خرج زبان
انیس خلایق به سرّ و علنمددکار هر کس به وقت سخن
گهی در کنار سخنآگهانگهی بر سر دست شاهنشهان
محیط سخن وز سخن بیخبرصدفوار غافل ز قدر گهر
به جز خال و خط نیست اندیشهاشمخطّطپرستی بود پیشهاش
به هر نوسوادی چو دیرینگانخبر داده از حال پیشینگان
به ضبط سخن شهره در روزگاربرآورده حفظش ز نسیان دمار
سخن آنچنان در وی افشرده پایکه از نقلکردن نجنبد ز جای
ز افتادگی صفحهاش محترمهمه رو پر از نقش پای قلم
کند از زبان قلم گفتگویرود از رگ خامه آبش به جوی
چه نیرنگسازی بود کز فسونز کان شبه گوهر آرد برون
ورقهاش همچون زبان در دهنکمالی ندارد به غیر از سخن