شمارهٔ ۳۱ - تعریف توکل و قصه رهزن فقیر شده و حال بتپرست تارک دنیا
زندهدلی بهر تماشای هندرفت ز کشمیر به اقصای هند
راهزنی دید، شده خرقهپوشلب به جز از ذکر الهی خموش
پختگی از هر طرف آموختهچون نفس از گام زدن سوخته
وادی تجرید شده منزلشرنگ تعلق نه در آب و گلش
رایحهای از نفسش مشک ناببرگ گلی از چمنش آفتاب
در همه دل کرده چو اندیشه جابا همه چشمی چو نگاه آشنا
فسق به تقویش مبدل شدهآرزوی نفس معطل شده
بسته دلش بر کمر از توبه کیشعزم جدالش به جدلهای پیش
از عمل خویش گرفته کنارشسته سیاهی ز بدن صبحوار
کرده به العفو بدل الصبوحچیده گل توبه ز باغش نصوح
از می حق، مست اناالحق شدهنیستیاش هستی مطلق شده
شسته ز آلودگی نفس، دستماهی توفیق فکنده به شست
سوخته اعمال بد خویش راساخته مرهم جگر ریش را
آنچه توان گفت ز بد کان شدهکرده و از کرده پشیمان شده
بر زره کینه، تغافلفروشخرقه رحمت چو سحابش به دوش
دانه تسبیح ز مژگان تردر کفش از آبله سیرابتر
تافته رو از همه کس بی ریاوز دو جهان، روی به سوی خدا
کرده سر کوه ندامت مقامآمده قانع به حلال از حرام
دید جوان زندهدلش خیره ماندوز روش روشن او تیره ماند
گفت به رهزن که چه حال است اینبا همه نقصان، چه کمال است این
سوی ورع گشت که رهبر تو را؟وز چه شد این ملک مسخر تو را؟
پیشه تو راهزنی بود و بسبال خود از شهد تو شستی مگس
گشتهای از تیغ به تسبیح شادسبحه و تیغت که گرفته و که داد؟
قاید راه تو درین ره که شد؟مشتری جنس تو در چه که شد؟
بادِ که افشاند بهار تو را؟سنگ که زد شیشه کار تو را؟
نخل تو را بود جز آتش حرامگلشن قدسش ز چه رو شد مقام؟
راهزن از وی چو شنید این مقالدُر ز صدف ریخت به تقریر حال
گفت که روزی به هوای درمدربدرم داشت سراغ کرم
قامت خود چون علم افراختموز مژه چون خامه قدم ساختم
کس خبر از کعبه جودم ندادراه به بتخانه بخلم فتاد
از در بتخانه درون آمدمبی درمی یافت که چون آمدم
خانهای از سیم و زر آراستهبیشتر از خواسته، ناخواسته
رشک خم باده ز یاقوت نابروزن او، طعنهزن آفتاب
از زر و سیمش در و دیوار پرهمچو صدف فرش زمینش ز دُر
آب گهر گر حرکت داشتیساحتش از سیل بینباشتی
بود در آن خانه بتی از رخامبرهمنی برده به پیشش قیام
ناخنی از پنجه تواناترشسلسله پا شده موی سرش
رشته جام ساخته زنار اومحض توجه شده در کار او
دل ز خیال همه پرداختهعشق بتی را بت خود ساخته
بند تحیر زده بر پا و دستبیحرکت مانده چو بت، بتپرست
گفتمش ای بر سر این گنج امیربا قدری سیم و زرم دست گیر
رخ ز غم زر شده چون زر مرامفلسی آورده بدین در مرا
من ز فراق درمم خوار و زارخفته تو بر روی درم سکهوار
بخل مکن پیشه به دلسوزیامبر تو نوشتهست قضا روزیام
عشق درم در دلم افکنده شورگر تو نبخشی، بستانم به زور
کیسه تهی، دست تهی، دل تهینیست در افلاس مرا کوتهی
حسرت زرهای توام کرده داغساخته روشن طمعم را چراغ
من به سوال از وی و او در جوابلب ز سخن شسته به هفتاد آب
کرده سکوت ابدی اختیارهمچو زبانی که بیفتد ز کار
جامه چو بر قد سوالم ندوختچهرهام از آتش کین برفروخت
تا به غضب تیغ برافراشتمتخم وجودش به عدم کاشتم
بر قفسش تیغ چو روزن گشادمرغ دلش در قدم بت فتاد
داعیه کردم که ببینم دلشتا چه شد از سجده بت حاصلش
دست چو بردم به دل بتپرستجای دل او بتم آمد به دست
بس که دلش واله و حیران شدهآینه صورت جانان شده
آینهاش لیک همآغوش زنگعکس در او مانده چو صورت به سنگ
بر دلش افتاد مرا چون نظرآتش غیرت ز دلم کرد سر
تیغ فکندم ز میان در زماندامن پرهیز زدم بر میان
درصدد ترک مناهی شدممحرم توفیق الهی شدم
کم ز برهمن نه ای، ای خودپرستدامن حق را نگذاری ز دست
چند چو بهمان و فلان زیستن؟کم ز برهمن نتوان زیستن
ای به گمان خوش که مگر عاقلیغافلی از خود، که عجب غافلی
بر هوس خود چو شکست آوریدامن معشوق به دست آوری
گرچه به هر حرف نهد خامه سرلیکن ازان حرف ندارد خبر
واله معشوق شو آیینهوارکز تو شود صورت او آشکار
چشمه فیض از دل دانا طلبگوهر سیراب ز دریا طلب
نغمه ناهید ز ناهید پرسراه به خورشید، ز خورشید پرس
شعله نماید به خود از نور خویشراه به پروانه مهجور خویش
تا نکند مرغ، غلط، راه باغهر طرف افروخته گل صد چراغ