گنج

شمارهٔ ۸۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انیست۸ بیت
نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیستز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست
ز چشمم از به کناری، نشو ز طوفان امنکنار چشم من است این، کنار دریا نیست
قدح به دست و چو نرگس همیشه مخموریممی خمارشکن در پیاله ما نیست
نسوخت چون دگری را به بزم، دانستمکه جز به خدمت پروانه شمع بر پا نیست
از آن ز مصر به کنعان نمی‌رود یوسفکه مهربانی یعقوب چون زلیخا نیست
به یاد زلف بتان آنقدر قلم زده‌ایمکه در سفینه ما جز خط چلیپا نیست
به جرم مهر خود از چشم خلق افتادیموگرنه چشم بداندیش در پی ما نیست
به قتل خود مکن ایما به غمزه‌اش قدسیستیزه‌خوی تو را حاجت تقاضا نیست