شمارهٔ ۳۳ - در شکایت از احوال خود و ستایش عشق
من چه کسم؟ غمزده بیکسیبر سر گرداب ملامت خسی
نغمه من، ناله شبگیر غمدایرهام حلقه زنجیر غم
آب دم تیشه خورد ریشهامسنگ کند تربیت شیشهام
مولد من شعله بود چون شررتکیهگهم تیغ بود چون کمر
بی مدد، از ضعف ننالم چو نیعمر به تلخی گذرانم چو می
چون نخورد زخم پیاپی تنم؟چوب ته تیشه گردون منم
در جگرم شهد، شرنگی کنددر قدحم باده دورنگی کند
راه به جیحون شده از گریهامدُر به صدف خون شده از گریهام
از گذرم خاک کند سرکشیدر جگرم، آب کند آتشی
زخم به ناسور سپارد دلمگریه به طوفان نگذارد دلم
لعل شود خاک چو گیرم به دستزهر شود می، چو شوم میپرست
صبح مرا خنده نیامد به لبعمر تلف شد چو کواکب به شب
در جگرم بس که فرو برده چنگناخن گردون شده چون لاله، رنگ
ذرهصفت بس که تنکمایهامخاک، تنفر کند از سایهام
داده دلم ناخن غم را خراجبر سر هدهد زده از شانه تاج
سایه نیفکنده هما بر سرمتیغ کشیده به سر از هر پرم
سبزه بود آتش گلخن مرادانه شرارست به خرمن مرا
زخم مرا مشک بود خانهزادلاله من رسته ز خاک مراد
سینه کوه است پر از نالهامداغ سیهکاسگی لالهام
تیره شد از پاس نفس سینهامزنگ بود جوهر آیینهام
خار بود موی چو گل بر تنمحلق فشارد زه پیراهنم
پیکرم از ثقل نفس دردناکسایهام از ضعف نیفتد به خاک
پنجه غم میکشدم کو به کوشانه کند دستدرازی به مو
هیچ دل از سوختنم نیست داغز آتش من برنفروزد چراغ
همسفرانم همه خرسنگ راههمنفسانم چو نفس عمرکاه
داغ من از کوشش مرهم خجلسینه چاکم ز رفو منفعل
پیکرم از رشته زبونتر شدهدل ز گره، بار صنوبر شده
کس نکند رقص به روم و به چینکش به چراغم نرسد آستین
برق بلا، داغ ز مهجوریامسیل فنا، تشنه معموریام
خون جگر چون نفسم بسته شدلاله و گل در چمنم دسته شد
چرخ به هر صید که بگشاد شستخورد بر او تیر و مرا سینه خست
نقش پی مور بود مار منچنبر گردون، گره کار من
خون دلم باده بیغش بودآبخورم چشمه آتش بود
کار من از خویش برآرد شکستدست مرا بند بود، بند دست
رشته من در گره افتاده بهمغز نی آنجاست که دارد گره
غم ز دلم زنگ کدورت بردداغ دلم آب ز ناخن خورد
بر بدنم، موی کند ارقمییک سر مو نیست ز عیشم کمی
روز خوش من شب هجران بوددود در آتشکده ریحان بود
کی دلم از درد حزین میشود؟شیشه چو بشکست، نگین میشود
جغد بود مرغ سرایی مراداده خدا گنج عطایی مرا
تافته همت ز دو عالم سرمقوت پرواز شکسته پرم
طبع مرا زهر ز می خوشترستتیر نی از ناله نی خوشترست
چند غبار دل ایران شوم؟چند کنم صبر و پشیمان شوم؟
نعل سفر کاش در آتش کنمسوی دکن رفته فروکش کنم
آب دکن شویدم از دل غباربندر صورت شوم آیینهوار
***
ای ز هوس گشته چنین تیرهروزآتشی از عشق به دل برفروز
جلوه حسن است ز دیوار و درکور نهای، بخل مکن در نظر
ای که دل از غم نخراشیدهایعافیت خویش کجا دیدهای؟
هست به هر گوشه بتی جلوهگرخفته به چشم تو چو کوران نظر
سینه بی غم نخراشد کسیسنگ به ناخن نتراشد کسی
بیخردان را نبود غم به دلکشتی خالی ننشیند به گل
دل به جز از غم نگشاید ز کسلعل به الماس توان سفت و بس
چشمه سنگ است پر آب زلالچشم تو خشک آمده عینک مثال
گریه برد جانب مقصود، راهتا نبود قطره نروید گیاه
دیده چو در گریه بخیلی کندجامه مقصود تو نیلی کند
داغ غمت گر نبود بر جبینمرگ به از زندگی اینچنین
گر نبود عشق در آب و گلتمار سیاه است نفس در دلت
بر جگر آن داغ که ناسور نیستآینهای دان که در او نور نیست
سنگشود شیشه برای شکستگِل به ازان گل که نه خاریش خست
خسته نهای، دست به کاری بزنبر چمن عشق گذاری فکن
گاه چو بلبل جگری میخراشگه چو صبا بوی گلی میتراش
عقل برِ عشق ندارد بهاقدر زمرد نپذیرد گیا
نور رخ مجلس و باغ است عشقآب گل و تاب چراغ است عشق
عشق بود شبنم گلشنفروزعشق بود کوکب افلاکسوز
عشق دهد رخت خرد را به آبشمع چه حاجت به ره آفتاب؟
عشق بود واسطه بیش و کمعشق بود بانی دیر و حرم
بر همه جا تافته چون آفتابسوخته اوست چه آتش چه آب
لب مگشا جز ز پی حرف عشقعمر همان به که شود صرف عشق
وصل خوش و فرقت جانکاه ازوستفربهی و لاغری ماه ازوست
تا کندش داغ به تن محترمسینه شده مهر ز سر تا قدم
بر طرب آن قوم که دل بستهاندذوق غم عشق ندانستهاند
عشق مجرد بردت پیش دوستعشق چو مویت به در آرد ز پوست
گرمروانند درین رهگذاربر سر الماس قدم، برقوار
آنچه به جز عشق تو را حاصل استگر همه جان است که بار دل است
عشق نکویان ز جهان کم مبادگر نبود عشق، جهان هم مباد
در دل عاشق نکند جا هوسبر سر آتش ننشیند مگس
غم نفروشند به سیم دغلخاک، لگد کی خورد از پای شل؟
تا نکنی صاف دل از تیرگیدر طلب عشق مکن خیرگی
ساغر این شعله همان آتش استپیرهن نشئه، می بیغش است
عشق نسوزد دل افسرده راخاک فشانند به سر مرده را
قابل غم، جان بلاکش بودهیزم این شعله ز آتش بود
قرص مه و مهر به خوان فلکبی نمک عشق، ندارد نمک
عشق کشد سلسله بر استخوانرسم بود دام کشیدن نهان
زنده عشقند چه مرد و چه زننیست درین باب کسی را سخن
عقل بود بهر هوس چارهسازعشق ز هر عقل بود بینیاز
بند و جنون ناخن و خارا بودکی روش شعله مدارا بود؟
گرچه نم از خاک برد آفتابدجله نگردد ز فروغش سراب
جز سخن عشق زبان هرچه راندچون سخن لال نفهمیده ماند
ختم کنم بر سخنش چون نفسبر کفنم عشق نویسند و بس