شمارهٔ ۶۱
طبعم ز باده چون گل سیراب روشن استآیینه من است که از آب روشن است
رفتی ز دیده لیک نرفتی ز دل برونمن تیرهروز و خانه ز مهتاب روشن است
با آنکه در چراغ دو عالم نمانده نورآتش هنوز در دل احباب روشن است
جز کشتن آرزو نبود گوسفند رامضمون این ز خنجر قصاب روشن است
در عشق، نفی عقل همین ما نکردهایمچندین هزار نکته در این باب روشن است
می ده که چون صراحی و ساغر در انجمنچشم و دلم به نور می ناب روشن است
نگذاشتند بر در بتخانه که امشبمفانوس دل به گوشه محراب روشن است
تا صبحدم به راه خیال بتان مراشب چون چراغ دیده بیخواب روشن است
حرف دروغ صبر ز قدسی مکن قبولکآثار صبرش از دل بیتاب روشن است