بخش ۱۲
بر آتش بود عود در گلخنشمشام آرزومند پیرامنش
خضر کرده آبش ز سرچشمه صافهوایش به عمر ابد در مصاف
چو آیینه سنگش مصفا بودز جامش چو می نشئه پیدا بود
به وصف جدارش کنم چون تلاشجواهرتراشم، نه کاشیتراش
به صحنش بود گرم، بازار نوربود آتشش از تجلای طور
به حمام شاه جهان از قدیمخَضِر آورد آب و آتش کلیم
کند حرف زیبش چو اندیشه سرعرقوار ریزد گهر بر گهر
به هم آتش و آب درساختهوز آن نقش گرمابه برساخته
گرش در ندارد خزینه، به جاستز سیم روان ایستادن خطاست
گروهی به خدمت ز کارآگهیهمه کیسهها پر ز دست تهی
تهیکیسگان را در او جا خوش استبود گنج، اما زرش آتش است
چو دست کریمان گشاده درشغلو کرده شاه و گدا بر سرش
گشوده دری با دل سوزناکبه تکلیف ناپاک و اخراج پاک
ز هر جانبش حوض صافی سرشتدهد یاد از سلسبیل بهشت
بر اطراف حوضش ز بس انبساطبه آب طرب، غسل کرده نشاط
ز آبش بتانند آشفته حالکه ناگه نشوید سیاهی ز خال
ز روزن کند گر به آبش نگاهغبار سَبَل شوید از چشم، ماه
درون و برون را سحاب و چمنکه شوید غم از دل، غبار از بدن
ز شبنم عنان بهارش به دستچو فصل خزان لیک عریانپرست
جهانی در او غوطهزن سربهسرهمه تا به گردن در آب گهر
ندانم به این رونق احتسابچه سان مرمرش کرده در سر شراب
گدایی که آید بدین خانقاهبود بی کلاه و کمر پادشاه
گرفته چنان شعلهاش طبع آبکه دودش به سنبل دهد آب و تاب
بود آهکش از سفیداب صبحبه نور و صفا برده است آب صبح
طلسمی خرد ز آتش و آب بستکه بر خاکش از باد غم نیست دست
بر اهل زمین و زمان روشن استکه خورشید، یک جامش از روزن است
کی آنجاست بخشندهتر، کس ز کس؟تواضع به یک تاس آب است و بس
ز جمعیت آب و آتش به همز هر خاطری فرد افتاده غم
هوایش چو باد خطا مشکبویکند چون خطایی ز تن پاک موی
صلا گر زند بر خواص و عوامچه حیرت، که گرمابهاش گشته نام
اشارت به احضار جمع است و بسدم آب هرجا کند گرم، کس
برآیند ازین کعبه اهل صفادرآیند هریک به کیشی جدا
ز فیضش دماغ جهانی ترستمزاجش، مزاج می احمر است
مکش گو خرد دست ازان خانه بازکه در وی توان کرد پایی دراز
چو داغ دل عاشقان خرابخراب است بی فیض آتش، خراب
جهان را شبیهی چو حمام نیستکه در وی بسی جای آرام نیست
چو گیرد سحاب از بخارش رواجنیفتد به بحرش دگر احتیاج
ز مال جهان هیچش اسباب نیستکمالش به جز آتش و آب نیست
جز این منبع عیش شاه و گداکه دیدهست در زیر گنج اژدها؟
به گرمی گرو برده است از شرابکز اعجازش آتش نمیرد در آب
هوایش ز بس میکند نشئه سرحریفان دماغ از عرق کرده تر
فسون را به نیرنگ گوید سبقبه تردستی از خشت گیرد عرق
ز گرمی در و بام او قطرهبارکه دیدهست یک جا تموز و بهار؟
چه جادوگری فرشش آموخته؟که در سنگ آتش برافرخته
شنیدم ز هر خشتش این ساز راکه من مکتبم، مشق آواز را
کند استخوان شکسته علاجهوایش بود مومیاییمزاج
کند گر در او جای، رویینهتنملایمتر از موم سازد بدن
عزیزست گرمابه هر جایگاهبه تخصیص گرمابه پادشاه
تر و گرم، دیو از کسی شست دستکه احرام مسجد ز گرمابه بست
دهد مرد را از طریق فلاحپی عزم میدان مسجد، سلاح
زدم حرف گرمابه بس بیدریغدگر زین سخن مُهر بِه، سنگ و تیغ
***
زهی مسجد پادشاه جهانکه دارد ز بیتالمقدس نشان
خوشا قدر این خانه کز احترامبود ثانی اثنین بیتالحرام
مقدس حریمی چو قدس خلیلبه وصفش زبان وقف ذکر جمیل
شمارند با کعبهاش توامانکه دیدهست مسجد به این عز و شان؟
شرافت همین بس، که اهل حجازبه این مسجد آرند روی نیاز
بر این در دعا کرد صبح و دمیدبنایی به این میمنت کس ندید
ندیده بهشتی چنین، هیچکسکه دربانیاش کرده رضوان هوس
ز بالای منبر، خروشان خطیبچو در گلشن از شاخ گل عندلیب
مقیم درش را برای نجاتکفاف است موج حصیرش برات
شب و روزش از پرتو مهر و ماهدو گازُر، پی نامههای سیاه
ز بس حاجت اینجا روا میشودکفیل اجابت، دعا میشود
که دیده چنین مسجدی محترم؟فضای حریمش محیط حرم
بود از حرم عزتش بیشترخدا را به این خانه باشد نظر
کند دسته مژگان خود آفتابکه جاروبکش یابد اینجا خطاب
نمایان در او کعبه وقت نمازز محراب، در بر حرم کرده باز
بود حلقه در کعبه فریادرسبر این در بود حلقه ذکر و بس
ملک گرد شمعش ز پروانه بیشزد از نقش فرشش فلک فال خویش
بود کعبهاش توامان در حسببه بیتالمقدس رساند نسب
به توفیق محراب کرد از دو سویبه یک قبله پشت و به یک قبله روی
نهال دعایش دهد بر، مراددرین خانه، باشد اثر خانهزاد
ز بیتالمقدس دهندش درودکند کعبه در پیش سنگش سجود
ملک خواهد اینجا ز روی نیازبه قصد تقرّب، گزارد نماز
به حسن و صفا در بساط زمینندیده کسی مسجدی اینچنین
بود خانه کعبه همسایهاشبود بیت معمور در سایهاش
ز طوبی تراشیده رضوان درشفلک اولین پایه از منبرش
به فرشش گذاری چو روی امیدشود نامه چون سنگ مرمر سفید
به تعمیر فرشش سزد بیدرنگکه آرد به دوش از صفا، مروه سنگ
فضایش بود مشرقستان طورستونهای مرمر، علمهای نور
جدارش چو گوهر سراسر سفیدصدفوار از سنگ مرمر سفید
چنین مرمری کس ندارد به یادتو گویی که مشرق درین خانه زاد
مگر کعبه را زین عمارت، نگاهشناسد به سنگ سفید و سیاه
به هندم قوی شد ازان رو امیدکه خاک سیه راست بخت سفید
اثر بیشمارست و در انتظاردعای که اینجا نیاید به کار؟
اگر پاک، اگر راست، اینجاش جاستچه دلهای پاک و چه صفهای راست
چه حیرت گر این مسجد باصفاکند حلقه در گوش خود کعبه را
چو شاه جهان در محل نمازبه محراب آورد روی نیاز
ازین روی شاید اگر خاص و عامبخوانند ذوقبلتینش به نام
نشسته به مسجد شهنشاه دینبلی هست محراب مسجدنشین
میسر در آن، دیدن پادشاهکه باشد ز مسجد سوی قبله راه
جهان را دو چشمند مردمنشینیکی خانه کعبه و دیگر این
به وقت دعای شه از هر طرفملایک چو پاکان زده صف به صف
زند چون موذن به طاعت صلااثر میکند انتظار دعا
چه گویم ز قدرش که چون است و چندکه گوید موذن به بانگ بلند
نداند جز اخلاص در وی دعادر آب و گلش نیست بوی ریا
به فرموده شاه گردون وقارفلک، ثانی کعبه کرد آشکار
ندیده چنین مسجدی کس به خوابکه تا کعبه کردهست رفع حجاب
چراغش که قندیل ازان برفروختبه جز روغن فیض چیزی نسوخت
دلیلش بود روشن و روشناسچو فانوس با آن که دارد لباس