شمارهٔ ۸۴
شب دل ناشکر من آرام با خنجر نداشتسینه صد پیکان چشید و دست از افغان برنداشت
تهمتی بود این که گفتم آتش دل مرده استکز دلم برخاست آه و رنگ خاکستر نداشت
بر سر نظّاره روی تو بر من ناز کردور نه بر من چشم روشن منتی دیگر نداشت
تا بر زلف تو امروز آمدم مردم که دوشخواب دیدم ناتوانی را که دل در بر نداشت
گرچه محروم از جوابم هیچگه در کوی توپر نزد مرغی که از من نامهای بر پر نداشت
بدگمانم با وجود آنکه دیدم آفتاببر سر کوی تو جیب چاک و چشم تر نداشت
نالهام میکرد اثر اما برای دیگرانتیر آهم دوش کج میرفت گویا پر نداشت
حیرتی دارم که شب با لعل جانبخشت غنودنقش دیبا با تو از بالین چرا سر بر نداشت
مست غیرت بود قدسی دوش و ظرف شکوه پرواکشید از لب حدیثی را که دل باور نداشت