گنج

شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایینیست۷ بیت
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیستشب مرا به دم صبح آشنایی نیست
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشککه می‌رسد شب و در خانه روشنایی نیست
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچبهانه‌جوی مرا گر سر جدایی نیست
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهدکه قید عشق بتان قید پارسایی نیست
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردمبر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
ره گذار هوس بسته‌اند بر چمنمگل بهار مرا رنگ بی‌وفایی نیست
درین دیار ندیدیم جز دل قدسیشکسته‌ای که نیازش به مومیایی نیست