گنج

شمارهٔ ۳۰ - در وصف ناتوانی و بیماری

مسلمانان فغان زین ناتوانیکه دارد در گمانم زندگانی
بود مشکل، ستادن بر من زارچو برگ کاه بی امداد دیوار
وگر بهر ستادن دست گیرمچو برگ لاله گیرد پا به قیرم
سرم چندان عصا را متّکا کردکه خود را همچو گو جزو عصا کرد
ازان با شعله‌ام چون شمع همراهکه نتوانم کشیدن بی مدد آه
بود دستم به دست ناتوانیسرم را تکیه بر دوش گرانی
چنان از تربیت جسمم جدا ماندکه موی و ناخن از نشو و نما ماند
چو مژگان را گران بر دیده دیدمچو مویش از کنار داغ چیدم
ز بس کز استخوان شد پوست مایوسجدا شد استخوان چون شمع فانوس
رسانیده به جایی ضعف حالمکه گیرد پشّه‌ای در زیر بالم
نظر در دیده‌ام از ضعف شد پیرتنم از سایه مژگان به زنجیر
حباب‌آسا مرا پروای تن نیستبه غیر از یک نفس در پیرهن نیست
به چیزی دیگرم دل نیست خرسندبه تار آه خویشم چون گره، بند
ازان مویی که صد ره بر شکافیبرای پوششم تاری‌ست کافی
چو تن رفت از میان، ضعف تن از چیستبه ذات خویش قایم جز خدا کیست
اگر ملک سلیمانم دهد کسبه قدر نقش پای مور، جا بس
درین ضعف از توانایی چه لافم؟که باشد ارزنی صد کوه قافم
چو ذوق رفتن آید در ضمیرمز طفلان راه رفتن یاد گیرم
نیارم بی عصا یک گام رفتندو گامی با عصا تا شام رفتن
ز بس ضعف تنم افکنده از کارکنم خود را غلط با نقش دیوار
چو قوت، بی‌وفایی در جهان نیستچو صحّت، زودرنجی در میان نیست
مناز از قوت پنجاه‌سالهکه یک شب بهر تب باشد نواله
نباشد رعشه من اختیاریچو برگ بید از باد بهاری
اگر بر سایه مورم فتد راهشوم از ظلمت جاوید آگاه
چنان کم شد توانایی و تابمکه طوفانی کند موج سرابم
نمی‌چسبد لباسم بر تن زارمگر بر جامه‌ام دوزند چون تار
بود بر من یکی از ضعف پیکرصدای پای مور و شور محشر
ازان دستم ز خاتم می‌گریزدکه از آب نگین طوفان نخیزد
به عرض مو، رهی گر آیدم پیشمقام از گام در راهم بود بیش
چو مشت ارزن آرد بر رهم بادز کوهستان قافم می‌دهد یاد
ز ضعفم می‌کند هر دم عصا گمبچسبم بر عصا گر چون سریشم
اگر موج سراب آید به خوابمچو طوفان افکند در اضطرابم
فتد صد ساله راهم گر به گردنز نقش پای نتوانم گذشتن
گر اندازد حبابم سایه بر سربود ز افتادن گردون گران‌تر
دیار قحط شد گویی تن منکه در وی گوشت عنقا شد چو روغن
نسیمی از قضا گر آیدم پیشچو گل، اجزای من گیرد سر خویش
ازان مویم که بر ساعد زند تابفتاده ماهی دستم به قلاب
تن زار مرا از هم‌نشیناننبیند کس به جز باریک‌بینان
نبینم آفت از کس بی خلافیمگر افتم به دست موشکافی
ز ضعفم کی مدقّق را خبر شد؟که بایست اندکی باریک‌تر شد
توانم گر گذشت از خود من زارگذشتن از صراطم نیست دشوار
کشیده آنچنان ضعفم در آغوشکه دستم راست دست دیگران دوش
ز دست من چه کار آید ازین بیشکه آورده‌ست تاب پنجه خویش
ندارم تاب تعظیم از نحیفیبه کبرم متهم دارد ضعیفی
نمانده قوت رفتن ز خویشمضعیفی چند گام آورده پیشم
نیابم بر تن ضعف آنقدر دستکه بینم ساعدم در آستین هست
ز ثقل ناخنم شد پنجه افگارستیز دیگرانم نیست در کار
ندارم بر شکست نفس خود دستگرفتارم به دست نفس، پیوست
دلم از ضعف نتواند تپیدننفس دارد معافم درکشیدن
مرا منزل نه غرجستان نه غورستسواد اعظم من، چشم مور است
چو گیرد در زرم از پای تا سرز گل نقصان شود یک خرده زر
چو کلکم بر ورق حرفی نگاردقلم، موی سر خویشم شمارد
نیفتد تا ز هم از رعشه در مشتبه بند جامه‌بندم بند انگشت
اگر بیند چو خس در بوستانمکشد بلبل به سوی آشیانم
نکرده هیچ بیرون ضعفم از مشتبه بازو رفته انگشتر ز انگشت
درین بستان‌سرا یا رب کجا ماندکه با خویشم صبا همره نگرداند
عجب نبود گرم پنهان بود رازکه نتوانم ز دل حرفی کشم باز
نشستم آنقدر از ضعف خاموشکه شد چون غنچه گفتارم فراموش
ز بس ضعف نفس در سینه بینمنفس چون صبح در آیینه بینم
به فرض ار پشّه‌ای بر من نشیندتنم را نقش پای خویش بیند
ز بس ضعف بدن موری تواندکه سوی خرمن ماهم کشاند
نمی‌دانم که ضعف از من چه کم کردتواند موی را تیغم قلم کرد
فتاد از ضعف این ننگم به گردنکه نتوانم دل خود را شکستن
بده انصاف، با این ضعف و سستیکشم تا کی خمار تندرستی؟
بحمدالله که شد اعضای من سستکه دست از ضعف نتوانم ز جان شست
چنان از ناتوانی رفت هوشمکه تا امروز، دی دارد به دوشم
بدین صورت که بینی ناتوانمبه نوعی ناامید از دوستانم
که با این ضعف اگر کوه آیدم پیشندارم تکیه الّا بر دل خویش
مرا بر رفتن گامی دریغ استمگر بر زانویم آیینه تیغ است؟
بود سطح نگینم گر گذرگاهبه جان آیم ز ناهمواری راه
چو نتوانم زدن با همرهان بالچو طفلان پای برچینم ز دنبال
ندارم زور پای از پی کشیدنبه همراهان بود مشکل رسیدن
کنم دایم حدیث ضعف اظهارندارم دست‌پیچی جز تن زار
نیابد از عصا دستم خراشیاگر مو را توان دادن تراشی
ندارم بر شکست آستین دستکه بین ساعدم در آستین هست
درین ضعفم اگر سوزند، شایدکه دود از آتش من برنیاید
مرا گر سایه موری کند زیرکند عاجزترم از ناخن شیر
به غیر از نسبت اینجا نیست منظورگرفت از بال سیمرغم پر مور
ز پیری شاکرم چندان که گوییکه زورم شد دو چندان از دو مویی
بود رشک مه نو جسم زارمکز آسیب اشارت در حصارم
نمی‌جنبانمش چون باد، گستاخعصا آسوده در دستم به از شاخ
اگر رنگ حنا دستم نیفشردچو مرجان خون چرا در پنجه‌ام مرد؟
ز ضعفم سر به سودا آشنا نیستبه سر داغم کم از سنگ آسیا نیست
فلک یک جو به حال من نپرداختز ضعفم در شکاف گندم انداخت
رگم کز ضعف آرامش‌پذیرستبه روی پوست، موجی بر حریر است
مده گو، زحمت پیراهنم کسحریر پوست، پیراهن مرا بس
چنان زد ناتوانی در تنم چنگکه شد زرد استخوانم را چو بیرنگ
چو دیدم ناتوانی کرده سستمز لطف شاه، استمداد جستم
به یک دم لطف شاهم قوتی دادکه قوت‌های پیشم رفت از یاد
مسیحایی مرا بر سر فرستادکه یمن مقدمش جان نوم داد
شهنشاهی که از تاریخ عالمرساند پادشاهی تا به آدم
زری در کیسه کون و مکان نیستکه بر سکه شاه جهان نیست
زبان خامه‌ام چون گوهر افشاندشهاب‌الدین محمد بر زبان راند
فلک در جنب قدر او خیالیز ملک او زمین هند، خالی
جهان گر داشتی وسعت ازین بیشنهادی همتش گامی دگر پیش
فلک قدرا! سلیمان بارگاها!ملایک سیرتا! انجم سپاها!
مگو، زور طبیعت شد ز دستمز زخم صید پرس احوال شستم
مرا زور طبیعت برقرار استدرین دریا گهر بیش از شمارست
به مدحت گوهر آرم آنقدر پیشکه نشماری جهان را یک صدف بیش
مرا سرگرم کن در مدح‌خوانینداند شمع پیری از جوانی
نشد کام خزان حاصل ز باغمدهد گل تا دم آخر چراغم
چو بردارد ز خاکم لطفا شاهیچو داغ از اخترم افتد سیاهی
***
خراسان نیست آن کشور که آسانتوان برداشتن دل از خراسان
به فردوسم مبر گو قسمت از طوسمن و حرمان طوس، افسوس افسوس
نمی‌گویم خراسان این و آن استاگر نیک است اگر بد آشیان است
جوانی را در ایران صرف کردمبه پیری هند گردید آبخوردم
خدا داند که از هر جستجوییبه جز مشهد ندارم آرزویی
ندارم بر همای جنت افسوسخوشم چون جغد با ویرانه طوس