شمارهٔ ۹۰
تا آفت غم لازمه طبع شراب استمی بوی خوش و ساغر ما چشم خراب است
چون نشکندم دل، که ز پوشیدن رویتآن را که شکستی نرسد، طرف نقاب است
کفرست تهیکاسگی بادهپرستانخالی چو شد از می قدحم، دیده پر آب است
مرغی که برد نامه من ، صورت حالشنقشیست که بر پنجه پرخون عقاب است
اسباب تماشای جمال تو نگنجددر خانه چشمی که به اندازه خواب است
در بحر غمت گشت فنا هرکه نفس زداین شیوه درین ورطه نه مخصوص حباب است
قاصد چو برد نام تو سوزد دل ما راپروانه ما از خبر شمع، کباب است
نگرفت وطن در دل قدسی غم دنیااین خانه نشد جغدنشین، گرچه خراب است