گنج

شمارهٔ ۳۴ - در مذمّت سخن‌ناشناسان

سهل دان حرف منکران سخنکه ندانند قدر و شان سخن
سخن منکران، سخن مشماروحی را خود چه نقص از انکار؟
شهر ازین منکران شوم‌قدمپر بود، چون دل گرفته ز غم
آنکه عنقای قاف اقرارستهمچو سیمرغ ناپدیدارست
نقل نظم روان مکن گو کسپای ماهی در آب، بالش بس
شعر آن به که خود سمر گرددخضر را خود که راهبر گردد؟
شعر تر بر خسان چه پیمایی؟آب کوثر به گل چه آلایی؟
معنی آبدار را فشرندسخن چرب را به چربه برند
نکته‌سنج ار به حق نهد میزانتو هم از دور لاشه‌ای می‌ران
ور نماید سبیل جنبانیبر سبیلش همان که می‌دانی!
نکته از نکته‌سنج مستغنی‌ستهمت از قید گنج مستغنی‌ست
دُر که شد در صدف تراشیدهگو مکن زرگرش خراشیده
گوی چوبین به رنده کن هموارگوی خورشید را به رنده چه کار؟
مژه در دیده‌ها پسندیده‌ستشانه مزدور موی ژولیده‌ست
موی رنگین ز وسمه دارد ننگوسمه باید بر ابروی بی‌رنگ
کاه‌گل بام خانه را شایدسقف گردون به گل که انداید؟
سر در اصلاح این سخن چه نهیمرد رهوار را عصا چه دهی
نیست محتاج سرمه، چشم غزالزحمت خویش گو مده کحّال
سخنی آنچنان که می‌بایدکس بر اجزای او چه افزاید
بینی هر که را بیندازیعوض از چرم، بینی‌اش سازی
هرکه را دیده برکنی ز سرشدهی از شیشه، چشمک دگرش
بر لباس کان مزن پینهکه بود ننگ مرد، چرمینه
نکشد هیچ‌کس پی زیورمهره گل به رشته با گوهر
آنکه مشّاطه شد برای عروسگو مکش نقش بر پر طاووس
در کجا دیده‌ای که اهل نظرمردمک را زنند گل بر سر؟
گشتِ گلزار کرده‌اند بسیغازه بر روی گل ندیده کسی
بر فزاینده کس چه افزاید؟مومیایی شکسته را شاید
غنچه چون گشت گل، صبا چه کند؟چشم خورشید، توتیا چه کند؟
در سخن دخل منکران بیجاستشعر با دخل کج نیاید راست
پایه شعر برترست ازانکه رسد دست هر غنیم بدان
آبروی سخن به زور مبرکز فشردن نریزد آب گهر
هر کجا دخل کج شود پیدازود بگذر، مگیر پا به حنا
تا که ایوار باشد و شبگیرکار بر خویش و خلق تنگ مگیر
چون مخالف شود نوای سرودخیز و گلبانگ بر قدم زن زود
در جدل، پیش مهتر و کهترسپر انداختن بود بهتر
پای با بی‌خرد منه در گلباشد الزام جاهلان مشکل
فرد شو، گو مباش یاری چندبگذر از دم بریده ماری چند
بانگ سگ از خروششان خوش‌ترنیش عقرب ز نوششان خوش‌تر
با همه لاف مردی و غوغاهمچو پایان سیل، سست‌قفا
همه بی‌معنیان لفظ‌تراشنقششان را خبر نه از نقاش
همه بی‌بادبان و بی‌لنگرکشتی افکنده در محیط خطر
بس که از دستشان کشد آزارنالد انگشتشان چو موسیقار
وقت جنگ و جدل، ز بس اعراضتیغ‌ها جفت کرده چون مقراض
طلبد دوست چون نظاره پاکدیده دوزند همچو دام به خاک
چشمشان از پی نگاه حرامروزن‌آباد گشته چون بادام
بحر ایشان، سراب راست غدیرعلمشان پای جهل را زنجیر
شمر کم خوان بر این گروه دغلگل نریزد کسی به فرق جعل
خورده بر گوششان ز شعر پر آبحرف مشهور موشدان و گلاب
طینت بد، به مرگ پاک شودهرچه را خاک خورد، خاک شود
با یکی زین گروه پر شر و شورگر به بزمی رسی چو زنده به گور
لب مجنبان پی سوال و جواببی نفس زنده باش چون سیماب
گر بود نکته‌سنج باانصافخویش را در سخن مدار معاف
گل چو پاشی، به فرق مردم پاشخویشتن بین و خودستای مباش
شعر بر غیر نکته‌دان خواندنآب خضرست بر گل افشاندن
در همه فن تو راست دست بهیگر ز انصاف پا برون ننهی
خیز چون صبح گل‌فشانی کندم ز پیری مزن، جوانی کن
هرچه پست و بلند اشعارستهمه در جای خویش در کارست
شمع باشد شب انجمن‌افروزهنر سایبان نماند روز
صد خُم از دُرد و یک پیاله صافخرمنی علم و نیم‌جو انصاف
جام و می رازدار یکدگرندعینک و دیده یار یکدیگرند
سخنم مغتنم بود چون دُرزانکه لفظش کم است و معنی پر
فارغ از گفتگوی بسیارمچون صدف، یک دهن گهر دارم