شمارهٔ ۷۵
از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بستبار اوراق تغافل را چرا شیرازه بست؟
ای که گویی نیست با معشوق کاری عشق رامحمل لیلی که غیر از عشق بر جمازه بست؟
در تماشای در و دیوار کوی ساقیاندیده چون خورشید نتواند لب از خمیازه بست
عالم از آوازه رسوایی ما پر شدهستهرکسی گویا بر این آوازه صد آوازه بست
ناز خوبان را دگرگون کی کند اشک نیازبر گلی بلبل کجا از گریه رنگی تازه بست؟
از سر کوی تو قدسی خواست بگریزد ز اشکشوقت آمد راه او از لطف بیاندازه بست