گنج

شمارهٔ ۳۲ - مذمّت مدح خسان و فواید هجو ایشان و مذمّت شعرای طامع و کاذب

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۶۰ بیت
دوش به رسواشدن عالمیبود سرم بر سر زانو دمی
ناخن طبعم پی مضمون بکرعقده‌گشا گشت ز گیسوی فکر
معنی باریک گزیدم بسیچون مژه، مو در خره چیدم بسی
شب همه شب خاک هجا بیختمبر سر هرکس قدری ریختم
شاعر هاجی ز ثناگر به استتیزی شمشیر ز جوهر به است
به بود از مدح، خسان را هجابهر تردد نبود سر چو پا
شعله چو ساکن شود، افسرده دانزنده که خونش نبود، مرده دان
آهن آیینه چو افتد ز نورکس نکند فرق ز نعل ستور
جز به هجا، کلک سزاوار نیستمار که زهرش نبود مار نیست
نشئه دهد انجم و افلاک رازان رگ تلخی که بود تاک را
گلبن ازان روز که سر پیش کردتربیت خار ز گل بیش کرد
تلخی من در سخن آید به کارخوش نبود باده شیرین گوار
هرکه خورد مشتم و گوید سخنمشت خورد بار دگر بر دهن
نیم کُش از خاک چو برداشت سرکرد تقاضا پی تیغ دگر
مار طبیعت که ندارد شرنگفرق چه زو تا به طناب دو رنگ؟
روی طبیعت ز سخن برمتابنور بود ماحصل آفتاب
بر قلمم دست منه زینهارزهر بود در بن دندان مار
پیشتر از خصم به تندی مکوشآتش اگر برنفروزد، مجوش
زان که دهد زاده خود را به بادحامله چون پیشتر از وعده زاد
لیک تو هم خصم چو افکند تیرضربت تیغ از سر او وا مگیر
دشمن اگر کوه شود زو ملنگتیغ زبان رخنه نگردد ز سنگ
کوه که تمکین بود از وی صوابعیب نداند سبکی در جواب
باده ز تلخی کند آشوب راارّه به دندانه بُرد چوب را
کوهکنان را نبود غم ز جنگشیشه‌گران راست غم از جنگ سنگ
تیغ زبان را چو قلم ساز تیزیا چو زبان در پس دندان گریز
نظم تو را هجو بود پاسبانپیرهن مغز بود استخوان
جز به هجا نظم نیابد نظامزان که شود پنجه به ناخن تمام
سر کنم اول ز گروهی سخنطایفه‌ای زشت، نه مرد و نه زن
رفته ز چشم همه چون شیشه آبکرده شکم‌ها چو سبو پر شراب
زن نه و چون زن همه دنبال زیبآب نه و رفته همه رو به شیب
باد چه؟ مشّاطه گیسویشانخاک چه، سیلی‌خور زانویشان
بس که چو نی هرکسشان داده دمکرده شکمشان چو نی انبان، ورم
آب حیا رفته ز رخسارشانلای قدح آب رخ کارشان
شیشه قاروره نه و دم‌به‌دمکرده ز بول دگری پر، شکم
شب همه شب چون هوس می کنندراه چو کشتی به شکم طی کنند
خوار به چشم همه کس چون غباردیده چو عینک دو، ولی رو چهار
مرده هم خورده به رغبت چو گورپخته، ولی خام خورش چون تنور
رسم فتادن شد از ایشان پدیدچرخ ز افتادن ایشان خمید
جور و جفا عام شد از کینه‌شانرسم وفا نیست در آیینشان
دیده گشودم به تماشایشانباز رسیدم به سراپایشان
یافت نشد بر تن این قوم سستموضع روییدن مویی درست
کرده به بر جا همه کس را چو دلقره نه و چون راه، گذرگاه خلق
هر یک ازین قوم پس از سادگیکرده مباهات به قوّادگی
صورت خود خاک سر کویشاندیده در آیینه زانویشان
روز همه غاشیه بر دوش همچون مژه شب خفته در آغوش هم
از بُنه شرم برون برده رختدیده چو آیینه فولاد، سخت
گرسنه چشمان نفاق و حسدجان حسد را دل ایشان جسد
کرده وفا را خجل از زندگیداده حسد را خط پایندگی
در روش خویش مگو کوتهندبا همه‌کس تا همه‌جا همرهند
صحبت این قوم بود ناپسندنم نبود آینه را سودمند
گرمی‌شان چون تب مرگ است زشتبی رخ این طایفه دوزخ بهشت
صحبت این طایفه بی برگ بهزانچه دهد ایزدشان، مرگ به
گلشن خوبی که خوش آب و هواستتازگی او ز بهار حیاست
در چمن حسن، ادب آبروستدر گل رخسار، حیا رنگ و بوست
لاله‌عذاری که حجابش نماندبرگ گلی دان که گلابش نماند
گل چو شود دستزد خار و خسکی زندش بر سر دستار، کس؟
حسن بتان را نشناسی به رنگزانکه به میزان ندهد رنگ، سنگ
باید، اگر رنگ بود در حسابلاله دهد بیشتر از گل، گلاب
گِل به ازان گل که گلابیش نیستخاک در آن دیده که آبیش نیست
پاکی دامن ز نکویان نکوستآینه را زخم قفا داغ روست